تقطيع متن حديث

تعريف تقطيع

جداسازى و تفكيك يك مقطع حديث از ديگر مقاطع آن در وضعيتى كه تمامى اين مقاطع پيش از اين، يك واحد حديثى محسوب مى‏شدند تقطيع ناميده مى‏شود. در حقيقت شخص راوى يا محدث با هدف حكايت كردن مقطعی از يك حديث كه به اعتقاد او مى‏تواند مفهوم مستقلى را به مخاطبان عرضه كند آن را از ساير بخش‏هاى روايت جدا ساخته و نقل مى‏نمايد.

حكم تقطيع

در نقل مجموعه پر شمارى از گفتار و كردار و تقريرهاى گوناگون همانند آن چه كه در دنياى حديث با آن مواجهيم نمى‏توان از تقطيع به عنوان ابزارى جهت تسهيل عمليات نقل و دريافت حديث، صرفنظر كرد. به ويژه با وجود منقولات مفصل و يا نيمه‏مفصلى كه گاه مقاطع متعدد آن به حوزه‏هاى مختلفى مربوط مى‏شود. بديهى است تقطيع متن روايت مى‏تواند به صورت چشمگيرى از حجيم شدن ابواب، فصول و مجلدات آثار و جوامع حديثى پيشگيرى كند. بر اين اساس ممنوعيت تقطيع حديث نمى‏تواند نظريه‏اى قابل طرح و دفاع محسوب گردد. در عين حال آن چه مى‏تواند مجوّز استوارى، در به كارگيرى ابزار تقطيع ـ بسان ديگر موارد گفته شده در درس‏هاى پيشين ـ به شمار آيد رعايت بنيادى‏ترين ضابطه نقل حديث يعنى انتقال دقيق مقصود صاحبان سنّت به مخاطبان است. بى‏ترديد تنها از رهگذر شناخت زبان حديث و فنون و اسلوب‏هاى گويش آن، همچنين درك و دريافت قرائن و شواهد حالى و مقالى و نيز آشنايى لازم با فرهنگ دينى و به ويژه آموزه‏هاى حديثى، دستيابى به چنين مقصدى امكان‏پذيرخواهد بود. در مقابل اگر تفكيك و جداسازى بخش‏هايى از روايت، دقيق و مطابق ضوابط فنى و اصولى انجام نگيرد چالش هايى را فراروى حديث پديد خواهد آورد كه اختلاف و منافات ميان مفاد روايات از جمله آنها خواهد بود كه مثالى كه در پى خواهد آمد نمونه‏اى از آن محسوب مى‏گردد. ضمنا توجه شايان به ضوابط مورد اشاره، در خصوص رواياتى كه مشتمل بر معارف دقيق و ژرف‏ترى هستند به مراتب از ضرورت بيشترى برخوردار است.
و سرانجام اين پرسش مهم نبايد بى‏پاسخ بماند كه اصل اولى و مبناى پذيرفته شده در برخورد با متون روايىِ تقطيع شده چيست؟ آيا چنين است كه هر حديث تقطيع شده‏اى از آن رو كه در معرض اين احتمال قرار دارد كه نارسا و غير فنى مورد تفكيك قرار گرفته قابل اطمينان نباشد؟ در جواب مى‏گوييم روايات تقطيع شده توسط راويان و محدثان ثقه و مورد اعتماد مادامى كه دليل قابل اعتنايى بر وجود اختلال در تقطيعشان به دست نيايد همچون ديگر رواياتى كه وثوق و اعتماد به صدور آنها از معصوم حاصل است قابل پذيرش‏اند. طبعا ديگر روايات تقطيع شده‏اى كه از امتياز وثوق به صدور برخوردار نباشند چون به خودى خود فاقد مقبوليت‏اند احتمال اختلال تقطيع، در سرنوشت آنها تأثيرى ندارد

تلخيص متن حديث

بى‌ترديد عوامل گوناگونى كه موجب پيدايش اختلاف ميان متن روايات‏اند همگى به يک ميزان در شكل‏گيرى چنين پديده‏اى نقش ايفا نمى‏كنند بلكه ميان آن‌ها به لحاظ گسترۀ تأثير، تفاوت چشمگيرى مشاهده مى‏شود. از تلخيص متن روايات مى‏توان به عنوان يكى ديگر از اسباب اختلاف حديث نام برد.

تعريف تلخيص

چنان‌كه از معناى لغوى اين واژه نيز بر مى‌آيد تلخيص، عبارت است از چكيده‌سازى و خلاصه كردن متن مورد نظر. بر اين اساس گاه راوى همچون دانشجويى كه به تمامى سخنان استاد گوش فراداده ليكن تنها به نوشتن نكات كليدى اكتفا كرده است، در مرحله حكايت شفاهى يا مكتوبِ حديث، به نقل چكيدۀ آن بسنده مى‏كند كه به چنين شيوه‏اى در عمليات نقل، تلخيص متن حديث گفته مى‏شود.

حكم تلخيص حديث

پيش از آشنايى بيش‌تر با موضوع تلخيص حديث و بررسى چگونگى تأثير آن در بروز گوشه‏اى از اختلافات روايى، نخست بايد مستند جواز تلخيص را در حوزۀ حديث باز كاويد. باید دید آيا راوى حق دارد به جاى آن‌كه حديثى را تماماً و بدون هر گونه كاستى حكايت کند، به تلخيص و نقل چكيدۀ آن اقدام نمايد؟ واقعيت اين است كه حكم خلاصه‏سازى متون روايى به گونه‏اى تابع حكم پديدۀ نقل به معنا است؛ زيرا نقل به معنا چنان‌كه پيش از اين توضيح داده شد، عبارت است از حكايت كردن مفاد حديث در قالب الفاظى متفاوت با الفاظ معصوم (علیه السلام) اين تفاوت لفظى نه فقط جزيى بلكه حتى مى‏تواند كلى باشد؛ يعنى تمامى كلمات و عبارات يک متن حديثى را شامل گردد. زمانى كه چنين اقدام فراگيرى نسبت به حديث، به استناد دلايل چندگانۀ پيشين، روا شمرده مى‏شود تلخيص متن روايت كه در بسیاری از موارد، تنها تصرف در پاره‏اى از الفاظ آن به شمار مى‏آيد به حکم اولویت، مُجاز خواهد بود.
البته آنچه در اين ميان شايان توجه است رعايت ضوابط و شرايطى است كه انجام بهينۀ تلخيص در گرو آن است. شناختن كامل زبان و فنون و اسلوب‏هاى آن در حدّ نياز و نيز آشنايى شخص تلخيص‏گر با مفاد و مضمون روايتى كه در فرايند نقل، در صدد خلاصه كردن آن است، از مهم‏ترين ضوابط اشاره شده محسوب مى‏شود. بنيادى‏ترين شرط صحت و جواز تلخيص، بروز نکردن اختلال در رساندن دقيق مقصود معصوم (علیه السلام) به مخاطبان است

دلايل جواز به كارگيرى شيوۀ نقل به معنا در متون حديثي

1. سيرۀ عقلا

بررسی تاريخ جوامع بشرى در ادوار مختلف گويای به كارگيری مداوم اين شيوه در نقل‏ها است بلكه تاريخ نشان نداده است كه هيچ قوم و ملتی در گسترۀ زمان، نقل كردن معنای سخن ديگران را ناروا دانسته و در مقام انتقال مفاهيم، افراد جامعه را به حكايت عين الفاظ سايرين موظف كرده باشد.

2. ضرورت به كارگيری نقل به معنا

با توجه به گستردگی نقل سخنان افراد و نقشی كه پديدۀ مزبور در زندگى مردم دارد اين واقعيتی ملموس و ترديدناپذير است كه نمی‏توان شيوۀ نقل به معنا را به كناری نهاد؛ زيرا در اين صورت چاره‏ای جز نقل الفاظ سايرين باقی نمی‏ماند كارى كه جز در مواقع خاص و بسيار محدود عملاً امكان‏پذير نيست.

3. وقوع نقل به معنا در شماری از آيات قرآنی

از جمله مواردی كه شاهد به كارگيری نقل به معنا در قرآن كريم محسوب می‌شود، آيۀ زیر است که از نزول آموزه‏ای در گذشته ياد می‏كند:
﴿وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ﴾؛
مطلب مورد اشاره، همان مفاد آيۀ 68 سورۀ انعام است. ﴿وَإِذا رَأيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ﴾؛
ملاحظۀ دو آيه، به روشنی گويای آن است كه در سورۀ نساء عين الفاظی كه سابقاً نازل شده بود حكايت نشده بلكه نقل مفهوم مورد نظر، با الفاظ جايگزين صورت پذيرفته است.

4. تجويز نقل به معنا از سوی پيشوايان معصوم (عليهم ‏السلام)

روايات متعددی در جوامع حديثی شيعی و سنی در اين رابطه به چشم می‌خورد. حديث زير از رسول خدا (صلّی ‏الله‏ عليه و‏آله) از آن جمله است:
سليمان بن أكيمة المؤذن عن أبيه عن جده: «أتَيْنَا (رسولُ اللّهِ‏ صلَّّى ‏اللهُ‏ عليهِ‏ و‏آلِهِ) فَقُلْنا لَهُ: بآبائِنا واُمِّهاتِنا يا رسولَ اللهِ إنا نَسْمَعُ مِنْكَ الحَديثَ فَلا نَقْدرُ أنْ نُؤدِّيَهُ كَمَا سَمِعْنَاهُ فَقَال: إذَا لَمْ تُحِلُّوا حَرامَاً ولَمْ تُحَرّمُوا حَلالاً وَأُصِبْتُمْ المَعْنَی فلا بَأسَ».
سليمان بن أكيمۀ مؤذن به نقل از پدرش از جدش نقل می‌کند که: به حضور رسول خدا (صلی ‏الله‏ عليه‏ و‏آله) آمديم و گفتيم: «پدر و مادرمان فدايتان! حديثی را از شما می‏شنويم ليكن قادر نيستيم چنان‌كه شنيده‏ايم آن را حكايت كنيم». فرمود: «اگر حلالی را حرام و حرامی را حلال نكنيد و مقصود را به درستی ادا نماييد مانعی ندارد».
حديث زير از امام صادق (عليه‏ السلام) نيز نمونۀ ديگری است:
محمد بن مسلم: «قُلْتُ لأبي عَبْدِ اللّهِ‏ (عليه ‏السلام) أسْمَعُ الْحَديثَ مِنْكَ فأزيدُ وأنْقَصُ قال: إنْ كنت تريد معانيه فلا بأس».
محمد بن مسلم: «به امام صادق (عليه ‏السلام) گفتم: حديثى از شما می‏شنوم و الفاظ آن را افزايش و كاهش می‏دهم. فرمود: اگر همان معانی را قصد می‏كنی اشكالی ندارد».
با توجه به وجود چنين دلايلی است كه حديث‏شناسان ضمن تجويز نقل به معنا، به منظور پيش‏گيری از پيامدهای منفی آن، شرايطی را برای روايت‏گر، كه در صدد نقل به معنا بر می‏آيد، وضع كرده‏اند كه مهم‏ترين آن، تسلط وی به زبان و شيوه‏های بيان و انواع دلالت‏ها در حدّ نیاز است. البته بايد اذعان كرد علی‌‌رغم همۀ تلاش‏های پيش‏گيرانه، باز هم اختلاف‏هايی از اين ناحيه متوجه حديث شده است كه به عنوان نمونه، به مواردی اشاره می‏كنيم

نقل به معنا در متون حديثي

از جمله عواملی كه در مرحلۀ نقل حديث موجب پيدايش ناسازگاری‌هايی ميان مفاد روايات‌شده، نقل به معنا است؛ بلكه می‏توان از اين عامل به عنوان يكی از مهم‏ترين اسباب اختلاف روايات نام برد. نخست با مفهوم نقل به معنا و دلايل استفاده از آن و سپس با برخی موارد اختلاف كه از اين رهگذر دامن‏گير حديث شده است آشنا می‏شويم.

تعريف نقل به معنا

نقل به معنا آن است كه سخن گوينده‏ای، نه با عين الفاظی كه او خود بر زبان آورده است بلكه، با عبارات و الفاظ مترادفِ آن حكايت شود. از اين شيوۀ نقل ـ كه در جلسه‌‏های گذشته نيز بدان اشاره شد ـ در نقل روايات، بسيار بهره برده می‌شود. اما تجربه نشان داده كه چنين گونه‏ای از نقل، بسا از اشتباه و خطا در امان نبوده است؛ چه اين‌كه شخص راوی به زعم خود با الفاظ و عباراتی مترادف با الفاظ معصوم (علیه السلام)، حديثی را حكايت كرده است در حالی كه گاه نكات دقيق و ظريف حديث مزبور و گاه به دليل غفلت از پاره‏ای قرائن، اساساً آن گفته را در نيافته، بلكه در حقيقت آنچه را كه با شنيدن كلام معصوم (علیه السلام) در ذهن وی نقش بسته، نقل كرده است. همچنان كه ممكن است علی‌‌رغم دريافت درست مطلب در استخدام تعابير مناسب ناموفق عمل نمايد. چنين پيامدهايی است كه می‏تواند جواز به كارگيری شيوه نقل به معنا را مورد ترديد قرار دهد هر چند حديث‏شناسان برای جواز بهره‏برداری از چنين شيوه نقلی دلايل متعدد و استواری را اقامه كرده‏اند

نمونه اي از جعل حديث

قالتْ عائشةُ: «كانَ رسولُ اللّهِ‏ (صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله) مُضْطَجِعاً في بيتي كاشِفاً عَنْ فَخِذَيْهِ أوْ ساقَيْهِ، فَاسْتَأذَنَ ابو بكر، فأذِنَ له وهو على تلك الحالِ فَتَحَدِّثَ، ثمّ اِسْتأذَنَ عمرُ، فأذِنَ له وهُو كذلكَ، فَتَحَدَّثَ ثُمَّ اسْتَأذَنَ عثمانُ، فجَلَسَ رسولُ اللّهِ‏ (صلّى ‏الله‏ُُ عليه ‏و‏آله) وسَوَّى ثِيابَهُ، فَدَخَلَ فَتَحَدَّثَ ... فَلَمّا خَرَجَ قالَتْ عائشةُ: دَخَلَ ابو بكر فَلَمْ تَهْتَشَّ لَهُ ولمْ تُبالِهِ، ثمَّ دَخَلَ عُمَرُ فَلَمْ تَهْتَشَّ له ولَمْ تُبالِهِ ثمَّ دَخَلَ عثمانُ فَجَلَسْتَ وسَوَّيْتَ ثِيابَكَ، فقالَ: ألا أسْتَحْیِي مِنْ رَجُلٍ تَسْتَحْیِي منهُ الملائكةُ؟»
عايشه گفت: رسول خدا (صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله) در خانه‏ام دراز كشيده و در اين حال ران يا ساق پاهايش را برهنه كرده بود. ابو بكر براى ورود رخصت طلبيد و آن حضرت اجازه داد، اما در همان باقى ماند و با وى سخن گفت. آن گاه عمر اجازه خواست و آن حضرت اجازه داد، اما همچنان در آن حال باقى ماند و با وى به سخن پرداخت. سپس عثمان اجازه خواست در اين هنگام رسول خدا (صلى ‏الله ‏عليه‏ و‏آله) نشست و جامۀ خود را مرتب كرد پس وى وارد شد و سخن گفت ... پس از بيرون رفتن او عايشه گفت: ابو بكر و عمر هر يک داخل شدند و از آنان پروا نكردى اما با ورود عثمان نشستى و لباست را مرتب ساختى. فرمود: آيا شرم نكنم از مردى كه فرشتگان از او شرم مى‏كنند؟
قال الصّادقُ (عليه ‏السلام): «كانَ رسولُ اللّهِ‏ (صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله) يُقْسِمُ لَحَظاتِهِ بينَ أصحابِهِ فَيَنْظُرُ إلى ذا ويَنْظُرُ إلى ذا بِالسَّوِيَّةِ. قالَ ولَمْ يَبْسُطْ رسولُ اللّهِ‏ (صلّى ‏اللهُ‏ عليه ‏و‏آله) رِجْلَيْهِ بَيْنَ أصْحَابِهِ قَطُّ وإنْ كانَ لِيُصافِحَهُ الرّجلُ فما يَتْرُكُ رسولُ اللّهِ ‏يَدَهُ مِنْ يَدِهِ حتّى يَكُونَ هو التّارِكَ.»
امام صادق (عليه ‏السلام) فرمودند: رسول خدا نگاه‏هاى خود را ميان يارانش تقسيم مى‏كرد در نتيجه به اين و آن يكسان مى‏نگريست. هيچ گاه پاهايش را ميان ياران دراز نمى‏كرد. اگر كسى با او دست مى‏داد حضرت دستش را از دست او بيرون نمى‏كشيد تا زمانى كه آن شخص چنين كند.

تبيين اختلاف

در روايت نخست رفتارى به رسول گرامى اسلام (صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله) در برخورد با اصحاب نسبت داده شده است كه با شخصيت ممتاز آن حضرت كه مطابق گزارش امام صادق (عليه ‏السلام) در حديث دوم هرگز در حضور ديگران از شدّت ادب، پاى خود را هم دراز نمى‏كرد، آشكارا منافات دارد.

رفع اختلاف

با توجه به توجيه‏ناپذير بودن حديث نخست، به وضوح مى‏توان به موضوع بودن آن حكم كرد. آنچنان‌كه علامه امينى در تأليف ماندگار خود به مناسبت همين حديث و برخى نظایر آن اشاره كرده حقيقت اين است كه وابستگان اموى خليفۀ سوم، تلاش بسيارى را سامان دادند تا حيثيت يكى از برجسته‏ترين شخصيت‏هاى منتسب به خود را جبران نمايند كه ساختن قصه‏هايى از اين دست گامى در همان راستا قلمداد مى‏شود. متأسفانه در اين ميان آگاهانه يا ناآگاهانه دست تعدى آنان به جايگاه و شأن رفيع پيامبر اعظم (صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏آله) نيز دراز شده است. همان شخصيت عالى‏مقامى كه خداى سبحان در قرآن مجيد او را با كريمۀ «إنّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» ستوده است. بديهى است با طرح و دور افكندن اين عبارت حديث‏نما، اختلاف پديد‌آمده برطرف مى‏گردد

وضع حديث

از زشت‏ترين پديده‏هايى كه به دست دشمنان منافق، در عرصۀ حديث ايجاد شده و گاه دوستان نابخردى نيز بر طبل آن كوبيدند وضع حديث است. وضع آن است كه شخص سخنى را از پيش خود ساخته و آن را به معصوم (علیه السلام) منتسب سازد. شهيد ثانى حديث موضوع را با عبارت «هو المَكذوبُ المُختلَقُ المَصْنوعُ» تعريف كرده است كه به معناى نسبت داده شدۀ دروغين و ساختگى است. در ادامه، پس از ذكر نكاتى چند پيرامون وضع، نمونه‏هايى از احاديث ساختگى و اختلاف‏آفرين را ارائه مى‏كنيم.

نكته‌ها

الف) بی‌ترديد حديث‏سازى جريانى پليد و از ديدگاه شريعت حرام و گناهى بس بزرگ است كه وعدۀ آتش جهنم را نصيب خود ساخته است و اگر روزه‏دارى بدان اقدام كند روزه‏اش باطل و مستحق كفاره مى‏شود.
ب) در حرمت وضع ميان كسى كه خود اقدام به حديث‏سازى كند يا ساختۀ ديگرى را با آگاهى از مجعول بودنش نقل نمايد، تفاوتى نيست. البته حكايت كردن روايت از افراد دروغ‏پرداز همواره مشمول حكم حرمت نيست چه اين‌كه جاعلان حرفه‏اى نيز گاه راست مى‏گويند. بنا بر اين، معيارِ حرمت نقل، احراز ساختگى بودن حديث منقول است آن هم در صورتى كه تصريح به موضوع بودنش نشود.
ج) اصل ناهنجار بودن پديدۀ وضع، تابع حوزه‏هايى كه مورد تعدّى واضعان قرار گرفته نيست. بنا بر اين همۀ احاديث مجعول مربوط به عقايد، احكام، مواعظ، معارف، تاريخ، سيره و ... مطرود و ضد ارزش‏اند.
د) انگيزه‏هاى گوناگونى واضعان را به ورطۀ پليد وضع كشانده است كه از آن جمله است، تحكيم سلطۀ ظالمان، كسب موقعيت اجتماعى، مستند كردن افكار و آراى مورد علاقه، حب و بغض نسبت به سرزمين‏ها، اقوام و يا افراد، علاقه‏مند كردن مردم به دين و عمل به آموزه‏هاى آن؛ كه البته انگيزۀ اخير ويژۀ برخى دينداران ساده‏لوح بوده است.
ﻫ) اصطلاح «دسّ» كه در مباحث مربوط به وضع از آن نيز ياد مى‏شود در حقيقت نوع خاصى از وضع حديث است كه واضع به طرزى مزوّرانه، عبارات ساختۀ خود را لا به لاى متون اصيل حديثى جاسازى مى‏كند تا كاربرى آن توسط حديث‏جويان را افزايش و احتمال بازيابى و طرد آن از سوى حديث‏شناسان را كاهش دهد

قاعدۀ كلى رفع اختلاف حديث

پيش از اين نيز اشاره كرديم كه رسالت دانش مختلف الحديث اوّلاً شناسايى عوامل و اسباب اختلاف احاديث و ثانياً يافتن راه‏هاى رفع آن‌ها است. طبيعى است كه هر يک از گونه‏هاى اختلاف، شيوۀ علاجى مخصوص و متناسب با خود مى‏طلبد كه به يارى خدا در مباحث آينده تفصيلاً به آن‌ها خواهيم پرداخت، اما موضوع سخن در اين مجال، بيان قاعده‏ای كلى است كه مبناى عمل ما در فرايند علاج اختلافات روايى خواهد بود.
مقتضى است به منظور فراهم آمدن بستر مناسب جهت شناخت قاعدۀ مزبور به دو نكتۀ مقدماتى زير توجه گردد.

مقدمۀ اوّل مسائل علوم و دانش‏هايى كه در ارتباط با آن‌ها احاديثى وارد شده است بر دو دسته‏اند: دستۀ نخست مسائل كاربردى‏اند؛ همچون غالب مسائل علم كلام (دانش عقايد)، علم فقه، دانش پزشكى، دانش تفسير قرآن و بسيارى ديگر. مشخصۀ مسائل كاربردى آن است كه نتايج بحث و بررسى‏ها پيرامون آن مسائل نه فقط براى افزايش دانسته‏ها بلكه براى به كارگيرى، دنبال مى‏شوند. به عنوان مثال در كلام، مجموعه‏اى از هست‏ها و نيست‏ها و در فقه، شمارى از بايدها و نبايدها بحث و بررسى می‌شوند. برآيند اين بررسى‏ها در دانش كلام، مجموعه‏اى از باورها و پای‌‌بندى‏هاى اعتقادى و در فقه مجموعه‏اى از التزام‏هاى عملى است كه در قالب انجام واجب و مستحب و ترک حرام و مكروه بروز مى‏كند. شايان توجه اين‌كه باور كردن و معتقد شدن در مثال اوّل، و انجام و ترک پاره‏اى اعمال در مثال دوم، مصداق همان مفهوم به‏ كارگيرى است كه ما از آن در بيان وجه تمايز مسائل كاربردى ياد كرده‏ايم. دستۀ دوم مسائلى هستند كه بر خلاف دستۀ نخست، در نتيجۀ بررسى پيرامون آن‌ها، حقايق و معارف جديدى كشف مى‏گردد كه به گنجينۀ اندوخته‏هاى علمى دانشوران افزوده مى‏شود ليكن مفاد آن‌ها جنبۀ اجرايى و كاربردى ندارد بلكه صرفاً دانستن آن‌ها مطلوب است.

مقدمۀ دوم

در نخستين دسته از مسائل علوم، از آن رو كه به كارگيرى نتايج علمى مربوط، مدّ نظر است شخص در فرايند دست‌يابى به آن نتايج، ناگزير است براى هر نفى يا اثباتى به دنبال دليلى بگردد كه از اعتبار و حجيت لازم برخوردار باشد. در غير اين صورت نمى‏تواند سلامت عقيده و يا عمل خود را كه مبتنى بر به ‏كارگيرى نتايج مزبور است احراز و تضمين نمايد. در حالى كه در مسائل دستۀ دوم، در صورت فقدان دليل معتبر، دست يازيدن به دلايل احتمالى، شواهد و قرائنى كه شخص آن‌ها را گامى به سوى كشف حقيقت گمشدۀ خود مى‏پندارد، بلامانع است؛ زيرا به دليل کاربری نبودن نتايج مربوط، خطرى او را تهديد نمى‏كند بلكه حداكثر پيامد منفى، شكل گرفتن نظريه‏اى است كه احتمال دارد هيچ گاه به اثبات نرسد

بيان قاعده

به منظور تسهيل در فهم اين قاعدۀ مهم، نخست به صورت اجمالى و سپس با تفصيل بيش‌ترى به تبيين آن مى‏پردازيم. تصوير اجمالى قاعده اين‌كه با عنايت به دو نكتۀ فوق، ابتدا بايد رواياتِ دچار اختلاف را بر اساس چگونگى مسائل علوم از يكديگر تفكيک كرد. احاديث اختلافى مربوط به مسائل كاربردى را در يک سو و روايات اختلافى مربوط به ديگر مسائل را در سوى ديگر نهاد، سپس در مقام علاج اختلاف احاديثِ دستۀ نخست، تنها از شيوۀ جمع عرفى و براى علاج اختلاف روايات دستۀ دوم از همين شيوه و در صورت عدم امكان، از شيوۀ جمع تبرُّعى بهره گرفت. گفتنى است دو گونه علاج مبتنى بر جمع عرفى و جمع تبرعى را به ترتيب، «علاج اثباتى» و «علاج ثبوتى» گويند. و اما براى توضيح مفصل‏تر قاعده، نخست با دو شيوۀ جمع مذکور، آشنا مى‏شويم.
جمع عرفى آن است كه حديث يک يا هر دو طرف اختلاف، بر معنايى متفاوت با آنچه كه ابتدا فهميده مى‏شد حمل شود تا در نتيجه، ناسازگارى ميان دو طرف محو گردد. البته اين تفاوت معنايى بايد مورد پذيرش عرف و عقلا و به گونه‏اى باشد كه هر شنوندۀ فهيمى با ملاحظۀ آن تصديق كند كه اين مفهوم جديد، مفهوم مورد رضايت گويندگان هر دو حديث به ظاهر مختلف است. مثلاً در دو عبارت «آب‌ها پاک‌ كننده‏اند» و «آب مضاف پاک‌كننده نيست» هر انسان خردمندى بدون ترديد اين نتيجه را در مقام جمع و علاج اختلاف عبارات فوق تأييد می‌کند كه «تنها آب‌هاى مطلق يعنى غير مضاف پاک‌كننده هستند» و اما جمع تبرّعى كه تنها در صورت فقدان راهى براى اِعمال جمع عرفى نوبت بدان مى‏رسد، عبارت است از اين‌كه، هر احتمال قابل توجهى كه قابليت رفع اختلاف را داشته باشد اظهار و ارائه گردد هرچند احتمال مزبور نظريه‏اى باشد كه در حال حاضر نتوان آن را به اثبات رساند. مثلاً در دو عبارت «آب چاه، پاک‌كننده است» و «آب چاه، پاک‌كننده نيست» مى‏توان گفت مقصودِ عبارت نخست، چاهى است كه حداقل يک كُر و مقصود عبارت دوم، چاهى است كه كم‌تر از آن آب داشته باشد.
اين قبيل رفع اختلاف چنان‌كه ملاحظه مى‏شود به هيچ دليل مورد اعتمادى مستند نيست بلكه صرفاً احتمالى است كه ممكن است در آينده در نتيجۀ پژوهش‏هاى جديدتر فقهى، براى اثبات آن دليل موجّهى يافت شود.
اكنون با توجه به مفهوم و كاركرد اين دو شيوۀ جمع، به خوبى مى‏توان قاعدۀ مورد نظر را دريافت به اين صورت كه در برخورد با روايات اختلافىِ ناظر به مباحث كاربردى علوم، تنها با اتكا به وجه جمع‏هاى عرفى به علاج ناسازگارى‏ها پرداخت و البته اگر نتوان از اين طريق به نتيجه‏اى دست يافت چاره‏اى جز رجوع به قواعد تعادل و تراجيح نيست همان كه پيش از اين در مبحث تفاوت اختلاف حديث و تعارض ادلّه نيز بدان اشاره كرده‏ايم. و اما در مواجهه با روايات اختلافىِ مربوط به معارف محض و غيركاربردى، با فرض اين‌كه موقعيتى براى جمع عرفى دست ندهد با احتمالات معقول هرچند فاقد مستند به رفع تنافى روايات مزبور باشیم، اقدام مى‏كنيم.
توجه به اين نكته ضرورى است كه تنها رواياتى را مى‏توان دور افكند و به اصطلاح طرح و طرد كرد كه صادر نشدن آن‌ها از معصوم يقينى باشد. در غير اين صورت، وجود پاره‏اى مفاهيم مشكل، نامأنوس و احياناً مختلف با ساير آموزه‏هاى دينى اگرچه موجب مى‏شود روايات مشتمل بر اين پديده‏ها، مادامى كه با جمع عرفى و امثال آن قابل درمان نباشند، در مسائل كاربردى جايگاهى نداشته باشند، ليكن اين حق را نيز براى كاربران حديث پديد نمى‏آورند كه مطلقاً آن‌ها را به كنارى نهند و غير قابل اعتنا بدانند؛ چه اين‌كه مى‏توان با عرضه و بررسى نظريه‏هايى كه احتمال درستى آن‌ها منتفى نيست و به اصطلاح با علاج ثبوتىِ آن‌ها، زمينه را براى انديشه‏وران آينده فراهم آورد. بسا كه در اثر گذشت زمان و پيشرفت علوم در عرصه‏هاى مرتبط و يا ظهور حديث‏پژوهانى با درايت و نبوغ افزون‏تر، پرده از مضمون آن دسته احاديث كنار رود و حقايقى گران‌سنگ آشكار گردد.
به نظر مى‏رسد اين سخن بلند رسول اعظم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) ناظر به نكتۀ ياد‌ شده باشد، آن جا كه فرمود:
نضَّرَ اللهُ‏ عبداً سَمِعَ َمقَالتي فَوَعاهَا وحَفَظَها وبلَّغَها مَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا فرُبَّ حاملِ فقْهٍ غيرُ فقيهٍ ورُبَّ حاملِ فقْهٍ إلى مَنْ هُوَ أفْقَهُ مِنْهُ؛ خداوند نيكو كند چهرۀ آن بنده را كه سخنم را بشنود و آن را در برگيرد و محفوظ بدارد و به كسى كه آن را نشنيده برساند. چه بسا بى‏بهره از دانشى كه آن را به ديگرى (كه از آن دانش نصيبى دارد) منتقل مى‏كند و چه بسا آن را به كسى انتقال مى‏دهد كه از خود او داناتر است.
دو حديث زير از امام باقر و امام صادق (عليهما ‏السلام) نيز در راستاى مطالب فوق به شمار مى‏رود كه دريافت وجه ارتباط، ممكن است مستلزم قدرى دقت باشد:
إذا جاءَكُمْ عنَّا حديثٌ فَوَجَدْتُمْ عليهِ شاهِداً أوْ شاهِدَيْنِ مِنْ كتابِ اللهِ فَخُذُوا بِهِ وإلّا فَقِفُوا عِنْدَهُ ثمَّ رُدُّوهُ إلينَا حتّى يَسْتَبِينَ لَكُمْ؛ هرگاه حديثى از ما به شما رسد كه يک يا دو شاهد از كتاب خدا بر او بيابيد بدان عمل كنيد و الا از آن باز ايستيد، آن گاه آن را به ما برگردانيد تا براى شما بيان گردد.
در روایت دیگری می‌فرمایند:
ما جاءَكُمْ مِنّا مِمَّا يَجُوزُ أنْ يَكُونَ في المَخْلُوقينَ ولمْ تُعَلِّمُوهُ ولمْ تُفَهِّمُوهُ فَلا تَجْحَدُوهُ ورُدُّوهُ إليْنَا ومَا جاءَكُمْ عنّا ممّا لا يَجُوزُ أنْ تَكُونَ في المَخْلُوقينَ فاجْحَدُوهُ و لا تُرَدُّوهُ إلينا؛ آنچه در شأن ما به شما رسد (از جايگاه رفيع علمى گرفته تا عملى) كه بر آفريدگان روا باشد و شما آن را درک نكرده‏ايد انكارش نكنيد و به ما بازگردانيد ليكن هرچه را كه بر آفريدگان نارواست منكر شويد و به ما برنگردانيد

برخى تأليفات در زمينه مختلف الحديث

 

الف)‌ كهن‏ترين تأليفات در زمينه اختلاف حديث

نيمه اخير قرن دوم هجرى

شيعيان: اختلاف الحديث اثر يونس بن عبدالرحمن (م 208 هـ- ق)

اهل سنت: اختلاف الحديث اثر محمد ابن ادريس شافعى (م 204 هـ ـ ق)

 

ب) مهم‏ترين كتاب ها‏ در موضوع مختلف الحديث

شيعيان:

الاستبصار فى ما اختُلِف من الاخبار، شيخ طوسى (م 460 هـ ق)

ويژگيها: 1ـ آغاز با كتاب الطهاره و پايان با كتاب الديات؛

           2ـ رفع اختلاف روايات متعارض 

اهل سنت:

مشكل الآثار، احمد بن محمد طحاوى (م سال 321 هـ- ق)

ويژگيها:1ـ گرد آورى مجموعۀ پرشمارى از اشكالات و اختلافات حديثى؛

 2ـ بررسى و رفع اختلاف روايات حوزه‏هاى گوناگون همچون فقه و عقايد و تفسير بدون تفكيك آنها

 

ج) جديد ترين آثار در موضوع مختلف الحديث

اسباب اختلاف الحديث، محمد احسانى‏فر لنگرودى

ويژگيها: 1ـ پنج بخش شامل هشتاد عامل به عنوان عوامل و اسباب اختلاف احاديث

 2ـ رفع اختلاف ضمن نقل شواهد مختلف حديثى

  3ـ گستردگى مباحث و تنوع و تعدد عوامل اختلاف‏

پيشينه پرداختن به موضوع اختلاف حديث

ناسازگازى ميان پاره‏اى از روايات، نكته‏اى نيست كه پسينيان امّت، نخستين بار آن را دريافته باشند. بلكه اين موضوع از عصر حضور معصومان (عليهم ‏السلام) مورد توجه و شناسايى قرار گرفته و ضمن معمول داشتن برخى اقدامات پيشگيرانه، روش‏هاى مناسب مواجهه با پديدۀ اختلاف و چگونگى رفع و علاج آن به تدريج ارائه و تبيين شده است. برخورد شديد پيامبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) با جريان حديث‏سازى كه به دروغ، مطالبى را به آن حضرت نسبت مى‏دادند، علاوه بر مبارزه با ديگر پيامدهاى نامطلوب وضع حديث، مقابله با اختلاف‏آفرينى در آموزه‏هاى حديثى نيز به شمار مى‏آيد چه اين‌كه طبعاً شمارى از مجعولات، متعارض و مختلف با روايات حقيقىِ صادر شده از معصومان، ساخته و پرداخته مى‏شد.
افزون بر اين، روايات متعددى در ارتباط با موضوع اختلاف روايات و عوامل پديدآورندۀ آن در منابع روايى به چشم مى‏خورد كه گوياى اهتمام امامان معصوم (عليهم السلام) به تبيين مسئلۀ مختلف الحديث و چاره‏انديشى براى رفع پيامدهاى منفى آن است.
همچنين جمعى از حديث‏نگاران بزرگ شيعى در جوامع حديثى خود، بابى را مشتمل بر احاديث مربوط، به اين موضوع تخصيص داده‏اند كه به نوبۀ خود از توجه به مختلف الحديث در ادوار گذشته خبر مى‏دهد. چشمگيرترين نشانۀ توجه پيشينان به موضوع مورد بحث، آثار و تأليف‏هاى به جا مانده از آن‌ها است كه گذرا بدان نيز خواهيم پرداخت

تفاوت اختلاف حديث و تعارض ادلّه

آشنايان با علم اصول فقه، واقف‏اند كه اين دانش شاهد مبحث دامن‏گسترى با عنوان تعارض ادلّه است كه با نام تعادل و تراجيح نيز از آن ياد مى‏شود. از آن جايى كه وظيفۀ اين مبحث نيز نوعى رسيدگى به موارد اختلافى و متعارض است جا دارد مرزهاى آن با دانش مختلف الحديث شناسايى شود.
اولاً در مختلف الحديث سخن از اختلاف دو يا چند حديث با يكديگر است در حالى كه در آن مبحث، از تعارض و اختلاف مطلق ادلۀ شرعى سخن گفته مى‏شود؛ هرچند هيچ يک از دو طرفِ اختلاف، حديث نباشد.
ثانياً در مبحث تعادل و تراجيح تنها به اختلاف و تعارضى كه در مسير اجتهاد و استنباط حكم شرعى پديدار گردد رسيدگى مى‏شود و در دانش مورد گفتگوى ما از مطلق اختلاف روايات سخن به ميان مى‏آيد؛ هرچند نه به فقه و اجتهاد بلكه به ديگر شاخه‏هاى علوم همچون كلام، تفسير و يا دانش‏هاى طبيعى
مربوط باشد.
ثالثاً كانون تلاش‏ها در دانش مختلف الحديث مفاد دو حديثى است كه با يكديگر ناسازگارند با اين هدف كه حتى المقدور از آن مفاد، غبار اختلاف زدوده شود. بى‌ترديد با موفقيت در مرحلۀ زدايش اختلاف محتوايى با به كارگيرى شيوه‏هايى كه در آينده خواهيم گفت، مبحث تعادل و تراجيح مطرح نمی‌شود. ليكن اگر در اين مرحله، موفقيتى حاصل نشود نوبت مبحث ياد‌شده است كه با قواعد مربوط به خود نخست به شناسايى نقاطى بپردازد كه ترجيح يک حديث بر ديگرى را آشكار مى‏سازد و چنانچه به مرجِّحى دست نيابد به تعادل و هم‌وزنى آن دو و در نتيجه به تساقط يا تخييرِ ميانشان حكم کند. بر اين اساس مى‏توان گفت، در مواجهه با دو حديث مختلف، رتبۀ دانش مختلَف الحديث بر مبحث تعادل و تراجيح مقدّم است

نقش مختلف الحديث در ميان علوم حديث

دانش‏هاى حديثى منظومه‏اى منسجم‏اند كه هر يک از آن‌ها به انجام رسانندۀ رسالتى ويژه در عرصۀ دست‌يابى بهينه به حديث‏اند. در ادامه، به صورت بسيار فشرده به مهم‏ترين اين دانش‏ها و به رسالت و جايگاه دانش مختلف الحديث در ميان آن‌ها اشاره مى‏كنيم.1. رواية الحديث در اين عرصه، راويان و محدثان پر‌تلاش، انتقال حديث به نسل‏هاى آينده را، به دور از همۀ عواملى كه مى‏تواند سلامت و اعتبار حديث را خدشه‏دار سازد، وجهۀ همّت خود قرار مى‏دهند.2. مصطلح الحديث در اين دانش كه از آن با عنوان دراية الحديث نيز ياد مى‏شود به تعريف و تبيين اصطلاحات پرشمارى كه در ساحت علوم حديثى كاربرد دارد و همچنين تقسيم‏بندى‏هاى مختلف روايات از جهت مضمون و سند و نيز تبيين شيوه‏هاى دريافت و نقل حديث و ... پرداخته مى‏شود. 3. علم رجالدر اين دانش، ويژگى‏ها و مشخصات راويانى كه در سلسلۀ اسناد احاديث، از آن‌ها ياد شده بحث و شناسايى می‌شود تا بتوان از طريق كشف سلامت فكرى و عقيدتى و نيز پای‌‌بندى به اصول اخلاقى، امانت‏دارى، راستگويى و ديگر خصوصيات هر راوى، به ميزان معتمد بودن روايت نقل شده از سوی او پى برد.4. فقه الحديثمهم‏ترين رسالت اين دانش، شرح مقصود و مفاد حديث و تبيين حالاتى است كه فهم استوار روايت در گروى شناخت آن‌ها است. اصولاً تا عام يا خاص بودن، مطلق يا مقيد بودن، معارض داشتن يا نداشتن و نظاير آن در يک متن حديثى دانسته نشود نمى‏توان به درستى، به مراد آن متن دست يافت. دانش فقه الحديث پرچمدار روشنگرى در چنين عرصه‏اى است.5. غريب الحديث باز شناساندن واژگان و تركيب‏هايى كه به دليل كاربرد اندک و يا امورى از اين دست، براى غالب آشنايان با زبان، ناآشنا و دشوار محسوب مى‏شود، بر عهدۀ اين دانش است.

6. مشكل الحديثگاه مضمون برخى روايات با مفاد آيات، حكم عقل و يا ديگر يافته‏هاى علمى متناقض به نظر مى‏رسد. تبيين پيچيدگى‏ها و رفع ابهام‏هاى پديد آمده در اين رهگذر، وظيفۀ دانش مشكل الحديث است

7. مختلف الحديث پديدۀ تنافى و اختلاف ميان داده‏هاى حديثى، پديدۀ نادرى نيست كه بتوان از پرداختن بدان چشم پوشيد. چنان‌كه پيش از این نيز گفتیم اسباب و علل بسيارى رخ نموده و اختلافات متعددى را در ميان احاديث موجب شده‏اند. گرانقدرى سنّت و هم‏رديفى آن با وحى قرآنى، ايجاب كرده است دانشى با عنوان مختلف الحديث فراهم آيد كه ضمن نشاندار كردن اسباب اختلاف‏آفرين، راه‏هاى علاج علمى اين اختلاف‏ها را آشكار سازد.
گفتنى است دانش‏هاى اخير در حقيقت شعبه‏هايى از فقه الحديث به شمار مى‏روند؛ ليكن به جهت اهميت فوق العادۀ هر يک، مورد توجه ويژه قرار گرفته‏اند

پيدايش دانش اختلاف حديث

دانش اختلاف حديث به لحاظ زمينۀ پيدايش و رسالتى كه بر دوشش نهاده شده علمى هم‌سان دانش پزشكى است. چه اين‌كه از ظرف زمانى صدور حديث گرفته تا ادوار پسين، آفات و امراضى سلامت آن را تهديد کرده و گاه حديث را به بيمارى‏هايى نيز دچار ساخته است كه اختلاف و ناسازگارى ميان پاره‏اى از اجزاى آن، از جمله آن‌ها به شمار مى‏رود. در اين ميان، دانش اختلاف حديث در صدد است تا اولاً مناشى، اسباب و علل بروز اختلاف را مشخص نمايد و ثانياً شيوه‏هاى رفع و علاج آن‌ها را شناسايى و تنقيح كند.
ضمناً اين‌‌كه در موارد بسيارى، در يادكرد از اين دانش، تعبير «مختلَف الحديث» به جاى اختلاف الحديث به كار گرفته مى‏شود ناشى از نامتفاوت بودن مفهوم اين دو تعبير است؛ زيرا واژۀ مختلَف (با حرف لام مفتوح) مصدر ميمى و مترادف با كلمۀ اختلاف است

تقسيم‏ گونه‏هاى اختلاف حديث

الف) اختلاف واقعى و اختلاف ظاهرى

اگر اختلاف ميان دو دسته روايت چنان پايدار باشد كه به هيچ رو جمع و علاجى را نپذيرد آن را واقعى و در غير اين صورت، آن اختلاف را ظاهرى مى‏ناميم.
اختلاف ظاهرى نيز خود بر دو قسم است: بدوى و صورى. اختلاف بدوى آن است كه مدلول دو خبر با هم تنافى داشته باشند ليكن به گونه‏اى كه بتوان با حمل كردن مفاد دو خبر بر معناى جديدى كه در حقيقت همان معنا، مقصود گوينده است، تنافى را برطرف ساخت. برای مثال، نتيجۀ چنين عملياتى در دو عبارت «در برابر تمامى عالمان فروتن باشيد» و «در برابر عالمان دنياپرست فروتنى نكنيد» كه به روشنى اختلاف ميان مفاد امر و نهى در آن‌ها مشهود است، اين جمله خواهد بود كه «تنها در برابر عالمان زاهد و دنياگريز فروتنى كنيد».
در مقابل، اختلاف صورى آن است كه شنونده، آن دو را با هم مختلف مى‏بيند اما در واقع با هم ناسازگارى ندارند مثل اين‌كه دو حديث هم‏مضمون كه يكى مشتمل بر كنايه و ديگرى فاقد اين خصوصيت است مختلف قلمداد شود، بى‌‏ترديد اين‌گونه اختلافات، با تأمل و دقت در محتواى دو خبر، براى آشنايان با ادبيات عربى و شيوه‏هاى سخن گفتن شريعت به راحتى قابل رفع خواهد بود.

ب) اختلاف ذاتى و اختلاف عرضى

اختلاف ذاتى آن است كه از درون متن دو خبر پديد آيد و مفاد دو حديث، يكى تكليفى را متوجه مخاطب كند و ديگرى آن را ساقط بداند. مثلاً حديثى، وضو ساختن را از نمازگزارى كه پس از انجام غسل مستحب دچار حدثى نشده است ساقط و حديث ديگرى آن را واجب بداند.
اختلاف عرضى جايى است كه اختلاف دو حديث از يک تأثيرگذار بيرونى ناشى مى‏شود به طورى كه اگر عامل مزبور ناديده انگاشته شود اختلافى در ميان نخواهد بود. برای مثال، حديثى بر وجوب نماز جمعه و ديگرى بر وجوب نماز ظهر در روز جمعه دلالت کند؛ اين دو خبر اگرچه در آغاز با يكديگر تنافى ندارند، چه اين‌كه مى‏شود در ظهر جمعه هر دو نماز واجب باشد، ليكن عامل سومى كه حكايت دارد در ظهر روز جمعه بيش از يک تكليف متوجه مسلمانان نيست آن دو حديث را با هم ناسازگار مى‏كند.

ضوابط استناد به توثیق معصوم در علم رجال

پیرامون روایات حاكی از ثوتیق معصوم (علیه ‌السلام)، سؤالی به این شرح مطرح است كه آیا هر روایتی را در این حوزه می‌توان پذیرفت و بر اساس آن حكم كرد یا باید بسان روایات حوزۀ احكام، در اسانیدش دقت کرد و صحت، سقم و میزان اعتبار آن را سنجید؟ به دیگر سخن آیا در توثیق راوی می‌توان به روایت ضعیف هم استناد كرد یا نه؟
برخی مانند محدّث نوری معتقدند كه در توثیق راویان، اعتماد بر روایت ضعیف اشكالی ندارد. او در ذیل شرح‌حال یكی از راویان چنین آورده است:
رَوَی الكَشِیُّ خَبَرَینِ فیهِما مَدحٌ عَظیمٌ لا یَضُرُّ ضَعفُ سَنَدِهِما بَعدَ حُصُولِ الظَّنِ مِنهُما.
كشی دو روایت (پیرامون این راوی) نقل كرده كه در آن دو مدحی بزرگ نهفته است. از آنجا كه این دو روایت، ظنّ (به وثاقت راوی) ایجاد می‌كنند، ضعف سندشان اشكالی نخواهد داشت.
بنابراین از دیدگاه او به احراز و اثبات صحت سند نیازی نیست و همین‌که روایت، ظنّ و گمان به وثاقت ایجاد کند، بسنده و کافی است. در نقد این ادعا به اجمال می‌توان گفت كه ملاک و مبنا در پذیرش توثیقات و تضعیفات اطمینان و وثوق به آنها است. بنابراین در این موضوع، نمی‌توان به روایات ضعیف استناد كرد، زیرا از روایت ضعیف، تنها ظنّ و گمان به دست می‌آید نه اطمینان و وثوق. چنین ظنّ مطلقی از مصادیق ظنونی است كه در آیۀ
﴿إنَّ الظَّنَّ لا یُغنِی مِنَ الحَقِّ شَیئاً﴾ از آن نهی شده است. با توجه به این نكته، برای اثبات توثیق معصوم، صحت سند روایت باید احراز شود تا بتوان به آن اطمینان کرد.
اما چنان‌که در مباحث آینده هم تذکر خواهیم داد، این شرط به صورت مطلق بر کارایی نداشتن احادیث ضعیف در اين حوزه دلالت ندارد؛ زيرا اولاً این‌گونه روایات، نوعی مدح برای راوی شمرده می‌شود هرچند که توان اثبات توثیق را ندارد؛ ثانیاً در مواردی با پیوستن شواهد و قراینی به آن، امکان اطمینان‌آور شدن مجموع آنها برای توثیق وجود دارد، بنابراین نمی‌توان آنها را به کلی کنار گذاشت.
پس از پاسخ به پرسش نخست و شرط دانستن صحت سند در پذیرش توثیق معصوم، مسئله‌ای دیگر با این مضمون مطرح می‌شود که آیا می‌توان به روایت معتبری كه راوی در آن، توثیق خود را از معصوم
(علیه ‌السلام) نقل كرده است، اعتماد كرد؟
روشن است كه جواب این پرسش، منفی است. زیرا آن‌گونه كه می‌دانیم، مبنای اساسی در حجیّت و اعتبار خبر واحد سیرۀ عقلا است. عملكرد و روش عقلا چنین است كه اگر كسی مدح خود را نقل كند، به آن خبر اعتماد نمی‌كنند، چون احتمال دارد چنین كسی، كه در مظانّ تهمت است، به سود خود شهادت دهد. این سیرۀ عقلایی در تمامی گونه‌های مختلف اخبار، از جمله خبر حاکی از توثیق معصوم (علیه ‌السلام)، جاری است و باعث بی‌اعتنایی به خبری با ویژگیهای از پیش‌گفته می‌شود.
افزون بر این، ثقه دانستن راوی بر اساس چنین روایتی، مستلزم دور است. زیرا پذیرش این روایت مستلزم پذیرفتن عدالت و وثاقت راوی است. حال آنكه فرض بر این است، که عدالت و وثاقت او ثابت نیست و ما می‌خواهیم با استفاده از همان روایت، عدالت و وثاقت او را احراز كنیم.
بنابراین در پذیرش و به‌كارگیری روایتِ بیانگر توثیق معصوم، دو شرط وجود دارد:
الف) روایت به لحاظ سندی صحیح و معتبر باشد؛
ب) راویِ روایت، مدح و یا توثیق خود را از معصوم (علیه ‌السلام) نقل نكرده باشد

قواعد توثیق خاص رجالي

دربارۀ قواعد توثیق خاص، سه پرسش بنیادین مطرح است:
1ـ توثیق از چه كسی معتبر و پذیرفته می‌شود؟
2ـ دليل اعتبار آن چیست؟
3ـ به‌كارگيری آن چه شرايط و ضوابطی دارد؟
پاسخ پرسش‌های بالا را ذیل عنوان «راههای اثبات توثیق خاص» در قسمت بعد خواهید دید. شایان ذکر است که در این جلسه به يكی از راههای اثبات توثیق خاص می‌پردازیم و بررسی دیگر راهها را به جلسۀ آینده وامی‌گذاریم.

راههای اثبات توثیق خاص

همان‌گونه که اشاره شد، نخستين پرسش پيرامون توثيق خاص آن است که توثیق از چه کسی پذیرفته می‌شود؟ آیا هر کسی حقّ توثیق دارد؟ اگر پاسخ منفی است، پس به توثیق چه کسانی می‌توان اعتماد کرد؟
دومین پرسش، دربارۀ دلیل اعتبار هر یک از قواعد توثیق خاص است. بی‌شک پذیرش هر قاعده در گرو اثبات درستی و اعتبار آن است.
سومین پرسش، ضوابط و شرایط کاربرد قاعدۀ توثیق است. روشن است که با توجه به مبنای اعتبار توثیق، باید در به‌كارگیری قاعدۀ توثیق، شرایطی خاص را در نظر گرفت. شناخت این ضوابط، نقشی اساسی در استفادۀ آنها ایفا می‌کند.
در پاسخ به پرسش نخست، کسانی را که توثیق آنها پذیرفته شده است به ترتیب ذکر می‌کنیم و سپس به ترتیب، پاسخ پرسش‌های دوم و سوم را در ذیل آنها خواهیم آورد.

الف) توثیق معصوم (علیه السلام)

منظور از توثیق معصوم (علیه السلام)، نص صریح ایشان است. بر اساس مبانی كلامی شیعه، سنت پیامبر اكرم (صلّی الله علیه و آله) و چهارده معصوم (علیهم السلام)، یعنی قول، فعل و تقریر ایشان، در تمامی معارف و شئونات دینی حجیّت دارد. سخن آنان از وثاقت و معتمد بودن راویان، از این قاعده مستثنی نیست.
ما در مباحث رجالی، در پی آنيم که افراد معتمد در نقل احادیث اهل بیت را بشناسیم. بدیهی است که اگر خود آنها، فرد یا افرادی را معتمد بدانند؛ هدف ما برآورده خواهد شد. از این رو در اعتبار و حجیت توثیق معصوم سخنی نيست.
آنچه جای بحث دارد، شیوۀ احراز توثیق معصوم (علیه ‌السلام) است. دست‌یابی به توثیق معصوم (علیه ‌السلام) از دو راه ممکن است:

1ـ احراز وجدانییعنی به گونه‌ای مستقیم و بی‌واسطه، توثیق را از معصوم شنید و دریافت کرد. این راه، تنها برای معاصران عصر حضور باز است و برای مردمان عصر غیبت چنین راهی وجود ندارد.
پرسش‌های برخی راویان از ائمه دربارۀ وثاقت برخی راویان، گواه بر این است که این شیوه در آن عصر متداول بوده است و نمونه‌های خوبی از استفادۀ معاصران ائمه از این راه در دست است.

2ـ احراز به واسطۀ روایتبدین معنا كه توثیق معصوم (علیه ‌السلام) از طریق نقل راویان حكایت شود. این راه وجود خارجی و عینی دارد و دست‌یابی به آن در عصر غیبت نیز امكان‌پذیر است. آن‌گونه كه در درس آشنایی با كتب رجالی شیعه دیدید، كتاب اختیار الرجال شیخ طوسی كه گزینشی از كتاب الرجال كشّی است، روایاتی از این دست را در اختیار ما قرار می‌دهد. روایت زیر نمونه‌ای از توثیق خاص معصوم (علیه ‌السلام) است:
... قُلتُ لأبِی الحَسَنِ الرِّضا (عَلَیهِ ‌السَّلامُ) جُعِلتُ فِداکَ، إنّی لا أكادُ أصِلُ إلیکَ أسألُکَ عَن كلِّ ما أحتاجُ إلیهِ مِن مَعالمِ دینِی، أفیونُسُ بنُ عبدِ الرحمنِ ثِقةٌ آخُذُ عَنهُ ما أحتاجُ إلیهِ مِن مَعالِمِ دینِی؟ فَقالَ: نَعَم.
... به امام رضا (علیه ‌السلام) گفتم: فدایت شوم، من نمی‌توانم همیشه نزدتان بیایم و معارف دینی مورد نیاز خود را از شما درخواست كنم، آیا یونس بن عبدالرحمان مورد اعتماد و ثقه است تا آنها را از او دریافت كنم؟ فرمود: آری

مفهوم توثیق خاص و توثیق عام

هرگاه راوی با اسم و عنوان مشخص و خاصّ خود، توثیق شود، به آن توثیق خاص می‌گویند. برای نمونه نجاشی دربارۀ راوی‌ای چنین می‌گوید:
زكریا بنُ آدَمَ بنِ عَبدِاللهِ بنِ سَعدٍ الأشعَریُ القُمّیُ، ثِقةٌ، جَلیلٌ، عَظیمُ القَدرِ وَكانَ لَهُ وَجهٌ عِندَ الرِّضا ... .
از آنجا كه نجاشی یک راوی را با عنوان و اسم مشخص و معین توثیق كرده است، به توثیق او، توثیق خاص گفته می‌شود.
باید دقت كرد كه ملاک خاص شمردن توثیق، این نیست كه فقط و فقط شامل یک نفر باشد، بلكه ممكن است جمعی از راویان، بیش از یک نفر، توثیق شوند. اما به دلیل اینکه توثیقشان با اسامی و عناوین مشخص بوده است، باز هم بدان توثیق خاص اطلاق شود. برای آشكار شدن این نكته، به نمونۀ زیر توجه كنید:
در روایتی از امام صادق (علیه ‌السلام) چنین آمده است:
ما أجِدُ أحداً أحییٰ ذِكرَنا وأحادیثَ أبِی إلّا زرارةُ وأبوبصیرٍ لیثُ المرادیُ ومحمّدُ بنُ مُسلمٍ وبُرَیدُ بنُ معاویةَ العِِجلِیُ وَلَو لا هؤلاءِ، ما كانَ أحدٌ یَستَنبِطُ هذا. هؤلاءِ حُفّاظُ الدینِ وأُمَناءُ أبِی عَلَی حَلالِ اللهِ وحَرامِه وهُم السابقونَ إلینا فِی الآخِرَةِ.
یاد ما و حدیثهای پدرم را تنها زراره، ابوبصیر لیث مرادی، محمد بن مسلم و برید بن معاویۀ عجلی زنده كردند. اگر اینان نبودند، كسی نمی‌توانست دانش و یاد ما را دریابد. ایشان پاسداران دین و امانتداران پدرم بر حلال و حرام خداوند هستند و پیشی‌گیرندگان‌اند به سوی ما در دنیا و آخرت.
در این روایت، امام صادق (علیه ‌السلام) چهار نفر از راویان را توثیق كرده است. پس بیش از یک نفر مورد توثیق‌اند اما از آنجا كه این چهار راوی با عنوان خاص و مشخص ثقه معرفی شده‌اند، این توثیق، توثیقی خاص خواهد بود.
بنابراین می‌توان در تعریف توثیق خاص چنین گفت: «توثیقی است كه در آن به وثاقت افراد معین و مشخص حكم شده باشد، خواه مربوط به یک نفر باشد، خواه افراد متعدد».
در برابر توثیق خاص، توثیق عام قرار دارد. بر خلاف مورد قبل كه توثیق دربارۀ عنوانی خاص و مشخص بود، در اینجا توثیق، به عنوانی كلی تعلق گرفته است. باید توجه كرد كه عنوان كلی به حسب ماهیت و طبیعت خود، بر افراد و مصادیق زیادی انطباق‌پذیر است و ممكن است مصادیق گوناگون و یا حتی مصداق واحد داشته باشد. اما آنچه سبب جدایی توثیق چنین عنوانی، از توثیق خاص شده است، آن است كه در تعبیر رجالی، به توثیقِ مصادیق و افراد مشخص و معین توجه شده‌ است، بلكه عنوانی كلی ذکر و توثیق شده است و بر پایۀ چنین عنوان و قاعدۀ کلی است که مصداقهایی توثیق می‌شوند.
نمونۀ زیر به فهم این مطلب كمک‌ می‌کند:
نجاشی در ذیل شرح‌حال یكی از راویان، چنین آورده است: «... وَآلُ أبی شعبةَ بالكوفة بیتٌ مذكورٌ مِن أصحابِنا ... وكانوا جَمیعُهُم ثِقاتاً مَرجوعاً إلی ما یَقولونَ ...».
از این عبارت چنین برداشت شده است كه تمامی خاندان ابوشعبه ثقه هستند. در این توثیق یک عنوان كلی، خاندان ابوشعبه، مدّ نظر است نه مصادیق و افراد آن. خاندان ابوشعبه، شامل افراد زیادی است كه برخی از مهم‌ترین و مشهورترین ایشان عبارت‌اند از: عبیدالله بن علی بن ابی‌شعبه، عمران بن علی بن ابی‌شعبه، عبدالاعلی بن علی بن ابی‌شعبه، محمد بن علی بن ابی‌شعبه، احمد بن عمر بن ابی‌شعبه و ... . با وجود این در عبارت بالا، به اسم و عنوان مشخص هیچ یک از این افراد اشاره نشده و تنها آمده است: «وآلُ أبی‌شعبةَ ... كانوا جمیعُهم ثقاتاً» پس این توثیق، توثیقی عام خواهد بود؛ زیرا موضوع توثیق، عنوانی كلی است.
حال اگر چنین آمده بود: «عُبَیدُاللهِ بنُ عَلِیِّ بنِ أبِی‌شُعبَةَ، ثِقَةٌ» یا «عُبَیدُاللهِ بنُ عَلِیِّ بنِ أبِی‌شُعبَةَ وَ أحمَدُ بنُ عُمَرَ بنِ أبِی‌شُعبَةَ وَ عَبدُ الأعلی بنُ عَلِیِّ بنِ أبِی‌شُعبَةَ كُلُّهُم ثِقاتٌ» روشن است كه توثیق، خاص می‌شد؛ زیرا به وثاقت افراد خاص و مشخص حكم گردیده است.
بر این اساس، تعریف توثیق عام چنین خواهد شد: «توثیقی است كه در آن، عنوانی كلی، مورد توثیق واقع شود».
پس می‌توان برای تشخیص توثیقات عام و خاص از یكدیگر، ملاک و معیاری كلّی ارائه كرد:
باید به موضوع توثیق توجه كرد، اگر در تعبیرهای رجالی، موضوع توثیق عنوانی خاص و مشخص بود، توثیقْ خاص و اگر عنوانی كلی بود، توثیقْ عام خواهد شد.

کتب موجود رجالی و سبك ها

برخی از کتب رجالی در گذر زمان از میان رفته‌اند. اما کتاب‌هایی که به دست ما رسیده است را می‌توان در دو بخش اصول اولیه و اصول ثانویه دسته‌بندی کرد. اصول اولیه در قرن‌های سوم، چهارم و پنجم نگاشته شده و مورد اتفاق و اعتماد رجالیان قرار گرفته است. این اصول عبارت‌اند از:
1. اختیار معرفة الرجال، گزیدۀ شیخ طوسی از کتاب رجال کشی؛
2. کتابُ الرِّجال، تألیف شیخ طوسی؛
3. الفهرسْت، تألیف شیخ طوسی؛
4. فهرست أسماء مصنفی الشیعة، مشهور به رجال نجاشی.
دو منبع دیگر نیز وجود دارد که عالمان رجالی از جهاتی در بارۀ آن‌ها اختلاف نظر دارند. این دو عبارت‌اند از:
1. رجال برقی؛
2. رجال ابن غَضائری.
اصول ثانویه نیز در بر گیرندۀ دو کتاب است که در قرن هشتم تدوین شده‌اند؛ رجال ابن داوود و خُلاصَةُ الأقوال علامه حلی. به مجموعۀ این هشت کتاب «اصول ثمانیۀ رجال» گفته می‌شود.
پس از این دوران، در زمان صفویه کتاب‌هایی به صورت جوامع، تدوین شد که جوامع رجالی هم از جملۀ این نگاشته‌ها بودند؛ مانند جامع الرواة اردبیلی و منهج المقال استرآبادی. در عصر حاضر مُعْجَمُ رِجالِ الْحَدیث آیت الله خوئی از جملۀ کتاب‌هایی است که در این زمینه تدوین شده است.

 سبک‌های گوناگون رجالی

نویسندگان علم رجال در شیوه‌های نگارش با یکدیگر هم‌داستان نبودند. نخستین و قدیمی‌ترین سبک تألیفی رجالیان، سبک طبقات بود. به تعبیر برخی از بزرگان کتاب‌شناس در کتاب‌های قدیمی هر جا گفته ‌شود «طبقات» یا «الرجال»، منظور سبک طبقات است. سبک دیگر فهرست است؛ کتاب‌محور بودن شیعیان ایجاب می‌کرد که طریق‌های راویان تا کتاب‌ها روشن شود، بدین منظور کتاب‌های تدوین شده، فهرست نام گرفت. قدیمی‌ترین کتاب موجود در این زمینه کتاب الفهرست شیخ طوسی و کتاب فهرست نجاشی است که به عنوان رجال نجاشی نیز از آن یاد می‌شود. در این کتاب‌ها اطلاعاتی همچون نام نویسنده، تألیفاتش و طریق‌هایی که شیخ طوسی و نجاشی تا آن فرد داشته‌اند، بیان شده است. سبک دیگر سبک جرح و تعدیل است؛ در این سبک، نویسندگان به دنبال جدا کردن اسامی ثقه از غیر ثقه هستند. به همین دلیل معمولاً کتاب‌هایشان در بر دارندۀ دو بخش است؛ اسامی ثقات و اسامی ضعفا. کتاب رجال ابن داوود حلی و خلاصة الأقوال علامه حلی در این گروه قرار می‌گیرند. سبک چهارم، معجم الفبایی است که بیش‌تر در قرن‌های پسین رواج یافته است؛ مُعْجَمُ رِجالِ الْحَدیث آیت الله خوئی، جامع الرواة اردبیلی و قاموس الرجال مرحوم شوشتری از جمله کتاب‌هایی است که به این سبک نگارش یافته‌اند

تدوین علم رجال

مرحوم شیخ آغا بزرگ تهرانی در کتاب مُصَفَی المقال فی مُصَنَفی علم الرجال بر این باور است كه نخستین و قدیمی‌ترین كتاب رجالی شیعه، كتاب تسمیة من شهد مع علی (علیه السلام) فی حروبه نگاشتۀ منشی امیر المؤمنین، عبید الله بن ابی رافع است؛ در حالی كه به نظر می‌رسد این كتاب دیوان (دفتر اداری) نظامیان شركت‌كننده در جنگ‌های امیر المؤمنین (علیه السلام) بوده است و در واقع تألیف رجالی به شمار نمی‌آید. هرچند بهره‌های این كتاب را در پژوهش‌های رجالی نمی‌توان انكار كرد و بسیاری از شیعیان آن عصر را بدین گونه می‌توان شناخت.
برخی می‌گویند نام کتاب عبید الله، تسمیة من شهد من الصحابة مع علی فی حروبه بوده است؛ یعنی نام افرادی از صحابه که در سپاه امیر المؤمنین در جنگ‌ها حضور داشته‌اند. این کتاب نگارشی در دفاع از امیر المؤمنین (علیه السلام) در تشخیص حق از باطل است. با توجه به این دیدگاه که عملکرد صحابه، تأییدکنندۀ عملکرد افراد دیگر است، در نتیجه هرچه شمار صحابه در سپاهی بیش‌تر باشد، خود دلیلی بر حقانیت آن سپاه است.
اما به هر روی، آیت الله خوئی، دیدگاهش را این‌گونه بیان می‌کنند:
پیش از رجالیان نام‌آوری همچون نجاشی (م 450 ﻫ) و شیخ طوسی (م 460 ﻫ) کتاب‌های رجالی بسیاری بوده است که از کتاب‌های پیشین گزارش کرده‌اند و شمار این کتاب‌ها نیز بسیار بوده است. برای نمونه از دورۀ حسن بن محبوب (م 224 ه‍( تا روزگار نجاشی (م 450 ه‍( بیش از صد کتاب رجالی نگاشته شده است ... .
کوتاه سخن آن‌که، تألیفات رجالی از اواخر سدۀ دوم شكل گرفت و از سدۀ سوم به بعد تألیف در این حوزه به صورت جدی متداول شد.
نخستین نگاشته‌های رجالی در این موضوع عبارت‌اند از:
1. کتاب الرجال، تألیف ابو محمد، عبد الله بن جبلۀ کنانی (م 219 ﻫ)؛
2. کتاب الرجال، تألیف حسن بن علی بن فضال (م 224 ﻫ)؛
3. کتاب الرجال، تألیف حسن بن محبوب سراد (م 224 ﻫ).
بر پایۀ نظر برخی، بی‌گمان، نخستین کتابی که با اهداف رجالی تدوین شده است، کتاب الرجال، تألیف ابو محمد، عبد الله بن جبلۀ کنانی (م 219 ﻫ) از اصحاب امام کاظم (علیه السلام) است. این اثر، قدیمی‌ترین کتاب در این موضوع است و مؤلف با یک واسطه از امام صادق (علیه السلام) حدیث نقل می‌کند.

تعريف لغوي و اصطلاحي سند و اهميت آن

الف) تعریف سند

معنای لغوی

«سند» را در لغت این‌گونه تعریف کرده‌اند:
ما استُنِدَت إلیهِ مِن حائطٍ أو غَیرِه، وَیُقالُ فُلانٌ سَنَدٌ أی مُعتَمَدٌ.
آنچه که به آن تکیه داده یا اعتماد می‌شود، خواه دیوار یا هر وسیلۀ محکم دیگر، و وقتی گفته می‌شود «فُلانٌ سَنَدٌ» یعنی آن فرد مورد اعتماد است.

معنای اصطلاحیدر اصطلاح سند را چنین تعریف کرده‌اند:
طَریقُ المَتنِ، وَیُطلَقُ عَلی مَجموعِ مَن رَواهُ حَتّی یَنتَهي إلی المَعصومِ (علیه السلام).
راهی که ما را به متن می‌رساند و آن به مجموع افرادی اطلاق می‌شود که روایتی را نقل می‌کنند تا این‌که به معصوم منتهی شود.

ب) اهمیت سند

در بارۀ اهمیت سند، یادکرد چند نکته، ضروری است:
نکتۀ نخست این‌که سند، معیار ارزیابی حدیث است. یعنی برای ارزیابی یک حدیث و دانستن این نکته که حدیث صحیح است یا حسن یا موثق، به سند حدیث توجه می‌شود نه متن آن. در واقع با بررسی رجال سند، به این نتیجه می‌رسیم که آیا این حدیث صحیح است یا نه. بنا بر این در ارزیابی یک روایت، سندْ مهم‌تر از متن است. در نتیجه برای اطمینان یافتن از صدور حدیثی از سوی معصوم (علیه السلام)، باید به بررسی سندی بپردازیم.
شافعی از عالمان اهل سنت در این زمینه می‌گوید:
مَثَلُ الذي یَطلُبُ الحَدیثَ بِلا إسنادٍ کَمَثَلِ حاطبِ لَیلٍ.
مثل کسی که حدیثی را بدون سند نقل می‌کند همانند «حاطب لیل» است.
«حاطب لیل» در لغت به کسی گفته می‌شود که هر رطب و یابس و هر درست و غلطی را به هم می‌آمیزد و مطالبی را برای خوانندگان و مراجعه‌کنندگان خود بیان می‌کند. چنین فردی نه‌ تنها از مقام بالایی برخوردار نیست بلکه در نزد عرف هم اعتباری ندارد. بنا بر این کسی که روایتی را بدون سند نقل می‌کند، شایستۀ توجه و اعتماد نیست.
نکتۀ دوم این‌که سند از موارد اختصاصی آموزه‌های روایی مسلمانان است. به سخن دیگر با بررسی ادیان پیشین همچون یهود و مسیحیت، این نکته آشکار می‌شود که پیروان هیچ یک از این ادیان، هنگام نقل روایت از پیامبر و بزرگان خود، از سند استفاده نمی‌کردند. به همین دلیل گفته شده است:
الإسنادُ خَصیصَةٌ مِن خَصائصِ هذِهِ الأُمة.
استناد حدیث به قائل آن، خصیصه و ویژگی امت اسلام است.
عثمان بن عبد الرحمن (م 643) در اثر خویش با عنوان مقدمۀ ابن صلاح نیز به همین نکته اشاره کرده است. او می‌نویسد:
أصلُ الإسنادِ أوّلاً خَصیصةٌ فاضلةٌ مِن خَصائصِ هذهِ الأمّة وَسُنةٌ بالغةٌ مِن السُنَنِ المُؤکَّدَةِ.
اصل سند ‌آوردن، خصیصه‌ای نیکو از خصایص این امت و روشی بالیده از سنت‌های مورد تأکید است.
همچنین عبد الله بن مبارک، یکی از راویان سدۀ دوم هجری، می‌گوید:
الإسنادُ عندي مِن الدينِ، لَولا الإسنادُ لَقالَ مَن شاءَ ما شاءَ ... مَثَلُ الذي یَطلُبُ أمرَ دینِِه بِلا إسنادٍ کَمَثَلِ الذي یَرتَقي السَطحَ بِلا سُلَّمٍ فأنّی يَبلُغُ السَماء.
سند آوردن نزد من از دین است، اگر اسناد نبود هر کسی هر چیزی می‌خواست بیان می‌کرد ... مَثَل کسی که امر دینش را بدون اسناد بیان می‌کند مَثل کسی است که قصد دارد بدون نردبان از بلندی بالا رود، پس چگونه و از کجا به بلندی می‌رسد.
بدیهی است که اگر کسی بخواهد مطلب والایی را از معصومان (علیهم‌ السلام) یا از پیامبر خدا نقل بکند، باید سند بیاورد. امروزه مسیحیان برای نقل مطالب از حضرت مسیح یا حواریون، هیچ سندی ذکر نمی‌کنند. وجود اناجیل متعدد و پراکنده، گواهی بر این مدعا است. همین مشکل در دین یهود هم به چشم می‌خورد.

نکتۀ سوم، توجه شیعه به سند است. بیش‌تر احادیث شیعیان در عصر معصومان (علیهم السلام) تدوین شد. از این رو، کتاب‌های فراوانی در میان شیعه مشهور شد که ذکر طریق به این کتب مشهور، برای شیعیان مهم بود. سخن زیر سیرۀ علمای شیعه در نقل احادیث را بازگو می‌کند.
فإنّهُم يَأخُذُونَ الحَديثَ عَن الثِقَةِ المَعروفِ في زَمانِه بِالصِدقِ والأمانَةِ، وَالمشهورِ في حينِه بالوَرَعِ والاستِقامَةِ ثُمَّ عَن مِثلِه، وَهكذا في جَميعِ سِلسِلَةِ السَنَدِ مِمَّن رَواهُ حَتّی يَبلُغُوا به قائِلَه.
به‌ درستی که ایشان (بزرگان شیعه) حدیث را از فرد ثقه و معروف به صدق و امانت در زمان خود و دارای حالت پرهیزگاری و استقامت در مذهب خود در هنگام نقل روایت ـ که این حالت در تمامی سند روایت تا قائل اصلی آن موجود باشد ـ اخذ می‌کردند.
پس توجه به این نکته ضروری است که افراد در زمان نقل روایت، خصوصیات و ویژگی‌های یادشده را داشته باشند. در تأیید همین نکته، به نمونۀ زیر توجه کنید:
ذَكَرَ حَمدَوَيهِِ بنِ نُصَيرٍ، أنّ أيوبَ بنِ نوحَ، دَفَعَ إليهِ دَفتراً فيهِ أحاديثُ مُحمدِ بن سِنانٍ، فَقالَ لَنا: إن شِئتُم أن تَكتُبُوا ذلکَ فَافعَلُوا، فإنّي كَتَبتُ عَن مُحمدِ بنِ سِنانٍ وَلكن لا أروي لکَ أنا عَنهُ شَيئاً، فإنّه قالَ قَبلَ مَوتِه: كُلَّما حَدَّثتُكُم بِه لَم يَكُن لي سَماعٌ وَلا رَوايةٌ إنّما وَجَدتُهُ.
حَمدَوَيه بن نُصَير ذکر می‌کند که ایوب بن نوح، جزوه‌ای که در آن احادیث محمد بن سنان وجود داشت را به او داد. پس به ما گفت: اگر بخواهید می‌توانید این روایات را بنویسید، زیرا من آن‌ها را از محمد بن سنان نگاشته‌ام، ولی من از آن‌ها چیزی را روایت نمی‌کنم زیرا او خودش پیش از وفاتش گفت: که هر آنچه که تو را بدان حدیث کرده‌ام، سماع و روایت من نبوده است بلکه از طریق وجاده‌ به آن دست یافته‌ام.
احمد بن محمد بن عیسی اشعری قمی که بزرگ شیوخ قم در زمانۀ خود بود، احمد بن محمد بن خالد برقی را به خاطر کثرت نقل از ضعفا و اعتماد بر مراسیل از قم اخراج کرد. این نکته می‌رساند که شیعیان به سند توجه ویژه‌ای داشته‌اند. البته احمد بن محمد بن عیسی در دوران جوانی به کوفه می‌رود و از حسن بن علی وشاء می‌خواهد که اجازۀ حدیث از کتاب علاء بن رزین و ابان بن عثمان احمر را به او بدهد، ولی او این اجازه را به احمد بن محمد بن عیسی نمی‌دهد و می‌گوید چقدر عجله داری، باید این دو کتاب را بنویسی و سپس سماع کنی، پس از آن اجازۀ نقل روایت از این دو کتاب را به تو می‌دهم. متن سخن نجاشی این چنین است:
عَن أحمدَ بنِ مُحمدِ بنِ عيسی أنّه قالَ: خَرجتُ إلی الكوفةِ في طَلَبِ الحَديثِ، فَلقيتُ بها الحَسَنَ بنَ علي الوَشّاء، فََسَألتُهُ أن يَخرجَ إلي كتابِ العَلاء بن رَزين القلاء، وَأبان بن عثمان الأحمَر، فأخرَجَهُما إليَّ، فَقُلتُ لَه: اُحِبُّ أن تُجِيزَهُما لي. فَقالَ لي: رَحِمَک اللهُ وَما عَجِلَتُک؟ إذهَب فَاكتُبهُما وَاسمَع مِن بَعدُ ... .
از این رو جابر بن یزید جعفی هم که از اصحاب امام باقر (علیه السلام) است، به آن حضرت عرض می‌کند که با توجه به فاصلۀ زمانی میان شما تا پیامبر اکرم، سلسله سند احادیثی را که برای ما نقل می‌کنی بیان کن. امام در پاسخ این‌گونه می‌فرمایند:
حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ رَسُولِ اللَّهِ عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَی وَكُلُّ مَا أُحَدِّثُكَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ وَقَالَ لَحَدِيثٌ وَاحِدٌ تَأْخُذُهُ عَنْ صَادِقٍ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا.
من از پدرم از جدم از رسول خدا از جبرئیل از خداوند تبارک و تعالی برایت حدیث نقل می‌کنم. و هر آنچه برایت نقل می‌کنم، به این اسناد است و همچنین فرمودند: یک حدیث از انسان راستگو برای تو از آنچه در دنیا است، بهتر است.
در کتاب کافی، امام صادق از امام علی (علیهما السلام) نقل می‌کند که آن بزرگوار فرمودند:
إِذَا حَدَّثْتُمْ بِحَدِيثٍ فَأَسْنِدُوهُ إِلَی الَّذِي حَدَّثَكُمْ فَإِنْ كَانَ حَقّاً فَلَكُمْ وَإِنْ كَانَ كَذِباً فَعَلَيْهِ.
هنگامی که خواستید حدیثی را بازگو کنید سندش را بیان کنید، اگر حدیث صحیح باشد پس به نفع شما است و اگر صحیح نباشد، ضررش به قائل آن بر می‌گردد.
نکتۀ چهارم، بحث اسناد عالی است. اسناد به دلیل فاصله از زمان صدور حدیث، واسطه‌های بیش‌تری پیدا می‌کنند. برای نمونه شخصی که در زمان پیامبر مستقیماً حدیثی را از او می‌شنود، بدون واسطه آن را نقل می‌کند ولی اگر همان حدیث پنجاه سال بعد گزارش شود، به واسطه‌هایی نیازمند است که با گذشت زمان، شمار این واسطه‌ها نیز افزون‌تر می‌شود. عالمان و محدثان بزرگ شیعه و اهل سنت، همواره تلاش می‌کردند تا از اسنادی استفاده کنند که واسطۀ کم‌تری تا معصوم و یا ناقل اصلی سخن داشته باشد. در عرف نیز این‌گونه است که هرچه واسطه‌ها کم‌تر باشند، اطمینان خواننده و شنونده به مطلب بیش‌تر خواهد شد.
در میان شیعه، کلینی بخشی از روایات را با سه واسطه از معصوم نقل کرده که به کوشش یکی از دانشمندان معاصر با عنوان ثلاثیات کلینی گردآوری شده است.
در میان اهل سنت احمد بن حنبل می‌گوید:
طَلَبُ الإسنادِ العالِي سُنَّةٌ عَمَّن سَلَفٍ.
طلب اسناد عالی (اسنادی با واسطۀ کم‌تر) روش و سنتی نیکو از پیشینیان است.
و يحيی بن معين در بیماری‌ای که منجر به فوتش شد، در پاسخ به این پرسش که هم اکنون چه آرزویی داری، گفت:
بَيتٌ خالِي، وَإسنادٌ عالِي.
خانه‌ای خالی و دربست و کتاب‌هایی با اسناد عالی

تفسير آيات ابتداي سوره حجرات

آیۀ اول: پیشی‌نگرفتن بر رسول خدا

﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یَدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ

عبارت «بین یدى» به معناى «جلو و پیش» است؛ زیرا هرچه میان دو دست انسان باشد، پیش روی او است. همچنین مفعول «لا تُقَدِّمُوا» محذوف است و شاید منظور از آن قول و حكم باشد؛ بنابراین، آیه این گونه معنا می‌شود که در مقام حكم كردن و بیان حلال و حرام یا مسائل اجتماعی منتظر باشید كه از طرف خدا و رسول اعلام نظر شود و حكم را تنها از خدا و رسول دریافت كنید.

به عبارت دیگر پیش از خدا و رسول نباید نظر بدهید و یا حکم صادر کنید؛ چنان كه دربارۀ ملائكه فرموده است: ﴿لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ﴾
گفتنی است پیشی نگرفتن بر خدا در احكام الهی است و پیشی نگرفتن بر رسول در فرمانهایى است كه در مقام ولایت و حكومت صادر مى‏كند؛ چنان كه فرموده است: ﴿لِتَحْكُمَ بَینَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ

به جز آیۀ سیزدهم، تمامی خطابهای این سوره، ﴿یا ایها الذین آمنوا است؛ بنابراین مطابق با دیدگاه ابن‌عباس این سوره مدنی به شمار می‌رود. او همچنین تمامی خطابهای ﴿یا ایها الناس﴾ را مکی می‌داند، مانند آیۀ سیزدهم همین سوره، اما دیگر مفسران در اینکه تمامی این‌گونه آیات مکی باشند، اختلاف نظر دارند.

 

آیۀ دوم: پایین آوردن صدا

﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِی وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ

در این آیه به مؤمنان امر شده است که هنگام سخن گفتن با پیامبر باید آرام‌تر از صداى ایشان سخن بگویند؛ زیرا بلند كردن صدا اگر برای تحقیر باشد، كفر است و اگر بی‌ادبی باشد، بر خلاف تعظیم است.

عبارت «وَ لا تَجْهَرُوا ...» مطلب دیگرى را نیز مطرح می‌کند؛ یعنى مانند سخن گفتن با یکدیگر، صداى خود را بر صدای پیامبر بلند نكنید، زیرا همسان کردن پیامبر با دیگران نیز بی‌ادبی به شمار می‌رود.

 

حبط نادانستۀ اعمال

﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ

این عبارت، تعلیلی براى هر دو نهىِ یاد شده است. ظهور آیه در آن است كه این دو عمل، یعنی بالا بردن صدا و بلندتر از پیامبر سخن گفتن، مانند کفر سبب حبط و باطل شدن تمامی اعمال نیک می‌شود. با توجه به تعالیم اسلامی مى‏دانیم که رفتار با امام معصوم نیز باید چنین باشد؛ از این رو، عبارت ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ بدین معنا است كه نمى‏دانید این عمل چه ضرری به شما می‌رساند وگرنه مرتکب آن نمی‌شدید؛ زیرا این رفتار، تمامی اعمال نیک شما را از بین می‌برد. همانند آیۀ ﴿وَ تَحْسَبُونَهُ هَیّناً وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ﴾ و نیز ﴿وَما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً.

طبرسى (رحمه اللَّه) می‌گوید: «اصحاب ما گفته‏اند: منظور از ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ حبط خود عمل است؛ یعنى، اگر با پیامبر به احترام سخن بگویید، ثواب خواهد داشت و در غیر این صورت، مستحق عذاب مى‏شوید و ثواب این اعمال نیز حبط مى‏گردد. پس این سخن ربطى به باطل شدن دیگر اعمال ندارد.» ناگفته نماند این سخن خلاف ظاهر آیه است.

 

آیۀ سوم: قلب آزموده‌شده

﴿إِنَّ الَّذِینَ یغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِیمٌ

اين آيه معنای آیۀ پیشین را از جنبه‌ای دیگر بیان می‌کند؛ یعنی، هر چند بی‌احترامی به آن حضرت سبب باطل شدن اعمال نیک است اما احترام گذاشتن به ایشان نیز کفارۀ گناهان به شمار می‌رود. منظور از «یغضون» پایین آوردن صدا است. برخی امتحان را به معنای تمرین و عادت دادن می‌دانند اما مرحوم طبرسی در مجمع‌البيان می‌گوید: «آن از امتحان الذهب بالنار گرفته شده كه به معنای خالص كردن طلا با ذوب کردن، است»؛ یعنى، خدا قلبهای آنها را به تقوى عادت داده یا براى تقوى خالص كرده است.

کلمۀ «رَسُولِ اللهِ» نشان می‌دهد که این احترام، در واقع احترام به خدا است و پروردگار متعال با عبارات «أَجْرٌ عَظِیمٌ» و «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ» به این‌گونه افراد وعدۀ پاداش نیز داده است.

گفتنی است از این آیه، چگونگی رفتار با امام معصوم و ولی فقیه نیز برداشت می‌شود.

 

آیۀ چهارم: عدم خردورزی

﴿إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا یعْقِلُونَ

این عمل به گونه‌ای تحقیر و بی‌ادبی به شمار می‌رود و آیه نشان مى‏دهد كه چنین رفتاری در آن زمان، رخ داده است.

مرحوم طبرسی در جوامع الجامع می‌گوید: «روایت شده است كه هیأت بنى‌تمیم هنگام ظهر به مدینه آمدند و آن حضرت را كه در حال استراحت بودند، صدا زدند كه "یا محمّد أُخرُج إلَینا"». آیه چنین كسانى را به نافهمى و بى‏خردى نسبت مى‏دهد. لفظ «اكثر» ظاهراً در اینجا مفهوم ندارد و در معناى «هم لا یعْقِلُونَ» است، «وراء» به معناى «پس یا جلو» است.

حجره تكه‏اى از زمین است كه با دیوار و ... محصور و محاط شده باشد. ساختار مفعولی این واژه محجوره و به معنای حجره‏هاى زنان آن حضرت است.

 

آیۀ پنجم: سودمند بودن صبر

﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَیهِمْ لَكانَ خَیراً لَهُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ

بهتر آن است كه صبر كنند تا تو در زمانی مناسب خارج شوى و درخواست آنها را بررسى کنی. از عبارت ﴿وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ در می‌یابیم که اگر پیش از نزول این آیه چنین رفتاری داشته‌اند، بخشیده می‌شود اما از این پس باید رفتاری پسندیده داشته باشند که به سود ایشان است

ادامه نوشته