فعلا تعطيل
closed
«هرگاه غم و اندوه فراوان و پی در پی به شما روی آورد، باید جمله «لا حول و لا قوه الا بالله» را تکرار کنید.»
رسول اکرم (ص) فرمود: «ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله» نود و نه درد را شفا می دهد که ساده ترین آنها اندوه است.»
و نیز فرمود: «در شب معراج ابراهیم خلیل بر من گذر کرد، و گفت: به امتت امر کن در بهشت، بسیار درخت نمایید که زمینش وسیع و خاکش پاک است.» گفتم «نشاء بهشت» چیست؟
پاسخ داد: «لا حول و لا قوه الا بالله»
1- شکر و شاکر
«الشاکِرُ أَسعَدُ بِالشکر مِنهُ بِالنعمَةِ الَتى أَوجَبَتِ الشکرَ لاَِنَّ النعَمَ مَتاعٌ وَ الشکرُ نِعَم وَ عُقبى.»؛
شخص شکرگزار، به سبب شکر، سعادتمند تر است تا به سبب نعمتى که باعث شکر شده است. زیرا نعمت، کالاى دنیاست و شکرگزارى، نعمتِ دنیا و آخرت است.
2- جایگاه اجابت دعا
«إِنَّ لله بِقاعًا یُحِبُّ أَن یُدْعى فیها فَیَستجیبَ لِمَن دَعاهُ وَ الحَیْرُ مِنها.»؛
همانا براى خداوند بقعه هایى است که دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعاى دعا کننده را به اجابت رساند، و حائر - حسین علیه السلام- یکى از آنهاست.
3- خدا ترسى
«مَنِ اتقَى الله یُتقى، وَ مَنْ أَطاعَ الله یُطاعُ، وَ مَنْ أَطاعَ الْخالِقَ لَم یُبالِ سَخَطَ الَمخلوقینَ. وَ مَنْ أَسْخَطَ الخالِقَ فَلییقَنَ أَنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَط الَمخلوقینَ.»؛
هر کس از خدا بترسد، مردم از او بترسند، و هر که خدا را اطاعت کند، از او اطاعت کنند، و هر که مطیع آفریدگار باشد، باکى از خشم آفریدگان ندارد، و هر که خالق را به خشم آورد، باید یقین کند که به خشم مخلوق دچار مىشود.
4- اطاعت خیرخواه
«مَن جَمَعَ لَکَ وُدَّهُ وَ رَأیَهُ فَاجْمَع لهُ طاعَتکَ.»؛
هر که دوستى و نظر نهایىاش را براى تو همه جانبه گرداند، طاعتت را براى او همه جانبه گردان.
5- اوصاف پروردگار
«إِنَّ الله لا یُوصَفُ إِلاّ بما وَصَفَ بِهِ نفسَهُ، وَ أَنّى یُوصَفُ الَّذى تعْجِزُ الحَواسُّ أَنْ تدرکَهُ وَ الاَْوهامُ أَن تنالَهُ وَ الخَطَراتُ أَنْ تحُدَّهُ وَ الاْبصارُ عَنِ الاِحاطَةِ بِهِ. نأى فى قربهِ وَ قَرُبَ فى نَأیِهِ، کَیَّفَ الکَیْفَ بِغَیرِ أَن یُقالَ: کَیفَ، وَ أَیَّنَ الایْنَ بلا أَنْ یُقالَ: أَینَ، هُوَ مُنقَطِعُ الکَیفِیةِ وَ الاینیَّةِ، أَلواحِدُ الاْحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ وَ تقَدّسَت أَسماؤُهُ.»؛
به راستى که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود. کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورات به کُنه او پى نبرند، و در دیده ها نگنجد؟ او با همه نزدیکىاش دور است و با همه دورىاش نزدیک. کیفیت و چگونگى را پدید آورده، بدون این که خود کیفیت و چگونگى داشته باشد. مکان را آفریده، بدون این که خود مکانى داشته باشد. او از چگونگى و مکان بر کنار است. یکتاى یکتاست، شکوهش بزرگ و نام هایش پاکیزه است.
6- اثر بخش خداست، نه روزگار
«لا تعْدُ ولا تجعَل لِلایامِ صُنعًا فى حُکم ِالله.»؛
از حدّ خود تجاوز نکن و براى روزگار هیچ اثرى در حکم خدا قرار نده.
7- نتیجه بى اعتنایى به مکر خدا
«مَن أَمِنَ مَکرَالله وَ أَلیمَ أَخذِهِ، تکبَّرَ حَتى یَحِلَّ بهِ قَضاؤُهُ وَ نافِذُ أَمْرِهِ، وَ مَن کانَ عَلى بَینة مِن رَبِّهِ هانَتْ عَلیهِ مَصائِبُ الدنیا وَ لوْ قرِضَ وَ نشِرَ.»؛
هر که از مکر خدا و مؤاخذه دردناکش آسوده زندگی کند، تکبر پیشه کند تا قضاى خدا و امر نافذش او را فراگیرد، و هر که بر طریق خدا پرستى، محکم و استوار باشد، مصائب دنیا بر وى سبک آید، اگر چه مقراض- قیچی- شود و ریز ریز گردد.
8- تقیّه
«لوْ قلتُ إِنَّ تارِکَ التقِیةِ کتارِکِ الصَّلوةِ لکنتُ صادِقا.»؛
اگر بگویم کسى که تقیّه را ترک کرده، مانند کسى است که نماز را ترک کرده، راست گفته ام.
9- جبران نقص
«لِبَعض مَوالیهِ: عاتِب فلانا وَ قل لهُ: إنَّ اللهَ إِذا أَرادَ بِعَبْد خَیرًا إِذا عُوتِبَ قَبِلَ.»؛
امام على النقى علیه السلام به یکى از دوستانش فرمود: فلانى را توبیخ کن و به او بگو: خداوند چون خیر بنده اى خواهد، وی را توبیخ نماید، پس هر گاه توبیخ شود، بپذیرد.[و در صدد جبران نقص خود برآید.]
10- دنیا جایگاه آزمایش
«إِن الله جَعَلَ الدنیا دارَ بَلوى وَالاخِرَةَ دارَ عُقبى وَ جَعَلَ بَلوَى الدنیا لِثوابِ الاْخِرَةِ سَبَبًا وَ ثَوابَ الاْخِرَةِ مِنْ بَلوَى الدنیا عِوَضًا.»؛
همانا که خداوند دنیا را سراى امتحان و آزمایش ساخته و آخرت را سراى رسیدگى قرار داده است، و بلاى دنیا را وسیله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلاى دنیا قرار داده است.
11- ستمکار بردبار
«إنَّ الظالِمَ الحالِمَ یَکادُ أَنْ یُعفى علیهِ بحِلمِهِ. وَ إِنَّ المحِقَّ السفیهَ یَکادُ أَنْ یُطفِىءَ نورَ حقهِ بِسَفههِ.»؛
به راستى ستمکار بردبار،چه بسا که به وسیله حلم و بردبارى خود از ستمش گذشت شود و صاحب حق نابخرد،چه بسا که به سفاهت خود، نور حقِّ خویش را خاموش کند.
12- آدم بى شخصیّت
«مَنْ هانتْ عَلیهِ نَفسُهُ فَلا تأمَنْ شَرَّهُ.»؛
کسى که خود را پست شمارد، از شرّ او در امان مباش.
13- دنیا جایگاه سود و زیان
«أَلدنیا سُوقٌ رَبحَ فیها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.»؛
دنیا بازارى است که گروهى در آن سود می برند و دسته اى زیان می بینند.
14- حسد و خودخواهى
«أَلحَسَدُ ماحِقُ الحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالبُ المَقتِ، وَالعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طلبِ العِلمِ داع إِلَى الغَمطِ وَ الجَهلِ، وَالبُخلُ أَذمُّ الاخلاقِ وَ الطَّمَعُ سَجِیَّة سَیئَةٌ.»؛
حسد، نیکویی ها را نابود سازد، و دروغ، دشمنى آوَرَد، و خود پسندى مانع از طلب دانش و خواهان خوارى و جهل گردد، و بخل ناپسندیده ترین خُلق و خوى است، و طمع خصلتى ناروا و ناشایست است.
15- پرهیز از تملق
«قالَ أَبوالحَسَنِ الثّالِثِ علیه السلام لِرَجُل وَ قَدْ أَکثَرَ مِن إِفراطِ الثناءِ عَلَیهِ: أَقبِل عَلى شَأنِکَ، فَإِنَّ کَثرَةَ المَلَقِ یهْجُمُ عَلَى الظنَةِ وَ إِذا حَللتَ مِنْ أَخیکَ فى مَحَلِّ الثقَةِ، فَاعْدِلْ عَنِ الْمَلَقِ إِلى حُسْنِ النیَّةِ.»؛
امام هادى علیه السلام به کسى که در ستایش از ایشان افراط کرده بود فرمودند:از این کار خود دارى کن که تملقِ بسیار، بد گمانى به بار مىآورد و اگر اعتماد برادر مؤمنت از تو سلب شد از تملق او دست بردار و حسن نیّت نشان ده.
16- جایگاه حُسن ظنّ و سوء ظنّ
«إِذا کانَ زَمانُ العَدلِ فیهِ أَغلَبَ مِنَ الجَورِ فَحَرامٌ أَنْ یَظُنَّ بأَحَد سُوءً حَتى یَعلَمَ ذلِکَ مِنهُ، وَ إِذا کانَ الجَورُ أَغلَبَ فیهِ مِنَ العَدلِ فَلَیسَ لاَِحَد أَن یَظُنَّ بِأَحَد خَیرًا ما لَمْ یَعلَم ذلِکَ مِنهُ.»؛
هر گاه در زمانه اى عدل بیش از ظلم رایج باشد، بد گمانى به دیگرى حرام است، مگر آن که - آدمى- بدى از کسى ببیند. و هر گاه در زمانه اى ظلم بیش از عدل باشد، تا وقتى که - آدمى- خیرى از کسى نبیند، نباید به او خوشبین باشد.
17- بهتر از نیکى و زیباتر از زیبایى
«خَیرٌ مِنَ الخَیرِ فاعِلُهُ، وَ أَجْمَلُ مِنَ الجَمیلِ قائِلهُ، وَ أَرجَحُ مِنَ العِلمِ حامِلهُ، وَ شَرّ مِنَ الشرِّ جالِبُهُ، وَ أَهْوَلُ مِنَ الهَولِ راکِبُهُ.»؛
بهتر از نیکى، نیکوکار است، و زیباتر از زیبایى، گوینده آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدى، عامل آن است، و وحشتناکتر از وحشت، آورنده آن است.
18- توقّع بیجا
«لا تطلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدَرتَ عَلَیهِ، ولاَالوَفاءَ لِمَنْ غَدَرْتَ بهِ، وَلاَ النصحَ مِمَّنْ صَرَفتَ سُوءَ ظنِکَ إِلَیْهِ، فَإِنما قَلبُ غَیْرِکَ کقَلبِکَ لهُ.»؛
از کسى که براو خشم گرفته اى ، صفا و صمیمیّت مخواه و از کسى که به وى خیانت کرده اى ، وفا مطلب و از کسى که به او بدبین شده اى ، انتظار خیرخواهى نداشته باش، که دل دیگران براى تو همچون دل تو براى آنهاست.
19- برداشت نیکو از نعمتها
«أَلقوا النعَمَ بِحُسْن مُجاوَرَتِها وَ التمِسُوا الزِّیادَةَ فیها بِالشکرِ عَلیْها، وَاعلَمُوا أَنَّ النفسَ أَقبَلُ شَىْء لِما أَعطَیتَ وَ أَمنَعُ شَىْء لِما مَنَعْتَ.»؛
نعمت ها را با برداشت خوب از آنها به دیگران ارائه دهید و با شکرگزارى افزون کنید، و بدانید که نفس آدمى رو آورنده ترین چیز است به آنچه به او بدهى و بازدارنده ترین چیز است از آنچه که از او بازدارى.
20- خشم به زیردستان
«أَلغضَبُ عَلى مَنْ تملِکُ لُؤمٌ.»؛
خشم بر زیردستان از پستى است.
21- عاقّ والدین
«أَلعُقوقُ ثکلُ مَنْ لمْ یَثکَلْ.»؛
نافرمانى فرزند از پدر و مادر، داغِ داغ نادیدگان است.
22- تأثیر صله رحم در ازیاد عمر
«إِنَّ الرَّجُلَ لیَکونَ قَدْ بَقِىَ مِنْ أَجَلِهِ ثلاثونَ سَنَةً فَیَکُونُ وُصُولاً لِقَرابَتِهِ وُصُولاً لِرَحِمِهِ، فَیَجعلُهَا الله ثَلاثَةً وَ ثَلاثینَ سَنةً، وَ إِنَّهُ لیَکونَ قَدْ بَقِىَ مِن أَجَلِهِ ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ سَنَةً فَیَکونُ عاقّا لِقرابَتِهِ قاطِعًا لِرَحِمِهِ، فَیَجعَلهَا الله ثَلاثَ سِنینَ.»؛
چه بسا شخصى که از عمرش سی سال باقی مانده باشد ولی به خاطر صله رحم و پیوند با خویشاوندانش، خداوند عمرش را به 33 سال برساند. و چه بسا کسى که از مدّت عمرش 33 سال باقی مانده باشد، به خاطر آزردن خویشاوندان و قطع رحمش، خداوند آن را به سه سال برساند.
23- نتیجه عاقّ والدین
«أَلعُقوقُ یُعَقبُ الْقلةَ وَ یُؤَدّى إِلَى الذلةِ.»؛
نارضایتى پدر و مادر، کمىِ روزى را به دنبال دارد و آدمى را به ذلت مىکشاند.
24- بىطاقتى در مصیبت
«أَلمُصیبَة لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلجازِع إِثنانِ.»؛
مصیبت براى صابر یکى است و براى کسى که بىطاقتى مىکند دوتاست.
25- همراهان دنیا و آخرت
«أَلناسُ فِى الدنیا بِالاموالِ وَ فِى الاخِرَةِ بالاعمال.»؛
مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند.
26- شوخى بیهوده
«أَلهَزلُ فَکاهَة السفهاءِ وَ صَناعَة الجُهّال.»؛
مسخرگى، تفریح سفیهان و کار جاهلان است.
27- زمان جان دادن
«أذکُر مَصْرَعَکَ بَینَ یَدَىْ أَهلِکَ، وَلا طبیبٌ یَمنعُکَ وَلاحَبیبٌ یَنفعُکَ.»؛
وقت جان دادن خود را نزد خانواده ات به یاد آر که در آن هنگام طبیبى جلوگیر مرگت و دوستى نفع رسانت نباشد.
28- نتیجه جدال
«أَلمِراءُ یُفسِدُ الصِّداقَةَ القَدیمَةَ وَ یُحَلِلُ العُقدَةَ الوَثیقَةَ وَ أَقَلُّ ما فیهِ أَنْ تکونَ فیهِالمُغالبَة وَ المُغالَبَة أُسُّ أَسبابِ القَطیعَةِ.»؛
جدال، دوستى قدیمى را تباه مىکند و پیوندِ اعتماد را مىگسلد و کمترین چیزى که در آن است غلبه بر دیگرى است، که آن هم سبب جدایى مىشود.
29- حکمت ناپذیرى دل فاسد
«أَلحِکمَة لا تنجَعُ فِى الطباعِ الفاسِدَةِ.»؛
حکمت، اثرى در دلهاى فاسد نمىگذارد.
30- درک لذت
«أَلسَّهَرُ أَلذُّ لِلمَنامِ وَالْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعام.»؛
شب بیدارى، سبب لذتبخشى خواب، و گرسنگى سبب خوش خوراکى در طعام ناب است.
31- اسیر زبان
«راکِبُ الحَرُون أَسیرُ نفسِهِ، وَالجاهِلُ أَسیرُ لِسانِهِ.»؛
کسى که اسیر هواى نفس خویش است؛ گویا بر اسب سرکش، سوار است، و نادان، اسیر زبان خویش است.
32- تصمیم قاطع
«أُذکُرْ حَسَراتِ التفریطِ بِأَخذِ تقدیمِ الحَزمِ.»؛
افسوسِ کوتاهى در انجام کار را با گرفتن تصمیم قاطع جبران کن.
33- خشم و کینه توزى
«أَلعِتابُ مِفتاحُ الثقالِ، وَالْعِتابُ خَیرٌ مِنَ الحِقدِ.»؛
خشم و تندى، کلیدِ گرانبارى است و خشم، شدیدتر از کینه توزى است.
34- ظهور مقدَّرات
«أَلمَقادیرُ تریکَ مالا یَخْطُرُ بِبالِکَ.»؛
مقدَّرات، چیزهایى را بر تو نمایان مىسازد که به فکرت خطور نکرده است.
35- خود خواهان مغضوب
«مَن رَضِىَ عَنْ نفسِهِ کَثرَ السّاخِطونَ عَلَیهِ.»؛
هر که از خود راضى باشد، خشمگیران بر او زیاد خواهند بود.
36- تباهى فقر
«أَلفقرُ شَرَهُ النفسِ وَ شِدةُ القنوطِ.»؛
فقر، مایه آزمندىِ نفس و سببِ ناامیدى زیاد است.
37- راه پرستش
«لو سَلکَ الناسُ وادِیًا شُعَبًا لَسلکتُ وادِىَ رَجُل عَبَدَالله وَحدَهُ خالِصًا.»؛
اگر مردم به راه هاى گوناگونى روند، من به راه کسى که خدا را خالصانه مىپرستد خواهم رفت.
38- آثار گوشتخوارى
«مَن ترَکَ اللحْمَ أَرْبَعینَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ وَ مَنْ أَکَلَ اللحْمَ أَربَعینَ صَباحًا ساءَ خُلقهُ.»؛
کسى که چهل روز گوشت نخورد، بد خُلقى پیدا کند، و کسى که چهل روز پى در پى نیز گوشت بخورد اخلاقش بد شود.
39- یگانگى خدا
«لم یَزلِ الله وَحْدهُ لا شَىءَ مَعَهُ، ثمَّ خَلقَ الاشیاءَ بَدیعًا وَاخْتارَ لِنفسِهِ أَحسَنَ الاْسْماءِ.»؛
خداوند از ازل تنها بود و چیزى با او نبود، سپس اشیاء را به صورت نوظهور آفرید و براى خودش بهترین نام ها را برگزید.
40- فروتنى
«أَلتواضُعُ أَنْ تعطِىَ الناسَ ما تحِبُّ أَنْ تعْطاهُ.»؛
فروتنى آن است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو چنان باشند.
دعای رجب همراه با ترجمه فارسی:
یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ ؛ اى که براى هر خیرى به او امید دارم
وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ ؛ و از خشمش در هر شرى ایمنى جویم
یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ ؛ اى که مىدهد (عطاى) بسیار در برابر (طاعت) اندک
یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ ؛ اى که عطا کنى به هر که از تو خواهد.
یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ ؛ اى که عطا کنى به کسى که از تو نخواهد.
وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ ؛ و نه تو را بشناسد
تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً ؛ از روى نعمت بخشى و مهرورزى
اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ ؛ عطا کن به من به خاطر درخواستى که از تو کردم
جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَ جَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ ؛ همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را
وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى ؛ و بگردان از من به خاطر همان درخواستى که از تو کردم
اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَ شَرِّ الاْخِرَةِ ؛ همه شر دنیا و شر آخرت را
فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ ؛ زیرا آنچه تو دهى چیزى کم ندارد(یا کم نیاید)
وَ زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ ؛ و بیفزا بر من از فضلت اى بزرگوار
یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ ؛ اى صاحب جلالت و بزرگوارى
یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ ؛ اى صاحب نعمت و جود
یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّارِ ؛ اى صاحب بخشش و عطا حرام کن محاسنم را بر آتش دوزخ
|
* راهنمای دانلود : کلیک راست بر روي فايل و Save Target As |
بخش اصلي خاطراتي که پيش روي شماست برگرفته از گفت و گوي منتشر نشده اي است که در مورخه 25/11/71 با عالم رباني و استاد بزرگوارم مرحوم آيت الله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني «رضوان الله تعالي عليه» در باره سرگذشت و خاطرات ايشان داشته ام.علاوه بر آن در مواردي نيز از رواياتي که در سخنراني ها،مجالس درس يا محافل خصوصي از منش و سيره عملي امام بيان داشته اند،بهره گرفته و آنچه را که در اين باره گرد آورده ام به ترتيب تاريخ تنظيم کرده ام.بي ترديد خاطرات و گفتني هاي استاد ارجمند از دوران طولاني ارتباط با امام راحل فراتر از آن است که در اين نوشتار مي خوانيد؛از اين روي اميد آن دارم که در آينده با استفاده از ساير يادگارهاي شفاهي و مکتوب آن استاد بزرگوار، به تکميل اين مجموعه توفيق يابم. محمد رضا کائيني
معظمله با اشاره به روايت مذکور در کافي ج۲ ص۱۷۴ بيان داشتهاند: «قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَ يَجِيءُ أَحَدُكُمْ إِلَى أَخِيهِ فَيُدْخِلُ يَدَهُ فِي كِيسِهِ فَيَأْخُذُ حَاجَتَهُ فَلَا يَدْفَعُهُ فَقُلْتُ مَا أَعْرِفُ ذَلِكَ فِينَا فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَا شَيْءَ إِذاً قُلْتُ فَالْهَلَاكُ إِذاً فَقَالَ إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يُعْطَوْا أَحْلَامَهُمْ بَعْد».
فى الكافى، عن الباقر(عليهالسّلام)؛ «أيجىء احدكم الى اخيه فيدخل يده فى كيسه فيأخذ حاجته فلا يدفعة». حضرت امام محمد باقر(عليهالسّلام) از يكى از اصحابشان سؤال ميكنند - «كه اين مقدمه ديگر ذكر نشده كه آن صحابى كه بود و چه سؤالي كرده بود و از كجا آمده بود؛ اينها ديگر توى اين روايت نيست» - كه آيا در آنجائى كه شما هستيد، وضعيت اينجورى است كه يكى از شماها دستش را توى جيب برادر دينىاش بكند و هر چه كه لازم دارد، از توى جيب او بردارد، او هم ناراحت نشود؟ به اين حد رسيدهايد كه جيبتان براى همديگر رايگان باشد؟
مرحوم حرزالدين نقل ميكند كه «شيخ خضر» هم عصر مرحوم كاشفالغطاء، از علماى بزرگ بود و خيلى مورد توجه مردم قرار داشت. ميگويد در روز عيد، مردم نجف و عشاير و آنهايي كه به شيخ خضر علاقه داشتند، منزل او آمدند و هدايايي آوردند - پول آوردند، طلا آوردند - و همين طور جلوى ايشان ميگذاشتند و ايشان هم آن پولها و طلاها را جلوى دستش گذاشته بود و همان طور روى هم كوت (انباشته) شده بود. بعد شيخ جعفر كاشفالغطاء آمد. (معلوم ميشود آن وقتها هنوز شيخ جعفر به مقام رياست نرسيده بود). ايشان آمد و نشست و چشمش به اين پولها و طلاها افتاد. بعد يواش يواش نزديك ظهر شد و مردم رفتند. شيخ جعفر بلند شد گوشهى عبايش را پهن كرد و اين طلاها و پولها را گوشهى عبايش ريخت و گفت، خداحافظ شما، و رفت! شيخ خضر هم نگاهى كرد و چيزى نگفت؛ كأن لم يكن شيئاً مذكورا!
حالا اين قصهاى كه نقل كردم، دنباله هم دارد، كه دنبالههايش باز از اين جالبتر هم هست.
به هر حال حضرت سؤال ميكنند كه در اموال شخصى، شما اينجور هستيد كه مثلاً قبايتان را آنجا آويزان كردهايد، رفيقتان مىآيد دست ميكند توى جيب قباى شما و يك مقدار پولى كه لازم دارد، برميدارد و بقيهاش را آنجا ميگذارد و بعد راه مىافتد ميرود، به شما هم اصلاً برنخورد و ناراحت نشويد؟ چنين وضعى بين شما هست؟ «فقيل ما اعرف ذلك فينا». آن راوى گفت كه در بين خودمان اينجور، وضعى نيست. «فقال فلا شىء اذاً»؛ فرمود: پس هنوز خبرى نيست، هنوز چيزى نيست.
من اينجا اين حاشيه را اضافه كنم كه اين مربوط به زمان امام باقر(عليه الصّلاة و السّلام) است. در آن زمان، شيعه تدريجاً داشت شكل ميگرفت. بعد از حادثهى عاشورا، در ظرف اين ۳۳ سال، ۳۴ سالى كه دوران امام سجاد(عليه الصّلاة و السّلام) بود، تدريجاً و يواشيواش مردم جمع ميشدند؛ چون بعد از حادثهى عاشورا، آن شدت عملى كه به خرج داده شده بود، شيعه را متفرق كرد؛ بعضىها برگشتند، بعضىها منصرف شدند، بعضىها از ولايت اهل بيت پشيمان شدند؛ هر كسى به يك طرفى رفت. در اين ۳۴ سال، يواشيواش مردم جمع شدند. در زمان امام باقر(عليه الصّلاة و السّلام) مردم بيشتر جمع شدند. مردم تدريجاً در شهرها، در نقاط مختلف، نزديك و دور، جمع ميشدند. اين مربوط به آن وقت است كه حضرت ميخواهند بگويند، اين كانونهاى تشيع را بايد در سرتاسر دنياى اسلام اينجورى تشكيل دهيد، اينجور با هم باصفا باشيد.
حضرت وقتى فرمودند «فلا شىء» - هنوز هيچ خبرى نيست؛ آنى كه بايد بشود، نشده است - آن طرف ترسيد؛ «قيل فالهلاك اذاً؟». «هلاك» در اينجا و در خيلى جاهاى ديگر به معناى مردن نيست؛ به معناى بدبخت شدن است: يعنى پس ديگر بدبخت شديم آقا؟ ديگر هيچى نيست؟ «فقال انّ القوم لميعطوا احلامهم بعد». «احلام» در اينجا جمع «حلم» است. مادهى «حَلُمَ يَحلُمُ» به معناى حلم ورزيدن است؛ با «حَلَمَ يَحلُمُ» كه به معناى رؤيا و اضغاث احلامى كه در قرآن هست، تفاوت دارد؛ آن از باب نَصَرَ يَنصُرُ است، حَلَمَ يَحلُمُ است؛ اين از باب شَرُفَ يَشرُفُ است؛ حَلُمَ يَحلُمُ. اينجا احلام جمع حلم است. پس هنوز به آن بردبارى و آن ظرفيت لازم نرسيدهايد. بنابراين به معناى هلاك نيست كه بگوئيم نابود شديد، عذاب خدا گريبان شما را گرفت؛ نه، به معناى اين است كه هنوز آن ظرفيت لازم را پيدا نكردهايد.
منبع: پايگاه اطلاعرساني رهبر معظم انقلاب
سؤالي كه دراين نوشتار مورد بررسي قرار خواهد گرفت، اين است كه چگونه ايرانيان به سوي تشيع گرايش يافتند؟
سابقه دين اسلام در سرزمين ايران به عصر حيات «پيامبر اكرم(ص)» و نامه آن حضرت به «خسرو پرويز» شاه ايران برميگردد؛ و ورود رسمي اين دين به اين سرزمين، به سال ۱۶ هجري و در زمان حكومت «عمر بن خطاب» خليفه دوم.
اما سؤال اساسي اين است كه به رغم ورود اسلام به ايران در دوره خلفا و همچنين به رغم آنكه ايرانيان قرون اوليه، اكثراً جزو اهل سنت بودند، چگونه شد كه هم اينك شاهد اكثريت ايرانيان شيعي هستيم؟
در اين نوشته، بحث كلامي مطرح نيست. بلكه از ديدگاه "جامعهشناسي تاريخي " بررسي ميكنيم كه چه تحولاتي باعث شد كه اكثر ايرانيان، شيعه شوند.
در خصوص سؤال فوق دو دسته پاسخ ارائه شده است:
۱. پاسخ هاي نادرست و افسانهاي.
۲. پاسخ صحيح و منطقي.
در اينجا ضمن طرح چند پاسخ افسانهاي و نقد آنها، در انتها پاسخ صحيح را ارائه خواهيم كرد.
۱. پاسخهاي نادرست و افسانهاي:
۱ ـ ۱. ازدواج امام حسين (ع) با شهربانو دختر يزدگرد سوم از سلسله ساساني، باعث علاقه ايرانيان به اهل بيت(ع) و در نتيجه تشيع ايرانيان شده است.
نقد اين پاسخ:
اولاً: اساس چنين داستاني صحيح نيست.
ثانياً: لازمهي صحت اين داستان آن است كه ايرانيان ميبايست به خود سلسله ساسانيان علاقه داشته باشند، تا به دامادشان هم علاقه داشته باشند. در حالي كه ايرانيان اجازه دادهاند تا اين سلسله براحتي فرو بپاشد و حتي يزدگرد نيز پا به فرار گذاشت و در شهرهاي مختلف ايران آواره بود تا اين كه سرانجام توسط "آسياباني ايراني " در "مرو " كشته شد.
ثالثاً: پاسخ ديگري هم شهيد مطهري ميدهد و آن اينكه تعدادي از امويان هم با ساسانيان پيوند زناشويي بستند. پس چرا ايرانيان نسبت به امويان علاقهمند نشدند؟
۲ ـ ۱. ايرانيان در اصل ضد اعراب، ضد اسلام و ضد مسلمانان بودهاند. وقتي ايران توسط مسلمانان فتح شد، ايرانيان مجبور بودند در ظاهر بگويند ما مسلمان شدهايم و الا كشته ميشدند يا بايد جريمه ميپرداختند. لذا در ظاهر اسلام را قبول ميكردند اما در واقع همان عقايد زرتشتيگري و عقايد قبل از اسلام خود را حفظ كردند و ادامه دادند لكن تحت عنوان شيعه. پس تشيع، مذهبي است كه در اصل به دست ايرانيان ساخته شده و ربطي به اسلام ندارد، بلكه مذهبي ايراني است.
نقد اين پاسخ:
اولاً: اين نظريه زماني ميتواند صحيح باشد كه رهبران اصلي شيعه ايراني باشند؛ در حالي كه همه رهبران اصلي شيعه كه ائمه معصومين عليهم السلام هستند، عرب هستند.
ثانياً: اين نظريه در صورتي صحيح است كه شيعيان اوليه همه ايراني باشند در حالي كه جز تعداد كمي از شيعيان اوليه ـ نظير «جناب سلمان فارسي» ـ غالب شيعيان از عربها بودند.
ثالثاً: نظريه فوق وقتي ميتواند صحيح باشد كه منابع و متون اصلي شيعه با ساير مسلمانان تفاوت ميداشت و ميبايست اين تفاوت در منابع ايراني خود را نشان دهد. در حالي كه اينطور نيست. اولين منبع اصلي مسلمان قرآن كريم است كه شيعه و غير شيعه به آن اعتقاد دارند. دومين منبع سنت است. اجماع هم به همان كتاب و سنت برميگردد و عقل به مستقلات عقليه باز ميگردد كه اختصاص به ايرانيان ندارد بلكه مربوط به همه است.
رابعاً: نظريه فوق وقتي ميتوانست قرين واقع باشد كه ايرانيان از همان قرون اوليه تماماً شيعه باشند. در حالي كه ايرانيان در اين دورهها غالباً غير شيعه بوده و به اسلام اهل سنت گرايش داشتند و اكثر رهبران اهل سنت هم از ايرانيان بودند. همچنين مؤلفان متون ديني اهل سنت اكثراً ايراني هستند و اين نكتهاي است كه شهيد مطهري در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران ميآورد.
خامساً: رهبران و دانشمندان شعيه تا قرن دهم اكثراً غيرايراني بودند و خارج از ايران زندگي ميكردند. «شيخ مفيد»، «سيد مرتضي»، «محقق حلي»، «شهيد اول و ثاني» و علماي جبل عامل كه بعدها به دعوت صفويه به ايران آمدند و همچنين «محقق كركي» كه حوزههاي علميه شيعه را در ايران و عراق و مناطق ديگر گسترش داد، همه غيرايراني بودند. اين نكته صحيح است كه فرهنگ، زبان و زمان و مكان و رسم و عادات در آموزههاي مذهبي تأثيرگذار است. اما اينگونه نيست كه اين عوامل سبب شوند يك مذهب تشيع خاص ايرانيان تأسيس شده باشد. اتفاقاً فقه شيعي بر عنصر زمان و مكان، تاريخ و غيره تأكيد فراوان دارد. بنابراين، تأثير و تاثر قابل انكار نيست ولي مسأله نميتواند تعيين كننده باشد.
برخي آموزههاي فلسفي قبل از اسلام به بعد از اسلام هم منتقل شده است. بعضي از عادات و داستانها هم منتقل شده است. در واقع ايرانيان برخي از ميراثهاي خود را حفظ كردهاند، اما آن را هرگز جزيي از تشيع ندانستهاند. بلكه يكسري از اين مسائل مربوط به آداب و رسوم ملي ماست كه ربطي به تشيع ندارد. مثل زبان فارسي، عيد نوروز و... ايرانيان هيچ گاه زبان فارسي را رها نكردند. زيرا بين اسلام و ايران تضادي نبوده است. بلكه در مواردي كه تعارضي وجود داشته، ايرانيان خود به نفع اسلام از آن دست كشيدهاند و اسلام را مقدم دانستهاند.
۳ ـ ۱. ايرانيان تا قرن دهم سني بودند. از آن پس با زور صفويان به شيعه گرايش يافتند. زيرا شاه اسماعيل صفوي وقتي در تبريز تاج گذاري كرد، بسياري از سنيها را قتل عام نمود.
نقد پاسخ فوق:
اولاً: شاه اسماعيل يك جوان ۱۴ ساله بود و نميتوان پذيرفت كه وي بدون حمايت شيعيان به قدرت رسيده باشد. زيرا منطقي نيست كه حاميان وي از سنيها باشند و عليه مذهب خود، شاه اسماعيل را به نفع مذهب تشيع حمايت كنند. بنابراين، در ايران آن زمان شيعيان زيادي وجود داشتهاند كه صفويه به اتكاي آنان توانستهاند قدرتي تشكيل دهند و در برابر عثماني كه يك امپراتوري پر قدرت مدعي سني بود، بايستند و مقابله كنند و در نهايت حكومت تشكيل دهند.
ثانياً: در تاريخ ثابت نشده است كه صفويه با زور شمشير شيعه را در ايران به وجود آورده باشند. البته به صورت جزيي و موردي، اهل سنت مورد آزار صفويان واقع ميشدند، چنانكه شيعيان مورد آزار عثمانيها قرار ميگرفتند. روشن است كه عمل هر دو حكومت نادرست و غيراسلامي بوده است.
۲. پاسخ صحيح و منطقي:
نخست بايد بپذيريم كه استقرار و نفوذ يك مذهب در ميان يك قوم، امري نه دفعي بلكه به صورت تدريجي است. ما نبايد به دنبال تاريخ خاص و معيني باشيم. به نظر ميرسد از زماني كه اولين ايراني به تشيع گرايش يافته تا زماني كه تشيع در ايران فراگير شد و اكثريت ايرانيان را شيعيان تشكيل دادند، حدود ۱۰ قرن به طول انجاميده باشد.
اتفاقاتي كه طي ۱۰ قرن اوليه اسلام در ايران به وقوع پيوست باعث فراگيري تشيع در ايران شد كه به اجمال ميتوان آنها را اينگونه مرور كرد:
۱ ـ ۲. نخست آنكه «جناب سلمان» صحابه با وفاي پيامبر و اهل بيت، فردي ايراني و شيعي بود. در يمن نيز ايرانياني وجود داشتند كه متمايل به سمت اهل بيت بودند. يمن توسط حضرت علي (ع) و در زمان حيات رسول اكرم (ص) به اسلام ايمان آورد و اهل يمن از همان زمان با حضرت علي (ع) آشنا شدند؛ در حالي كه ساحل خليج فارس تا يمن تحت نفوذ ايران بود.
۲ ـ ۲. در دوره خليفه دوم، وي تبعيضهايي بين عرب و عجم قائل شد كه موجب آزردگي خاطر ايرانيان گرديد. پس از كشته شدن خليفه دوم به دست يك ايراني، فرزند وي چند تن از ايرانيان موجود در مدينه را به قتل رساند. اما وقتي حضرت علي(ع) به حكومت رسيد اعلام كرد كه بين عرب و عجم تفاوتي نيست و عرب هيچ گونه فضلي بر عجم ندارد و اين باعث شد تا ايرانيان به حضرت علي(ع) گرايش پيدا كنند. همچنانكه «امام زين العابدين(ع)» با خريدن و آزاد كردن تعداد زيادي از بردگان و بندگان غير عرب، جمعيت زيادي از مواليان در مدينه ايجاد كرد كه محب اهل بيت(ع) بودند.
۳ ـ ۲. پس از شهادت حسين بن علي(ع) ايرانيان متوجه شدند از اسلام دو قرائت وجود دارد: اسلام يزيدي و اسلام حسيني. بني اميه با آن سابقه ظلمها و اعمال تبعيضها نميتوانست در قلوب ايرانيان جايي داشته باشد و به صورت طبيعي ايرانيان به سوي امام حسين(ع) و اهل بيت(ع) گرايش پيدا كردند و بعدها در سقوط بني اميه بيشترين كمكها را نمودند. زيرا بني عباس با شعار حمايت از آل محمد (ص) قيام كردند. اما بعد معلوم شد كه اين جريان نيز با جريان اهل بيت فاصله دارد.
۴ ـ ۲. در طول تاريخ، برخي از شاگردان امام جعفر صادق و ساير ائمه ـ عليهم السلام ـ در ايران حضور يافتند و به طور گسترده مكتب اهل بيت(ع) را تبليغ كرده و ايرانيان را به مذهب آنان دعوت ميكردند.
۵ ـ ۲. حضور حضرت امام رضا(ع) در خراسان عامل ديگري است. يكي از دلايلي كه «مأمون» ميخواست امام رضا(ع) را وليعهد كند، مقابله با عربهايي بود كه از برادرش «امين» حمايت ميكردند. تحليل وي اين بود كه با ولايت عهدي امام رضا(ع) هم ايرانيان شيعي را به سوي خود جذب خواهد كرد و هم شيعيان عرب؛ و اين باعث تقويت قدرت وي و ضعف امين خواهد شد.
۶ ـ ۲. بسياري از امام زادگان از ظلم «منصور دوانيقي» و ديگر خلفاي ستمگر به ايران آمدند و پراكندگي آنان در سراسر ايران عامل ديگري در گسترش تشيع در ايران بود. همانطور كه حضور «حضرت معصومه(س)» در قم، «حضرت شاه چراغ(ع)» در شيراز و «حضرت عبدالعظيم(ع)» در ري، از دلايل مهم روي آوري مردم ايران به سمت تشيع است.
۷ ـ ۲. در عصر سلاطين شيعهي آلبويه موجبات تبليغ مكتب اهل بيت(ع) بيش از پيش فراهم شد و كتب مهم شيعي مثل تهذيب، استبصار، كافي و من لايحضره الفقيه در اين زمان تأليف شد. بزرگاني چون شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسي، سيد مرتضي و سيد رضي توانستند در اين عصر اسلام شيعي را به مردم معرفي نمايند.
۸ ـ ۲. در دوره ايلخانان، حضور علامه حلي به مدت ۱۰ سال در ايران و آزادي وي در بيان احكام و مهارت او در فقه و كلام و نيز تلاشهاي «خواجه نصير الدين طوسي» عامل ديگري در اين زمينه است.
۹ ـ ۲. حلقه آخر اين جريان تاسيس دولت صفويه و اعلام تشيع به عنوان مذهب رسمي و حضور و دعوت از علماي شيعه از سراسر جهان اسلام است. اين همه سبب شد تا بالاخره در عصر صفويه پس از طي ۱۰ قرن، اسلام شيعي در ايران گسترش يابد و به صورت يك مكتب و مذهب فراگير در اين كشور معرفي شود.
منبع:www.abna.ir

وي افزود: در اين راستا 45 كتاب تا پايان سال 90 به چاپ ميرسد كه همه آنها از تاليفات مجمع جهاني شيعهشناسي به صورت موضوعي به شمار ميرود.
رئيس مجمع جهاني شيعهشناسي ابراز داشت: كتابهاي چاپ شده بسيار تخصصي و كاربردي هستند و كمتر كسي توانسته به اين نحو به بررسي موضوعات خاص با آيات و روايات، شرح تفسير و شبههزدايي بپردازد.
وي از به پايان رسيدن تاليف كتاب ثقلين با 13 محور خبر داد و عنوان داشت: اين كتا ب در 10 جلد به چاپ ميرسد كه دو جلد آن آماده چاپ شده و كتاب ريشههاي تاريخي تشيع ايران نيز تدوين شده و به زودي منتشر ميشود.
انصاريان بويراحمدي از راهاندازي كتابخانه تخصصي شيعهشناسي در قم خبر داد و بيان داشت: به دليل نداشتن دسترسي به مكان مناسب و كافي فاز اول اين كتابخانه راهاندازي شده كه 10 هزار عنوان كتاب در آن نگهداري ميشود.
وي ادامه داد: فعاليتهاي اين مركز بدون دريافت هيچ رديف بودجه دولتي انجام ميشود و هزينه سال گذشته اين مجموعه بالغ بر يك ميليارد و 300 هزار ميليون تومان بود با اين وجود به دليل كمبود بودجه 54 جلد كتاب آماده انتشار به چاپ نرسيد.
رئيس مجمع جهاني شيعهشناسي ادامه داد: هر ماه 40 هزار شماره نشريه تخصصي و خلاصهاي از نشريات تخصصي در اين مر كز چاپ ميشود.
وي دربخش ديگري از سخنانش به فعاليت چهار مركز ضدشيعي در رژيم صهيونيستي اشاره كرد و گفت: بودجههاي اين مراكز به صورت رسمي از سوي منابع ضدديني براي تخريب مسلمانان تامين ميشود و اين زنگ خطري براي ماست.
رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر. هر کس یک روز از رجب را روزه بگیرد البته از آن نهر بیاشامد.
از پیامبر خدا(ص) نقل است که رجب ماه بزرگ خدا است و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمیرسد و جنگیدن با کافران در این ماه حرام است، رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است کسی که یک روز از ماه رجب را روزه دارد موجب خشنودی خدای بزرگ میشود، غضب الهی از او دور و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود.
از حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام روایت است که: هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یک سال، از او دور شود و هر کس سه روز از آن را روزه دارد بهشت او را واجب گردد.
اعمال شب و روز اول ماه رجب
شب اول
این شب، شب شریفی است و در آن چند عمل وارد شده است:
- وقتی هلال ماه دیده شد فرد بگوید: اللَّهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَیْنَا بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ وَ السَّلامَةِ وَ الْإِسْلامِ رَبِّی وَ رَبُّکَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
خدایا این ماه را بر ما نو کن به امنیت و ایمان و سلامت و دین اسلام پروردگار من و پروردگار تو (اى ماه) خداى عزوجل مى باشد.
- از حضرت رسول (ص) منقول است که چون هلال رجب را میدید میگفت: اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی رَجَبٍ وَ شَعْبَانَ وَ بَلِّغْنَا شَهْرَ رَمَضَانَ وَ أَعِنَّا عَلَی الصِّیَامِ وَ الْقِیَامِ وَ حِفْظِ اللِّسَانِ وَ غَضِّ الْبَصَرِ وَلا تَجْعَلْ حَظَّنَا مِنْهُ الْجُوعَ وَ الْعَطَشَ.
خدایا برکت ده بر ما در ماه رجب و شعبان و ما را به ماه رمضان برسان و کمکمان ده براى گرفتن روزه و شب زنده دارى و نگهدارى زبان و پوشیدن چشم و بهره ما را از آن ماه تنها گرسنگى و تشنگى قرار مده.
- غسل
حضرت رسول اکرم(ص) فرمودهاند: هر کس ماه رجب را درک کند و اول و وسط و آخر آن ماه را غسل نماید، از گناهان خود پاک میشود مانند روزی که از مادر متولد شده است.
- زیارت امام حسین (ع)
- بعد از نماز مغرب بیست رکعت، یعنی ۱۰ نماز دو رکعتی نماز گزارده شود. تا خود، اهل، مال و اولادش محفوظ بماند و از عذاب قبر در پناه باشد.
- بعد از نماز عشا دو رکعت نماز گزارده شود: در رکعت اول حمد و ألم نشرح یک مرتبه و توحید سه مرتبه و در رکعت دوم حمد و ألم نشرح و توحید و معوذتین خوانده شود و پس از سلام، سی مرتبه لا اِلَهَ اِلا اللهُ بگوید و سی مرتبه صلوات بفرستد تا حق تعالی گناهان او را بیامرزد مانند روزی که از مادر متولد شده است.
- احیاى شب اول ماه: شیخ طوسى در «مصباح المتهجد» از امام صادق(ع) از جدش از امیر مؤمنان على(ع) نقل کرده است که آن حضرت دوست داشت که در چهار شب از شبهاى سال، فارغ از هر چیز، به عبادت بپردازد: شب اول ماه رجب، شب نیمه شعبان، شب عید فطر و شب عید قربان.
روز اول رجب
این روز، روز شریفی است و برای آن چند عمل ذکر شده است:
- روزه
- غسل
- زیارت امام حسین (ع)
آيتالله سبحاني در اين نوشتار به شبهات مطرح شده در خصوص ايراني بودن مكتب تشيع مستدل و محكم پاسخ گفتند.

بر اساس يافتهها و ادله قطعي تشيع در عصررسول خدا(ص) هستي پذيرفته و بذر آن به وسيله خود پيامبر(ص) افشانده شده است و گروهي در زمان پيامبر(ص) و پس از رحلت وي، به نام شيعه علي(ص) شناخته ميشدند و همگي اين گروه، از تبار عرب عدناني يا قحطاني بودند.
*نظر مستشرقان
ولي برخي از مستشرقان، غافل از ريشههاي تشيع، آن را زاييده فكر ايرانيان دانسته و ميگويند: در جامعه ايراني شاهان سلطنت ميكردند و سلطنت آنان موروثي بود، ايرانيان نيز پس از ورود به اسلام، اصل خود را در مورد اسلام پياده كرده و علي و فرزندان او را وارث پيامبر دانستند، بر اين اساس، هر امامي، وارث امام پيشين بوده و از اين طريق اصل وراثت حكومت را محفوظ نگاه داشتند.
*رد نظريه مستشرقان
اين انديشه به قدري نارسا و بيپايه است كه اصلا نبايد آن را جزو فرضيهها شمرد.
اولا در امتهاي گذشته كه نبوت بالاترين مقام ديني است، به ظاهر موروثي بود، چنان كه قرآن ميفرمايد:« أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آَتَيْنَا آَلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآَتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا»[1]
يا اين كه نسبت به پيامبر(ص) و خاندانش بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد ميورزند، ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمي در اختيار آنان نهاديم.
آنگاه كه ابراهيم به مقام امامت رسيد، از خدا خواست امامت را در ذريه او نيز قرار دهد، خدا نيز با درخواست او موافقت كرد اما مشروط بر اين كه در ميان فرزندان صالح و عادل او قرار گيرد چنان كه ميفرمايد:
« وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»[2]
«خدا گفت: من تو را پيشواي مردم ميسازم ابراهيم عرض كرد : از دودمانم نيز اماماني قرار بده فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نميرسد.
اوصياي تمام پيامبران، از همان دودمان بودند و نه غير آن، حتي در جامعه عرب كه بتپرست بودند، آنچنان نبود كه با مرگ شيخ قبيله شيرازه قدرت پاشيده شود و فرد بيگانهاي جاي او را بگيرد، بنابراين موروثي بودن رهبري از ويژگيهاي ايرانيان نبود، بلكه اين اصل در جوامع ديگر نيز به نوعي حاكم بوده و اگر موروثي بودن حكومت، سبب گرايش ايرانيان به تشيع گردد، بايد سبب گرايش ديگر جوامع نيز بشود، زيرا اين اصل در چشمانداز تمام مردم آن زمان قرار داشت.
ثانيا، همانطوري كه گفته شد، تشيع در مدينه متولد شد و در زمان رسول خدا(ص) پيش رفت و اين؛ پيش از آن بود كه ايرانيان به اسلام مشرف شوند.
اميرمومنان(ع) آنگاه كه به منصب خلافت ظاهري رسيد، سه نبرد سنگين با پيمان شكنان و ستمكاران و خوارج داشت و لشكر او را عمدتا عربهاي اصيل يمني و حجازي تشكيل ميدادند، تاريخ ميگويد: ستون فقرات ارتش علي را گروهي از قريش و گروه ديگري از اوس و خزرج و قبائلي از يمن مانند: «مذحج»،« همدان»، «طي»، «كنده»، «تميم» و «مضر» تشكيل ميدادند، سران و فرماندهان سپاه او همگان عرب اصيل بودند، مانند: عمار ياسر، هاشم مرقال، مالك اشتر، صعصعة بن صوحان و برادر او زيد بن صوحان و... امام علي(ع) با همين ارتش عربي، پيمانشكنان ستمكاران و خوارج را سركوب كرد، هرگز ايرانيان در ارتش علي(ع) حضور چشمگيري نداشتند از اين گذشته، تشيع را تنها ايرانيان نپذيرفتهاند، بلكه جمع عظيمي از عرب پذيراي آن شدند.
*شهادت برخي از خاورشناسان بر ضد اين انديشه
اگر خاورشناسي مانند «دوزي» انديشه ايراني بودن تشيع را مطرح ميكند، ولي در اين ميان بسياري از خاورشناسان، تشيع را كاملا عربي دانسته و فرضيه ايراني بودن را بيپايه دانستهاند، خاورشناس معروف آلماني به نام «ولهاوزن» ميگويد: همه ملت عراق، در عصر معاويه خصوصا اهل كوفه، شيعه بودند، بلكه قبايل و روساي آنها نيز بر اين عقيده ميزيستند.[3]
خاورشناس ديگري به نام «گولدزيهر» ميگويد: يكي از خطاها اين است كه تشيع را مولود افكار ايراني بدانيم، اين نوع انديشه بر اساس فهم نادرست از تاريخ رويدادهاست در حالي كه حركتهاي علوي همه و همه در سرزمين عربي بوده است.[4]
خاورشناس سومي به نام «آدام متز» مينويسند: هرگز مذهب شيعه عكسالعمل كار ايرانيان در برابر تسلط اسلام بر آنان نبود، زيرا جزيرةالعرب به جز شهرهاي بزرگ مانند مكه، صنعا، عمان و هجر و صعده از شيعه موج ميزد، و در همان زمان اكثريت ملت ايران را جز مردم قم، اهل تسنن تشكيل ميدادند، حتي مردم اصفهان، درباره معاويه راه غلو در پيش گرفتند كه برخي از آنان او را «نبي مرسل» ميپنداشتند.[5]
اين افراد كه بيش از «دوزي» درباره تاريخ اسلام دقت كردهاند، انديشه ايراني بودن تشيع را به كلي رد كرده و هرگز تشيع را وامدار ايرانيان ندانستهاند، هر چند بعدها ايرانيان نسبت به آن علاقه بيشتري اظهار كردند خوشبختانه دو نويسنده مصري نيز به اين حقيقت اعتراف كردهاند كه اينك از آنان ياد ميكنيم:
احمد امين مصري كه رابطه درستي با تشيع ندارد ميگويد: پيروي از علي(ع) پيش از ورود ايرانيان به اسلام، آغاز شد، ولي بعدها تشيع به وسيله عناصري ايراني، رنگ جديدي به خود گرفت.[6]
سخن نخست احمد امين، سخن پابرجايي است، اما سخن ديگرش كاملا بياساس است، زيرا تشيع يك معني بيش ندارد و آن پذيرش نسخه اصيل اسلام و پيروي از تمام تعليمات حضرت رسول ا كرم(ص) است.
شيخ محمد ابوزهره ميگويد: ايرانيان، تشيع را از عرب آموختند و تشيع پديدهاي ايراني نيست، گروهي از علماي اسلام كه پيرو اهلبيت(ع) بودند، از ظلم و ستم امويها و عباسيها به فارس و خراسان هجرت كرده و تشيع در اين سرزمينها پيش از سقوط امويها به ويژه پس از پناهنده شدن پيروان زيدبن علي(ع) به ايران منتشر گشت.[7]
چگونه ميتوان گفت: تشيع ساخته و پرداخته ايرانيهاست، در حالي كه بزرگان اهلسنت در قرون اول هجري برخاسته از ايران هستند مانند بخاري، مسلم، ترمذي، نسائي، ابن ماجه، حاكم نيشابوري و بيهقي. همچنين كساني كه پس از اين طبقه آمدهاند.
اصولا روزي كه ايرانيان اسلام را پذيرفتند آن را با صبغه تسنن قبول كردند و قرنها بر همان عقيده پا برجا بودند و شيعه را جز جمعيتهاي كوچك پراكنده در گوشه و كنار ايران تشكيل نميداد.
اصولا بذر تشيع در ايران با مهاجرت عربهاي اشعري يمني به قم و كاشان، افشانده شد آن هم در اواخر قرن اول، در حالي كه اسلام در سال 17 هجري وارد ايران شد و پس از گذشت سالها جست و گريخته شيعيان در ايران ظهور كردند.
نتيجه اين تشيع، در منطقه عربي پا به عرصه نهاده و با همين صبغه اسلامي عرضه شده و هيچ رنگ و بويي جز اسلام نداشت.
*ورّاثي بودن خلافت
در آغاز بحث يادآور شديم كه وراثي بودن، امامت دستاويزي براي برخي از مستشرقان شده كه بگويند تشيع رنگ ايراني دارد، در حالي كه خلافت سني نيز پس از قتل عثمان تا قرن هفتم رنگ ورّاثي داشت و پس از درگذشت معاويه دوم خلافت به المروان رسيد و تا سال 132 به صورت وراثي دست به دست ميگشت، پس از روي كار آمدن عباسيان نيز خلافت موروثي گشت و تا سال 656 كه به وسيله هلاكو منقرض گشت، همچنان با وراثت انتقال مييافت، خلافت عثمانيها نيز از قرن نهم تا انقراض، حالت موروثي داشت.
بنابراين، نبايد موروثي بودن امامت، نشانه ايراني بودن تشيع باشد، اگر شيعيان امامت را در فرزندان علي(ع) منحصر ميدانند به خاطر نصوص نبوي بود كه در گذشته يادآور شديم و حالت وراثتي به معناي اصطلاحي نداشت.
گاهي با وجود فرزند بزرگتر، امام منصوص، فرزند كوچكتر بود پس از درگذشت امام صادق(ع) عبدالله افطح فرزند بزرگتر امام صادق(ع) بود، ولي امامت از آن موسيبنجعفر(ع) فرزند كوچكتر او شد.
*بررسي جغرافيايي انساني ايران پس از اسلام
كساني كه فكر ميكنند، تشيع ساخته و پرداخته ايرانيان است، از تاريخ مذهبي ايران تا آغاز قرن دهم نا آگاهند اصولا قبل از روي كار آمدن صفويان (905) جز شهرهاي ري و قم و كاشان و سبزوار، نقطه خاصي به نام مركز تشيع نبود، در حالي كه ديگر شهرها همه از تسنن موج ميزد، فقط از آغاز قرن دهم، تشيع رواج و گسترش بيشتري يافت، اينك ما جغرافياي انساني و سياسي شهرهاي ايران را از كتاب «احسن التقاسيم» نگارش مقدسي ذكر ميكنيم، مقدسي اين كتاب را در سال 375 نوشته است او ميگويد.
سرزمين خراسان از آن معتزله و شيعه ولي غلبه از آن اصحاب ابوحنيفه است، الا در نقطه «شاش» كه همگي شافعي مذهبند، و اقليم «رحاب»[8] مذهب درستي دارند، ولي اهل حديث حنبلي هستند، غالب مردم اربيل حنفي و همچنين مناطق كوهستاني غرب ايران چنين هستند، اما در ري مذاهب مختلفي است و غلبه با حنفيان است و در عين حال چنين هستند، اما در ري مذاهب مختلفي است و غلبه با حنفيان است و در عين حال حنبليها نيز فراوان هستند قميها شيعه و مردم «دينور» پيرو سفيان ثوري هستند و در اقليم خوزستان مذاهب مختلفي هست، بيشتر مردم اهواز و رامهرمز و دورق، حنبلي مذهبند و نيمي از مردم اهواز شيعهاند و در عين حال، حنفي و مالكي فراوان است.
بيشتر مردم سرزمين فارس اصحاب حديث و پيروان معاويهاند بيشتر مردم كرمان شافعي مذهب و در منطقه سند، اصحاب حديث نيز فراوان به چشم ميخورد، مردم «مُلتان»[9] شيعهاند و در اذان «حي علي خير العمل» ميگويند و جملات اقامه را تكرار ميكنند، ولي در روستاهاي آن فقهاي حنفي فراوانند[10].
*ابن بَطُوطه جهانگرد معروف مينويسد:
پادشاه عراق، خدابنده بود و يك فقيه رافضي به نام « ابن مطهّر» ]علامه حلي[ با او رابطه دوستي پيدا كرد و او اسلام آورد و به دنبال او ارتش مغول نيز اسلام پذيرفتند. اين عالم رافضي مذهب، تشيع را در نظر او آراست از اين جهت خدابنده، مردم را به پيروي از مذاهب شيعه دعوت كرد. گروهي از شهرها فرمان خدابنده را پذيرفتند، ولي مردم بغداد، در برابر « درب ازج» گرد آمدند و گفتند: « لا سمعاً و لا طاعة» و خطيبي را كه پيام شاه را ميخواند، تهديد كردند. عين همين برنامه را مردم شيراز و اصفهان انجام دادند[11].
قاضي عياض در پيشگفتار كتاب « ترتيب المدارك» درباره انتشار مذهب مالكي مينويسد:
مذهب امام مالك به خراسان و ماوراي عراق از طريق يحيي بن يحيي تميمي و برخي ديگر راه يافت و ساليان درازي، اماماني به مذهب مالكي در آن جا فتوا ميدادند. آنگاه در قزوين و در نقاط كوهستاني ايران مانند همدان و كرمانشاهان نفوذ كرد و در عين حال برخي از اين شهرها مذهب ابوحنيفه و شافعي چيرگي داشت.[12]
*«بروكلمان» خاورشناس مشهور اروپايي مينويسد:
آنگاه كه شاه اسماعيل صفوي بر تبريز دست يافت، اين شهر سيصد هزار نفر جمعيت داشت كه يك سوم آن را شيعه و دو سوم آن را سني تشكيل ميداد.[13]
اين كلمات كه خلاصه آن را از محققان تاريخ نقل كرديم، حاكي از آن است كه مذهب حاكم بر ايرانيان به صورت كلي، تا اواخر قرن دهم، تسنن بوده و از دوران صفويه به بعد، مذهب شيعه گسترش يافت.
*ابن اثير در «الكامل فيالتاريخ» مينويسد:
سلطان محمود بر خلاف روش پدر، بارگاه حضرت عليبنموسيالرضا(ع) را تعمير كرد در حالي كه پدر او آن را ويران كرده بود و مردم طوس هر كس را كه به زيارت آن حضرت ميرفت، اذيت ميكردند علت اين كه او راه خلاف پدر را در پيش گرفت، آن بود كه امير مومنان علي(ع) را در خواب ديد كه به او ميگويد: تا كي اين جريان به همين حالت، خواهد ماند؟ او در عالم رويا فهميد كه مولا از ويراني بارگاه فرزندش ناراحت است.[14]
مامون عباسي تصميم گرفت كتابي درباره زشتيهاي معاويه بنويسد ولي يحييبن اكثم قاضي القضاة، وي را از نوشتن اين كتاب، بازداشت و گفت: مردم خراسان، تاب شنيدن اين مطالب را در باره خليفه خود ندارند.[15]
از اين بيان نتيجه ميگيريم كه اين فرضيه نيز مانند دو فرضيه پيشين، اساس دوستي نداشته و گرايش ايرانيان به تشيع، قرنها پس از انتشار آن در حجاز و عراق بوده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - نساء: 56.
[2] - بقره: 124
[3] - الخوارج و الشيعه، ص113.
[4] - العقيدة و الشريعه، ص204.
[5] - الحضارة الاسلاميه، ص102.
[6] - فجرالاسلام، ص176.
[7] - الامام جعفر بن محمدالصادق، ص545.
[8] - ناحيهاي است در آذربايجان و اين نام رو بهمرفته بر دربند و بيشتر ارمنستان، اطلاق ميشود (و اكثر ارمنستان است)(لعتنامه دهخدا، ج25، ص305، به نقل از معجم البلدان).
[9] - شهري ميان پنجاب و سند.
[10] - احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، ص119.
[11] - الرحة ابن بطوطه، ص219-220.
[12] - ترتيب المدارك، ج1، ص53.
[13] - تاريخ المذاهب الاسلاميه، ج1، ص140.
[14] - الكامل فيالتاريخ ج5، ص139.
.[15] - المحاسن و المساوي، ج1، ص108
مردان بزرگ را همیشه نمی شود از نگاه شاگردان و بزرگانی چون خود آنها شناخت. گاهی یک همسایه می تواند جزئیاتی از زندگی را به زبان بیاورد که تنها آدم های نسبتا عادی می توانند ببینند. آنچه در ادامه می خوانید گفت و گوی مشرق با آقای " صاحب الدار" که چهل سال همسایه آیت الله بهجت بود.
****

متولد چه سالی هستید؟
متولد 1311
شما از اول ساکن قم بودید؟بله از اول ساکن قم بودم , بیش از 40 سال همسایه ی آیت الله بهجت بودم.
به عنوان شخصی که حدود 40 سال همسایه آیت الله بهجت بوده است بفرمایید که رفتار ایشان با شما به چه صورت بود؟آقا خیلی انسان با محبتی بودند و همواره نسبت به خانواده ما لطف داشتند. گاهی اوقات اگر میخواستند چیزی به ما بدهند و یا هدیه کنند شخصا می آمدند درب خانه ما به ما می دادند، حتی به همسرشان یا علی آقا یا کس دیگه نمی دادند که، خودشان هر چیزی که می خواستند بدهند می آوردند.
روزی بنده هر روز به علت مشغله شغلی مجبور بودم که بروم ساوه و شب ها بر می گشتم منزل، من ناچار بودم روزها آنجا بمانم. یک روز که ظاهرا نرفته بودم زنگ خانه به صدا در آمد رفتم دم در دیدم آقاست. ادای احترام کردم، سلام کردم بعد فرمودند چرا سر قبر پدرت نمی روی؟ ایشان پدر من رو می شناخت.
ایشان به آقای افتخاری که می آمدند منزل آقا فرمودند، در تشییع جنازه ی عیال اول من نماز بخوانند آقا از در منزل جنازه را تشییع کردند تا حرم، نماز بر ایشان خواندند، بعد من عرض کردم حاج آقا شما تشریف ببرید منزل و به کارهایتان برسید، فرمودند نه هستم. حتی ایشان به اینجا بسنده نکردند و آمدند قبرستان قم نو، باز عرض کردم به حاج آقای افتخاری که حاج آقا شما از آقا خواهش کنید که آقا تشریف ببرند. آقای افتخاری به آقا عرض کردند و ایشان فرمودند نه من حالا هستم. و این عبارت را فرمودند که 40 ساله که من در همسایگی این خانواده هستم هنوز صدای این خانم را نشنیدم و من معتقدم این بانوی مکرمه جزء شهداء محسوب خواهد شد.
درمورد فروش خانه تان به کسانی که متقاضی این خانه بودند بفرمایید.
اغلب این متقاضیان از مریدان آیت الله بهجت بودند بسیاری از مریدان آقا، دلشان می خواست خانه ما را بخرند که همسایه آقا باشند. می گفتیم برای چه می خواهید این خانه را از ما بخرید؟ می گفتند مثلا می خواهیم بیشتر آقا رو ببینیم، زیارت کنیم و دلمون می خواهد در همسایگی ایشان باشیم. گفتم خب منم دلم می خواهد این افتخار را داشته باشم. حتی می دانید وقتی آقا می خواست از منزل بیرون بیایند، قبل از اینکه از منزل بیرون بیاد جمعیت زیادی توی کوچه می ایستادند. وقتی آقا بیرون می آمد همراه آقا جمعیت هم به سمت مسجد حرکت می کرد.
من یک خواهر زاده ای دارم که ساکن تهران است، آقا به ایشان محبت داشتند خواهر زادم نقل می کرد که من از منزل شما بیرون آمدم، و وارد کوچه ارک شدم دیدم آقا دارند به سمت مسجد حرکت می کنند و جمعیتی هم همراهشان هست. برای اینکه خودم را به ایشان برسانم و سلامی عرض بکنم، بسرعت رفتم به سمت ایشان وقتی به نفر آخر جمعیت رسیدم که حالا فاصله ام با آقا زیاد بود، آقا فرمودند جعفر آقا رسیدن به خیر! بدون اینکه صورتشان را برگردانند عقب متوجه حضور من شده بودند. من همینطور با فاصله ای که داشتیم جواب دادم و تشکر کردم.
گاهی می دیدید کوچه آنقدر جمعیت داشت که فاصله بین خانه آقا تا سر پیچ سر کوچه که گردش از آن صورت می گیرد به سمت کوچه بعدی جمعیت ایستاده بود. من مثلا از مسجد می آمدم آقا چشمش به من می افتاد آقا اشاره می کرد به جمعیت که راه را برای من باز کنند. یک خانمی من را صدا زد گفت آقا شما اجازه می دهید من از دیوار منزل شما خانه آقا رو ببینم؟ گفتم این کار صحیحی است به نظر شما؟ که شما بروی سر دیوار خانه آقا رو ببینی؟ خلاصه با آن خانم صحبت کردیم و قانع کردیم که این کار صحیحی نیست که شما بروید بر سر دیوار و خانه آقا رو ببینی.
ظاهرا زمانی که تلفن در خانه ایشان وصل نشده بود کسانی که با ایشان کاری داشتند با خط تلفن شما تماس می گرفتند در این باره توضیحاتی بفرمایید.
منزل ما خانه چنان قابل توجهی نبود. دو طرف راهرو داشت و در یک کوچه دیگر هم دربش باز می شد. و باید یک مقدار راه را توی راهرو طی بکنیم تا برسیم به ساختمان. ایشان آنوقت ها که تلفن هم نداشتند و بعضی از خواص آقا که کار داشتند منزل ما تلفن می کردند. ما هم می رفتیم دم منزل ایشان می گفتیم آقا تشریف بیارید تلفن با شما کار دارد. بعضی وقت ها زمان زیادی طول می کشید تا آمدن آقا و نتیجتا تلفن قطع می شد ما شرمنده می شدیم.
خاطره دیگری در ذهنتان هست؟-
بله یادم هست که یک کسالتی پیدا کردم که 5 یا 6 روز در بیمارستان ولی عصر(عج) بیهوش بودم، یک مقداری از حافظه ام رو از دست دادم حالا بعضی از خاطرات که خیلی به نظرم جالب بود و شگفتی داشت در خاطرم هست ولی خیلی از خاطرات رو واقعا از یاد برده ام.
حالا به تفصیل شاید نتوانم خاطرات را تعریف کنم. موقعیت ایشون یک جوری بود که اگر مطلبی می فرمودند ما برای انجام آن کار می دویدیم و به اصطلاح بجای راه رفتن می دویدیم. ولی ایشان هر وقت هر کاری داشتند و یا مثلا بشقاب غذایی می خواستند برای ما بیاورند خودشان می آمدند و شخصا بشقاب را به منزل ما تحویل می دادند.
از جریان خرید خانه تان توسط شهرداری که به اسم طرح از حرم تا حرم بود که البته سالیان درازی که به سرانجام نرسیده است خاطراتی دارید و عکس العمل آیت الله بهجت چگونه بود؟شهرداری برای خرید خانه خانه را قیمت کارشناسی کرد و در این طرح خرید خانه ها من جمله رفته بودند خانه آیت الله بهجت را هم قیمت کرده بودند آقا فرموده بودند که شما اول به همسایه های من برسید آنهارا راضی کنید خانه هاشون رو بخرید آخر سر بیاید سراغ من، من حرفی ندارم خانه ام را می فروشم. از جمله کسانی که همواره حمایت می کردند میان همسایه هایشان بنده بودم. من گاهی می رفتم شهرداری به خاطر همین کار فروش خانه و مامورین و پرسنل آن سازمان نسبتا برخورد خوبی با من نداشتند. یک روز رفتیم دیدیم که مسئولشون پا شد در مقابل پای من و بسیار من را تحویل گرفت و و خواست تا از من پذیرایی شوم من هر چقدر فکر می کردم چه خبر شده است به جایی نمی رسیدم؟ بعد از اینکه نشستم و صحبت های مختلف مطرح شد و آن مسئول گفت آقا سفارش شمارا کرده اند. من دلم می خواهد بروید خدمت آقا بگویید که سفارش شما انجام شد.
بعد از اینکه از آن خونه رفتید آیت الله بهجت احوالتان را جویا می شدند؟
من گاهی منزل ایشان جدید ایشان می رفتم یک اتاقی در آن منزل بود که شیخ علی بهجت در آن جا بود و آیت الله بهجت در آن اتاق رفت و آمد نمی کردند. اتاق دیگری بود که آیت الله بهجت گاهی اوقات که می خواستند بروند نماز و منتظر ماشین می شدند در آن جا منتظر می ماندند. شیخ علی آقا به من عرض کرد آقا آنجا نشسته اگر می خواهی بروی آقا رو ببینی برو ببین. اینگونه بود که بعد از فروش خانه هم توفیق پیدا می کردیم خدمت ایشان برسیم.
در این چند دقیقه چه حرفهایی میانتان رد و بدل می شد؟احوال می پرسیدند که بچه ها چطورند؟ احوال کوچک و بزرگ رو می پرسیدند که البته ایشان اسامی خانواده ما را بلد بودند.
آقا نذری هم می دادند؟- من نمی دونم نذری داشتند یا نه، ولی گاهی گوشت می آوردند و به ما می دادند حالا این نذری بوده یا غیر نذری، به نظرم نذری بوده. آقا خیلی به صدقه دادن توجه داشتند. می فرمودند اگه می خواهید نذزی بکنید صدقه ای بدهید و یان صدقه را به یک نفر ندهید بین چند نفر تقسیم بکنید. خیلی اعتقاد به صدقه داشتند.
حاج خانم آقا با خانواده شما در ارتباط بودند؟- به آن صورت نه ولی گاهی خانواده ام که می رفتند منزل آقا اگر آقا در حیاط بود سلام و احوال پرسی می کردند.
گاهی لطف می کردند یک بشقابی کاسه ای چیزی از غذایی که درست میکردند می دادند به ما. بله آقا به من خیلی محبت داشت . همانطور که گفتم آقا به صدقه دادن خیلی معتقد بودند حالا اگه پولی هم به کسی می دادند اظهار نمی کردند. من فقط این رو عرض کنم که عیال من که فوت کرد بستگان ما تهران، اراک، بروجرد و شهرهای مختلف بودند همه آمدند قم. نتیجتا خانه ما شلوغ شده بود سر وصدا می رفت خانه آقا. دیدم که یک روز زنگ زدند رفتم دم در دیدم آقاست. 15 هزار تومان دادند به من فرمودند که این قابلی ندارد و در این مشکلات کمک حال من شدند. بعد از مدتی وضع من خوب شد من پول را در مسجد می خواستم بر گردانم. آقا قبول نمی کردند. خیلی اصرار کردم فرمودند پس من این پول را می دهم که برای همسرتان قرآن بخواند. این اتفاق ظاهرا سال 74 یا 73 اتفاق افتاده بود.
شما که آن سالهایی که همسایه آیت الله بهجت بودید بفرمایید چه کسانی می آمدند به ایشان سر می زدند.
- بیشتر جوانها بودند و مریدان آیت الله بهجت جوان بودند و می آمدند گاهی اوقات می دیدید که تا یک ساعت هم منتظر می ماندند تا ایشان را ببینند. آقا هم شاید بخاطر همسایه ها راضی نبودند به این امر چرا که همیشه داخل کوچه بخاطر این مشکل شلوغ بود.
می خواستند فیلم برداری کنند از منزل ایشان دو تا چوب طرفین کوچه گذاشته بودند و دوربین را بالای آن قرار داده بودند، آقا که آمد و متوجه این امر شد دستور داده بودند جمعش کنند.
در اوایل انقلاب رجال سیاسی هم چون آیت الله خامنه ای هم به ایشان سر می زدند و وقتی می آمدند کوچه بسته می شد و نمی گذاشتند کسی وارد کوچه شود البته آن زمانها آیت الله بهجت زیاد معروف نبود ولی مقام معظم رهبری حتی در آن زمان ها به ایشان سر می زدند.
آیت الله بهجت در انجام تکالیف خانواده چگونه بودند؟
معمولا این طور بودند که بیشتر کارها را خودشان انجام می دادند.
به گزارش فارس به نقل از روزنامه مصري «اليوم السابع»، «مجلس اعلي آلالبيت» به رياست محمد الدريني در نامهاي كه از طريق گروه ديپلماتيكي كه امروز به ايران سفر ميكند، پيشنهاداتي را به مسئولان ايراني براي افزايش روابط مذهبي و فرهنگي، سياسي و اقتصادي مصر و ايران ارسال كرده است.
«اليوم السابع» كه يك نسخه از اين نامه را دريافت كرده است اعلام كرده كه؛ اين مجلس بر تلاش براي تقويت روابط فرهنگي، مذهبي هنري و سياسي اقتصادي مصر در مقابل تلاشهاي توطئهآميز غرب تاكيد شده است.
بنا بر اين گزارش، «مجلس اعلي آلالبيت» مصر در اين نامه بر افزايش همكاريهاي الازهر شريف و حوزه علميه قم تاكيد كرده و آورده است: نيازمند تشكيل كميته معيني براي تقريب بين مذاهب اسلامي و استخراج مفاهيم مشترك انساني هستيم.
«مجلس اعلي آلالبيت» مصر تشكيل اين كميته را با مشاركت كميتههايي از اهالي فرهنگ، سياست، رسانه و كميتهاي از مسلمانان سني، شيعه و مسيحي الزامي دانسته است.
اين مجلس كه رياست آن را محمد الدريني بر عهده دارد همچنين بر افزايش فعاليتهاي سينمايي و سريالسازي بين ايران و مصر با سرمايهگذاريهاي ايران تاكيد كرده و آورده است: نگاه سينما و تلويزيون ايران براي دوبله برنامههاي خود به لهجه مصري ضروري به نظر ميرسد.
در اين نامه همچنين به تقويت منطقه موسوم به «مسار آلالبيت» و «العائلة المقدسة» از قاهره تا مرزهاي شرقي مصر كه مورد توجه وزارت فرهنگ مصر است از طريق طرحهاي اقتصادي و با همكاري ايران تاكيد شده است.
اليوم السابع همچنين از تقاضاي «مجلس اعلي آلالبيت» از رهبر معظم انقلاب براي تشكيل يك اجتماع بزرگ از مراجع قم و نجف اشرف براي تعيين خط مشي اين حوزهها درباره وضعيت شيعه و تبليغ تشيع در مصر خبر داده است.
بنابر اين گزارش در نامه «مجلس اعلي آلالبيت» مصر به مقامات ايراني همچنين بر استفاده از تجارب ايران در مساله كشاورزي در ساحل نيل و توليد ماشين و اسلحهسازي، عقد همكاري بين ايران، يمن و مصر براي حفاظت از درياي سرخ، عقد همكاري بين ايران، مصر و رهبران فلسطين براي حل مساله فلسطين تاكيد شده است.
به گزارش الهيات شيعه، متن این نوشتار که در اختیار مرکز خبر حوزه قرار گرفته به شرح ذیل است.
آیا علم فیزیک میتواند ماورای طبیعت را نفی کند؟
علومی که انسان با آن سر و کار دارد، بر دو نوع تقسیم میشوند:
۱. علم مادی و تجربی، علمی است که میتوان موضوعات آن را در آزمایشگاه تجربه کرد و آثار آن را به دست آورد و با نظم و نظام آن آشنا شد. این نوع از علوم فقط میتواند در مسائل مادی، قضاوت و داوری کند و بگوید فلان مولکول از چند عنصر تشکیل شده و یا مثلاً عنصر فلانی در آن موجود نیست. این نوع داوری از او پذیرفته میشود. چرا؟ چون آزمایش و آزمایش کننده، و مورد آزمایش همگی از سنخ واحدی هستند یعنی ماده و مادی میباشند.
۲. دانشمند زیستشناس با ابزاری که در اختیار دارد، نمیتواند درباره وجود روح و یا عدم آن داوری کند، مثلاً بگوید من در تشریح بدن انسان به روح برنخوردم، و چاقوی تشریح من، در فعالیت مستمر خود، به چنین واقعیتی نرسید، زیرا ابزاری که در اختیار دارد نمیتواند در موضوعات خارج از ماده نفیاً و اثباتاً داوری کند.
یک فیزیکدان اگر بخواهد با دریافتهای خود، وجود ماوراء طبیعت را نفی کند، به سان جنینی است که در رحم مادر، خارج رحم را انکار کند و بگوید: آسمان و زمین و دریا و اقیانوسی وجود ندارد. جهان و شرق و غرب آن، همین رحم است که من در آن پرورش مییابم. ولی این قضاوت از او پذیرفته نیست و به همین روی، وقتی پردهها از میان رفت و دیده به جهان گشود، از قضاوت خود، نادم و پشیمان میشود و عالم دیگری را میبیند، که در آن زمان در عقل او نمیگنجید، چه نیکو میگوید شاعره نغز سخن:
مرغک اندر بیضه چون گردد پدید گوید اینجا بس فراخ است و سپید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکست عالمی بیند بسی بالا و پست
گه پرد آزاد در کهسارها گه چرد سرمست در گلزارها
بنابراین، مقام و موقعیت دانشمند فیزیکدان نسبت به صفحه هستی، اعم از مادی و مجرد موقعیت همین مرغک در بیضه یا جنین در شکم مادر است. او میتواند در محیط کار خود، داوری کند، اما در ماورای محیط خود، که ابزار و ادوات آن را ندارد، نمیتواند نفیاً قضاوت کند.
اینکه جهان خدایی دارد و یا ماده آفریدگاری دارد و این نظام برخاسته از متن ماده نیست و این خانه صاحبخانه دارد، در گرو براهین عقلی و فلسفی است که مسئله را به حد ضرورت و بداهت برساند، در اینجا باید فیلسوف حکیم، در نفی و اثبات آن داوری کند، نه یک فیزیکدان، هر چند عالم و برجسته باشد. فیلسوف با اثبات حدوث ماده، میتواند به محدث آن راه ببرد یا از هدفمند بودن نظام، کشف کند که این نظام برخاسته از ماده نیست، چون هدفمند بودن، حاکی از اعمال شعور و خرد است و ماده، فاقد این ابزار است. و همچنین براهین دیگر که در کتابهای فلسفی و کلامی بیان شده است.
پدیده جدید در انگلستان
اکنون برسیم به پدیده جدیدی که در انگلستان به وجود آمده است. غالباً علما و دانشمندان آنجا نسبت به ماورا طبیعت، مردد یا بیاعتقاد هستند، برخلاف نوع دانشمندان آلمانی که با مسائل فلسفی بیشتر آشنا هستند، مثلاً نباید از خاطر برد که فیلسوف انگلیسی «برتراند راسل» با آن سروصدایی که داشت در کتاب «چرا مسیحی نیستم» میگوید: من سابقاً نسبت به خدا و مسیح اعتقاد داشتم و معتقد بودم که جهان، آفریده خداست، ولی بعداً با خود فکر کردم که این اعتقاد، مخالف یک قانون قطعی فلسفی است و آن اینکه هر پدیدهای پدید آورنده دارد، پس بنابراین، خدا هم باید آفریدگاری داشته باشد و حال آنکه دینداران او را ازلی و ابدی میدانند، از این جهت، من از گروه دینداران، جدا شدم.
انسان، واقعاً از فکر این فیلسوف جنجالی، تعجب میکند، زیرا آنچه از آن فرار کرده، دوباره به آن گرفتار شده است، زیرا اگر مشکل خدا این است که آفریدگار ندارد، عین این مشکل درباره ماده هم پیش میآید، اگر بگویید ماده حادث است پس آفریدگار او کیست؟ و اگر بگویید قدیم است، پس معلول بلا علت را پذیرفتهاید!!
جناب راسل بین دو مسئله خلط کرده است:
۱. هر پدیدهای پدید آورنده دارد.
۲. هر موجودی پدید آورنده دارد.
آنکه صحیح است، همان گزاره اولی است که موضوع آن پدیده است، یعنی چیزی که نبوده و بعداً پدید آمده است که البته نیاز به پدید آورنده دارد.
و اما دومی کاملاً غلط است، زیرا موضوع گزاره (موجود)، اعم از پدیده و غیرپدیده است، چیزی که اصلاً مسبوق به عدم نبوده و به اصطلاح ازلی بوده است، نمیتوان برای آن پدید آورندهای اندیشید وگرنه دچار تناقض میشویم، زیرا اگر قدیم است پس پدید آورنده ندارد و اگر علتی دارد، پس قدیم نیست، بلکه حادث است.
اخیراً برخی از فیزیکدانهای انگلیسی نغمه دیگری را ساز کرده و سر و صدایی به راه انداختهاند. اکنون به داستان آن توجه کنید:
«استفان هاوکینگ» فیزیکدان ۶۸ ساله انگلیسی، در سال ۱۹۸۸ با نوشتن کتاب «تاریخ مختصری از زمان» به شهرت رسید، وی پیش از این اعتراف کرده بود که: اگر بخواهیم یک نظریه کامل را برای پیدایش کائنات پیدا کنیم و آنگاه پیروزی نهایی در استدلال انسانی را به دست آوردهایم، آن زمان باید خدا را به خاطر داشته باشیم.
حتی در کتاب دیگرش اعلام کرده بود که: کشف سال ۱۹۹۲ در مورد سیارهای که به دور ستارهای دیگر غیر از خورشید میگردد، به بازسازی نظریه اسحاق نیوتن پدر علم فیزیک کمک میکند که بیان کرده بود: کائنات حاصل بینظمی نبوده و توسط خدایی آفریده شده است.
اکنون پس از گذشت چند سال که بیماری «هاوکینگ» بسیار پیشرفت کرده و تقریباً او را به فلج کامل مبتلا ساخته و او دیگر نمیتواند سخن بگوید و با اشاره انگشت دست چپش به یک کامپیوتر، احساسات خود را بیان میکند. در شهریور ۱۳۸۹، کتابی جدید منتشر شده که مؤلف آن را «هاوکینگ» دانستهاند. در این کتاب ادعا شده است:
«کشف منظومههای دیگری نظیر منظومه خورشیدی ثابت کرد که منظومه ما که دربرگیرنده یک خورشید و سیارههایی است که پیرامون آن میچرخند، یک پدیده منحصر به فرد نیست. این واقعیت نشان داد که وجود حالت فیزیکی ایدهآل بین خورشید و کره زمین و پیدایش انسان روی کره زمین، یک پدیده از پیشطراحی شده و دقیق برای موجودیت و رفاه انسان نیست».
حاصل دلیل او این است که ما منظومه خورشیدی دیگری بهسان منظومه خورشیدی خودمان کشف کردهایم. این امر ثابت کرد که پیدایش انسان، روی کره زمین، یک پدیده از پیش طراحی شده نیست؟!!
اصولاً دلیل خداشناسان این نیست که فقط ما یک منظومه شمسی داریم و انسان هم در کره زمین زندگی میکند تا با کشف منظومههای دیگر، برهان آنان باطل شود، اگر علم صدها منظومه خورشیدی دیگر کشف کند، کوچکترین خراشی در براهین فلسفی خداشناسی وارد نمیشود، اگر مؤید وجود او نباشد؛ زیرا به حکم «کل یوم هو فی شأن» پیوسته خالق و مدبر جهان است و امر خلقت استمرار دارد، چون براهین فلسفی آنان مبنی بر اصولی است که منافاتی با این کشفها ندارد. زیرا طرح قدیمی و دیرینه است، ولی اجرای آن تدریجی است.
آنان برای اثبات وجود خدا از براهین زیر بهره میگیرند:
۱. برهان امکان و وجوب
۲. برهان حدوث ماده از طریق حرکت جوهری
۳. نظام هدفمند در عالم ماده که حاکی از دخالت شعور در پیدایش آن است.
۴. برهان صدیقین که خود برهانی برتر است که فقط ذائقه انسانهای برتر آن را میچشد.
۵. برهان محاسبه احتمالات که پیدایش نظم نوین عالم را در پرتو تصادف به حد صفر میرساند و امثال اینها.
اتفاقاً فیزیکدان انگلیسی باید از کشف منظومههای دیگر بر وجود خدا استدلال بهتری پیدا کند، زیرا آن منظومه هم دارای نظم و نظامی است که نمیتواند ساخته خود ماده باشد. طبعاً دست آفریدگار حکیم و توانایی در کار است که این نظم را به آن ماده بخشیده است.
پیشرفت علوم و کشف نظامهای هدفمند، بهترین حربه بر ضد مادیها است که نظم جهان را مولود خود ماده میدانند. حالا چرا این دانشمند پر سر و صدا، از برهان بر وجود خدا، ضد آن را نتیجه گرفتهاند؟!!
او فکر میکند که نظام خورشیدی را، میتوان دلیل بر وجود خدا گرفت ولی اگر نظامات دیگری بهسان این نظام کشف شد، باید کثرت نظامها را گواه بر نفی او گرفت، در حالی که جریان برعکس است. هر چند نظام جهان، بالاخص نظام هدفمند کشف شود، احتمال پیدایش جهان را بر اصل تصادف، به حد صفر میرسد و اتفاقاً برهان محاسبه احتمالات، بیشتر این باور را تقویت میکند که نظم اندک را میتوان معلول تصادف دانست ولی اگر افزایش پیدا کرد، کار به جایی میرسد که «پیدایش تصادف»، احتمالی بسیار اندک در مقابل احتمالات بیشمار به حساب میآید.
اتفاقاً حکیمان الهی، و پیش از آنها وحی آسمانی بر نظم هدفمند که هر دو در زمین و آسمان رخ میدهد، تکیه میکنند و خردمندان را بر تفکر و اندیشیدن در آن دعوت مینماید. اینک گوشهای از وحی:
«به راستی در آسمانها و زمین برای مؤمنان نشانههایی است و در آفرینش خودتان و آنچه از انواع جنبدهها پراکنده میگرداند برای مردمی که یقین دارند نشانههایی است و نیز پیاپی آمدن شب و روز و آنچه خدا روزی از آسمان فرود آورده و به وسیله آن، زمین را پس از مرگش زنده گردانیده است، و همچنین در گردش بادها بر هر سو برای مردمی که میاندیشند نشانههایی است. اینها است آیات خدا که به حق آن را بر تو میخوانیم، پس بعد از خدا و نشانههای او به کدام سخن خواهید گروید؟».
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نیز در بیانات خود، بسیار بر برهان نظم تأکید میکند بهطوری که به بسیاری از موجودات منظم از جمله مورچه و طاووس و... اشاره کرده و ظرافتهای خلقت آنها را برمیشمرد و در واقع به آدمیان توجه میدهند که با تأمل و تفکر در خلقت موجودات منظم، میتوان به خداوند حکیم و با تدبیر پی برد.
ایشان بهروشنی در تعابیری میفرمایند:
۱. «عجبت لمن شک فی الله و هو یری خلق الله»
«من تعجب میکنم از کسانی که مخلوقات الهی را میبینند و در وجود خدا تردید میکنند».
۲. «بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التدبیر».
«این خداست که با نشانههای تدبیر که در آفریدگانش دیده میشود، بر عقلها آشکار شده است».
۳. «کفی بإتقان الصنع لها آیة».
«در اتقان صنع (که همان نظم در مخلوقات است) نشانه کافی بر خداوند است».
چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم از چشمبندی خدا
در پایان یادآور میشویم بالأخره در میان دانشمندان غرب نیز انسانهای منصف و واقعبین وجود دارند. خوشبختانه آقای پروفسور اریک پریست از استادان سابق ریاضیات در دانشگاه «سنت اندرو» و از اعضای هیئت امنای «انستیتو فارادی» در دانشگاه کمبریج پاسخ آقای «هاوکینگ» را چنین داده است:
سخنان پروفسور هاوکینگ توجیهپذیر نیست، این حالت کاملاً تحملپذیر و منطقی است که خداوند شرایط را برای وقوع انفجار بزرگ و شکلگیری کهکشانها بر اساس آن فراهم کرده باشد.
در جای دیگری در مصاحبه با روزنامه «گاردین» همو میگوید:
باورهای مدرن در مورد جهان و عالم هستی با هدف پوشاندن شکافها و نقاط ضعف در دانش ما نیست بلکه هدف، دادن پاسخ به سؤالات گوناگون بشر مدرن است.
وی میافزاید فلسفه و الهیات رشتههای مناسب برای پاسخگویی به این سؤالات هستند و مثالی را میآورد به این صورت:
داستان جوشیدن آب در کتری، با استفاده از قوانین فیزیک به دقت قابل توضیح است که چطور گرما از اجاق به کتری و سپس به آب منتقل میشود و آن را به نقطه جوش میرساند، اما چرا این آب میجوشد، را نمیتوان صرفاً با فیزیک توضیح داد، شاید خانم خانه هوس چای کرده باشد؟!
مقصود او این است که ما نباید به علل قریبه اکتفا کنیم، بلکه باید به علتالعلل نیز توجه کنیم. اصولاً باید پرسید: کی اجاق گاز را روشن کرده است تا بر اثر آن حرارت نهایتاً به آب منتقل شود و آب به جوش آید؟ و این کار فیزیکدان نیست. کار فیزیکدان فقط ارائه علت قریبه است و علل بعیده را باید از علوم دیگر مانند فلسفه و الهیات استفاده کرد.



حجتالاسلام و المسلمین پناهیان به مدت یک ماه در مهدیه تهران پیش از مراسم دعای ندبه، پیرامون موضوع «آیا ظهور نزدیک است؟» سخنرانی خواهد کرد. پناهیان در اولین جلسۀ از این سلسله سخنرانیها، به بیان اصل «نزدیک دانستن ظهور» در نزد منتظران پرداخت. پناهیان با توجه به ضرورت امیدوارانه نگاه کردن به نزدیک بودن فرج به برخی سوء استفادهها و سوء برخوردها نسبت به این موضوع اشاره کرد و گفت: «طبیعی است وقتی موضوع مهدویت در جامعه مورد توجه و استقبال قرار بگیرد مورد سوء استفاده بعضی جریانها قرار خواهدگرفت باید جلوی سوء استفادهها را گرفت ولی این به آن معنا نیست که اساسا نزدیک بودن ظهور انکار شود. تازه هرچه به ظهور نزدیکتر شویم این سوء استفادهها بیشتر هم خواهد شد که در جلسات بعد انشاءالله در این باره باهم سخن خواهیم گفت.»
این بیان ایشان برگرفته از روایاتی است كه از رسول اکرم (صلوات الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) به ما رسیده، که نمونه آن از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) این است که فرمودند: هر کس به آنچه می داند عمل کند، خداوند این ارث را باقی می نهد که آن چه را نمی داند، به او می آموزد.
اهل بیت (علیهم السلام) می فرمایند: شما آنچه را علم داری عمل كن خدای تعالی آن چه را علم نداری به شما خواهد داد. این یك نكتهای ظریف است که ما آن چه را که از مسلمات دین است و روشن؛ وقتی به عمل آراستیم، نتیجه این عمل صالح نیل به علم الهی است که بس با ارزش و قیمتی است.
خیلی آقای بهجت حرف نمیزدند و دائمالذكر به نظر میآمدند. ایشان گاهی به مناسبتی چیزی میگفتند یا به دیگری میگفتند، و ما هم باید حواسمان جمع می بود که سریع مطب را بگیریم و استفاده كنیم.
گاهی در ضمن لطایفی، نكات خیلی ظریف و دوستداشتنی را که متناسب با حال طرف بود بیان میکردند. یک روزی، شخصی در صحن مطهر حضرت معصومه (سلام الله علیها) به آقا برخورد كرده بود. به آقا گفته بود كه حضرت آقا من خودم را گم كردهام؛ میخواهم خودم را پیدا كنم، چكار كنم؟ آیت الله بهجت(رحمةالله علیه) فرموده بودند كه برو در آن صحن یك اتاق و دفتری است به نام دفتر گمشدگان. بگو: من خودم را گم كرده ام، تا كه در بلندگو شما را صدا كنند، ببینید آیا پیدا میشوید یا نه!
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی بهجت(رحمةالله علیه)
تعریف ولایت مطلقه این است:
" ولایت فقیه شامل همه آن ولایتهائی می شودکه امام معصوم ع برای اداره جامعه بر جامعه داشته است ".
این تعریف ولایت مطلقه فقیه نزد استوانه های فقه و فقاهت در طول تاریخ تشیع است. بنابر این هرگاه در مطالعات فقه سیاسی به کلمه مطلقه بر می خوریم
معنای عام و شامل می دهد مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. اما یک سؤال اساسی که در اینجا مطرح می شود این است که " چرا می گوئیم : برای اداره جامعه ؟ ".
در پاسخ می گوئیم: زیرا امام معصوم ع سه ولایت کلی بر جامعه دارد:
1- ولایت تکوینی ( که از امام معصوم به فقهاء جامع الشرایط منتقل نمی شود)
2- ولایت در امور شخصی مردم ( که این نیز از امام معصوم ع به فقهاء جامع الشرایط منتقل نمی شود). یعنی اینکه فقیه حاکم نمی تواند بدون استناد به یک مصلحت اجتماعی به کسی بگوید اموالت را در اختیار دولت بگذارو یا به مردی بگوید برو و همسرت را طلاق بده.
3- ولایت در اداره امور جامعه ( که به 9 نوع تقسیم می شود) وما در اینجا به این مهم می پردازیم که کدامیک از این ولایتها از امام معصوم (ع) به فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود و کدامیک منتقل نمی شود. ولایتهای امام معصوم ع عبارتند از:
1- ولایت در پذیرش
2- ولایت در فتوا
3- ولایت در تعیین موضوعات
4- ولایت در قضاء
5- ولایت در اجرای حدود
6- ولایت درزعامت و رهبری
7- ولایت در تصرف
8- ولایت در امور حسبیه
9- ولایت دراذن و نظارت
هرکس معتقد باشد که همه این 9 نوع ولایت از امام معصوم به فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود معتقد به ولایت مطلقه فقیه است. مانند امام خمینی، شیخ مفید، شیخ طوسی، علامه نراقی، علامه نائینی، آیه الله خوئی و بسیاری از فقهاء مطرح طول تاریخ تشیع.
وهرکس معتقد باشد که فقط قسمتی از 9 نوع ولایت مذکوربه فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود معتقد به ولایت مقیده فقیه است. مانند شیخ انصاری که هشت و نیم نوع از این ولایتها را قبول داشته و معتقد بوده است که تصرف دراموال و نفوس باید در عصر غیبت تعطیل بشود.
اما...آیا هیچیک از اندیشمندان شیعی معتقد هستند که ولایت مطلقه فقیه یعنی ولایت آزاد و رهای فقیه؟
پاسخ منفی است. زیرا مکتب اسلام حداقل 8 محدودیت برای فقیه حاکم در نظر گرفته است که عبارتند از:
1- قانون الهی :
فقیه حاکم حق تخطی از قانون الهی راندارد اگر تخطی کرد از ولایت ساقط است و مکانیزم کنار زدنش باید فراهم شود.
امام خمینی می فرمایند:
اسلام دين قانون است. پيغمبر هم خلاف قانون نمىتوانست بكند، نمىكرد هم، البته نمىتوانست هم بكند. خدا به پيغمبر مىگويد كه اگر يك حرف خلاف بزنى، رگ وتينت را قطع مىكنم. حكم قانون است. غير از قانون الهى كسى حكومت ندارد. براى هيچ كس حكومت نيست، نه فقيه، و نه غير فقيه، همه تحت قانون عمل مىكنند. مجرى قانون هستند .همه، هم فقيه و هم غير فقيه همه مجرى قانوناند.
2- قانون اساسی :
به عنوان یک عهد و میثاق، پیمان و قرارداد میان مردم ورهبرالهی است که هر دو فوق قانون اساسی اند اما ملزم به رعایت مفاد مندرج درآن می باشند و حق یکطرفه نقض کردن آن را ندارند. قرآن در این زمینه می فرماید: " اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا " ( به عهد و پیمان خود وفادار باشید به درستی که در مورد عهد از شما سوال خواهد شد)
امام علی ع در مهم ترین مقاطع تاریخی وقتی از او خواستند عهد کند که به کتاب خدا و سنت شیخین عمل کند عهد نکرد زیرا معتقد بود که " المسؤول حر حتی یعد " ( هرکس مورد درخواستی قرار می گیرد آزاد است مگر آنکه عهد کند )
امام علی ع در نامه به مالک اشتر می فرمایند: " اگر با دشمنت پیمانی را بستی به عهد خود وفادار باش زیرا مردم با همه اختلاف نظری که با هم دارند در مذموم شمردن عهد شکنی هم داستان می باشند "
البته الزام به رعات قانون اساسی به معنای محدودیت " ولایت " در چارچوب قانون اساسی نیست. زیرا حاکم اسلامی، درپرتو آن ولایتی که از جانب امام معصوم (ع ) دارد، درضرورت ها می تواند وحق ایجاد آنچه که در قانون اساسی قید نشده است را دارد.
3- قوانین موضوعه :
به قوانینی گفته می شود که درپرتو قانون الهی و قانون اساسی تصویب می گردد. پس از تصویب نهائی، فقیه حاکم مانند سایر مردم تحت حاکمیت این قانون قرار می گیرد و با آنها در برابر این قانون مساوی است.
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در اصل 107 به همین مسئله پرداخته است.
حضرت علی ع خود را همواره با مردم عادی دربرابرقانون مساوی می دانست و این مسئله را به گونه ای نمادین در قضیه ای به نام " قضیه زره " به خوبی نشان داد.
امام خمینی در این مورد می فرمایند:
حكومت كه ولىِّ امرش- كه حالا به سلطان يا رئيس جمهور تعبيرش مىكنند- در مقابل قانون با پايين ترين فردى كه در آنجا زندگى مىكنند على السواء باشد. در حكومت صدر اسلام اين معنى بوده است، حتى قضيهاى از حضرت امير در تاريخ است؛ در وقتى كه حضرت امير- سلام اللَّه عليه- حاكم وقت و حكومتش از حجاز تا مصر و تا ايران و جاهاى بسيارى ديگر بسط داشت. قضات هم از طرف خودش تعيين مىشد. در يك قضيهاى كه ادّعايى بود بين حضرت امير و يك نفر يمنى كه آن هم از اتباع همان مملكت بود. قاضى حضرت امير را خواست. در صورتى كه قاضى دست نشانده خود او بود. و حضرت امير بر قاضى وارد شد و قاضى خواست به او احترام بگذارد. امام فرمود كه در قضا به يك فرد احترام نكنيد، بايد من و او على السواء باشيم. و بعد هم كه قاضى بر ضد حضرت امير حكم كرد، با روى گشاده قبول كرد. اين حكومتى است كه در مقابل قانون، همگى على السواء حاضرند، براى اينكه قانون اسلام، قانون الهى است و همه در مقابل خداى تبارك و تعالى حاضرند چه حاكم، و چه محكوم، چه پيغمبر و چه امام و چه ساير مردم.
4- عدالت :
ملکه ای است که درنفس انسانها ایجاد شده آنها را از محرمات باز می دارد و به واجبات وا می دارد.
فقیه حاکم اگر مرتکب گناه کبیره شود یا اصرار برصغیره داشته باشد ازولایت ساقط است و مکانیزم کنار زدن او باید فراهم شود.
امام خمینی می فرمایند:
فقيهى كه اين اوصاف را دارد عادل است، عدالتى كه غير از اين طورى عدالت اجتماعى، عدالتى كه يك كلمه دروغ او را از عدالت مىاندازد، يك نگاه به نامحرم او را از عدالت مىاندازد، يك همچو آدمى نمىتواند خلاف بكند. نمىكند خلاف.
5- نقد، نظارت ، نصیحت و انتقاد
فقیه حاکم حق ندارد خود را فراترازنقد و نظارت بداند.
حضرت علی ع به مردم می فرمایند: این حق من بر گردن شما است که در آشکار و نهان مرا نصیحت کنید "
و امام خمینی می فرمایند:
همه ملت موظفند كه نظارت كنند بر اين امور. نظارت كنند اگر من يك پايم را كنار گذاشتم، كج گذاشتم، ملت موظف است كه بگويند پايت را كج گذاشتى، خودت را حفظ كن. مسأله، مسئله مهم است.
6- امر به معروف و نهی از منکر:
مکتب اسلام پا را فراتراز نقد و نصیحت گذاشته و مردم را به امر و نهی کردن حاکمان جامعه وا می دارد.
امام خمینی می فرمایند:
به هر فردى،( اسلام ) لازم كرده به اينكه امر به معروف كند. اگر يك فرد خيلى به نظر مردم مثلا پايين، يك فردى كه به نظر مردم خيلى اعلا رتبه هم هست، اگر از او يك انحرافى ديد، بيايد- اسلام گفته برو به او بگو نكن- بايستد در مقابلش بگويد اين كارَت انحراف بود نكن .
7- مشورت:
مشورت با مردم و نخبگان مردم بر فقیه حاکم واجب است. بنابراین فقیه حاکم حق ندارد خود را از مشورت با مردم مستغنی بداند.
امام علی ع می فرمایند: " با نخبگان مردم مشورت کن زیرا به رای خود رفتن و رای دیگران را در نظر نگرفتن ستمگری بود و خیانت ".
صحیفه امام خمینی پر است ازتوصیه های امام به مسئولین مختلف جامعه اسلامی ایران که:
" با آقایان علماء مشورت کنید "، " در این مورد مشورت کنید سپس تصمیم بگیرید ".
8- مصلحت جامعه:
فقیه حاکم حق ندارد بگوید من فقط احکام اولیه اسلام را بر جامعه حاکم می کنم و کاری به احکام ثانویه و مصلحتی ندارم بلکه باید تا زمانی که مردم ظرفیت پیاده شدن احکام اولیه را ندارند ،احکام ثانویه و مصلحتی را در جامعه ساری و جاری نماید.
امام خمینی می فرمایند:
همه ما، همه اين دولت و همه اين اشخاصى كه در كارهاى دولتى، يا در كارهايى كه در جمهورى اسلامى بايد بشود دست به كار هستند، بايد اين حيثيت خودشان را پيش مردم حفظ كنند.
و اين حيثيت حفظ مىشود به اينكه به مُرّ اسلام عمل بشود، اعم از احكام اوليه و چنانچه نشد و تشخيص داده شد به اينكه الآن مصلحت در حكم ثانوى است، احكام ثانويه؛ و اما اين هم بايد روى تشخيص صحيح باشد...
و اين نكته نيز لازم است كه تذكر داده شود كه رد احكام ثانويه پس از تشخيص موضوع به وسيله عرف كارشناس، با ردّ احكام اوليه فرقى ندارد، چون هر دو احكام اللَّه مىباشند.
و نيز احكام ثانويه ربطى به اعمال ولايت فقيه ندارد و پس از رأى مجلس و انفاذ شوراى نگهبان، هيچ مقامى حق ردّ آن را ندارد، و دولت در اجراى آن بايد بدون هيچ ملاحظهاى اقدام كند.
و با تشخيص دو سوم مجلس شوراى اسلامى كه مجتمعى از علماى اعلام و مجتهدان و متفكران و متعهدان به اسلام هستند، در موضوعات عرفيه كه تشخيص آن با عرف است،
با مشورت از كارشناسان، حجت شرعى است كه مخالفت با آن بدون حجت قويتر خلاف طريقه عقلاست. چنانچه تغيير احكام اوليه، با شك در موضوع و عدم احراز آن با طريقه عقلا مخالف است.
نقش مردم در اعمال و نظارت برهمه این موارد با کمی دقت قابل فهم است.
آیا باز هم شک و تردیدی باقی می ماند که فقیه ولایت نامحدود وبی نهایت ندارد؟
.........................

حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ علي بهجت فومني، فرزند مرحوم آيت الله بهجت رضوان الله تعالي عليه در گفت و گويي با موضوع جستارهايي در مكتب عرفاني و سلوك اخلاقي پدر بزرگوارشان افزود: ايشان وقتي مي خواستند به حرم حضرت رضا عليه السلام مشرف شوند و نيز در بازگشت از حرم مطهر رضوي، اصرار داشتند از سر راه بايد حرم حضرت عبدالعظيم عليه السلام برويم.
وي همچنين در بيان خاطره اي در اين ارتباط گفت: يكبار اتفاق افتاد كه ما در راه بازگشت از مشهد نزديك ساعت 12 شب به تهران رسيديم، نيمه شب بود در حرم بسته بود ولي ايشان فرمودند: « اثاث را مي گذاريم پشت درحرم، همين جا مي مانيم تا در حرم باز شود»، ايشان پشت در حرم مي ماندند و مي گفتند: « به هر نحوي هست نبايد محروم شويم».
به گزارش «شیعه نیوز»، یکی از مقامات شیعه به نام: وهاب عمر" گفت: ماموران امنیتی که حدود ۲۰ پلیس بودند به مراسمی که به مناسبت گرامی داشت روز میلاد حضرت زهرا (س) یگانه دختر پیامبر اکرم (ص) برگزار می شد، حمله کردند و در این حمله چهار نفر را بازداشت کردند۔
"وهاب عمر" ادامه داد: در این مراسم که بیش از ۲۰۰ نفر حضور داشتند همه مشغول صرف نهار بودیم که ماموران دولتی حمله کردند. وی ادامه داد این فقط یک اجتماع مردمی بوده که مورد هجوم ماموران امنیتی مالزی قرار گرفت.
"نورحمیزه عثمان" سخنگوی وزارت امور اسلامی در ایالت سلانگو بازداشت چهار تن را تائید کرده است۔از سرنوشت دستگیر شدگان هیچ اطلاعی در دست نیست.گفتنی است شیعیان مالزی برای برگزاری مراسم مذهبی همیشه با مشکلاتی متعددی دچار بوده اند. در دی ماه سال گذشته نیز حدود ۲۰۰ نفر به اتهام بخطر انداختن امنیت ملی بازداشت شدند و هنوز در انتظار محاکمه هستند.
حجت الاسلام علیرضا پناهیان با موضوع "آیا ظهور نزدیک است؟" در مهدیه تهران سخنرانی خواهد کرد.
بچه ها می نشستند آنجا روی سکو بازی می کردند، یک روز ما رفتیم درس ایشان با یک حالت بشّاشی فرمودند که من امروز یک چیزی از این بچه ها یاد گرفتم، تقریباً حاصلش را من به زبان خودم عرض می کنم عین عبارت های ایشان یادم نیست اما مضمونش این بود ما تعجب کردیم آقای بهجت از یک بچه ای که بازی می کردند سر کوچه چی یاد گرفته. فرمودند من اینجا نشسته بودم داشتم مطالعه می کردم یک فقیری آمد درب منزل و به این بچه ها گفت که برو از مامانت نانی چیزی برای من بگیر بیاور، آن بچه گفت که برو از مامانت بگیر، این فقیر گفت که من گرسنه هستم احتیاج دارم تو برو به مامانت بگو یک چیزی به من بدهد، دوباره خیلی صریح گفت برو از مامانت بگیر، دو سه مرتبه این تکرار شد تا این فقیر بالاخره دید نه این بچه ها از جایشان بلند نمی شوند رفت دنبال کارش.
آنکه من یاد گرفتم این است که اگر ما خدا را به اندازه مامان حساب می کردیم به اندازه اینکه این بچه می فهمد که هرچه می خواهد از مامانش باید بگیرد، اگر این را ما یاد می گرفتیم که هرچه می خواهیم برویم از خدا بخواهیم بار ما بسته می شد، مشکل ما این است که خدا را کاره ای نمی دانیم نمی رویم سراغ او، این را می فرمود من از یک بچه یاد گرفتم، خوب حالا برای تعلیم ما این را می فرمود چرا که مقام ایشان خیلی بالاتر از این حرف ها بود ولی منظورم این بود که خدا گاهی از راه یک بچه چیزی به آدم می آموزد اگر به آنچه ما می دانیم عمل کنیم خدا بلد است به ما بفهماند که چه کار باید بکنیم...
بدأ ناشطون مدافعون عن حقوق الانسان حملة على شبكة الانترنيت لجمع مليون توقيع للدفاع عن الشعوب المضطهدة لا سيما في ليبيا واليمن والبحرين التي تتعرض للقمع الشديد جراء مطالبتها بحقوقها المشروعة . واكد هؤلاء الناشطون ان القانون الدولي يلزم الامين العام للامم المتحدة بان كي مون باتخاذ اجراءات تجاه هذا التحرك للدفاع عن حق الشعوب في المطالبة السلمية بحقوقها المشروعة ، داعين احرار العالم لانجاح هذه الحملة دعما لهذه الشعوب وانقاذها من حكامها الطواغيت . للمشاركة في هذه الحملة يمكنكم مراجعة الرابط التالي :
http://www.petitiononline.com/ssi2011/petition.html
به کمپین امضاء نامه به دبیر کل سازمان ملل برای توقف کشتار مردم بپیوندید
گروهی از فعالان اینترنتی طرحی را برای تشکیل یک کمپین امضای یک میلیون نفره در رابطه با کشتار مردم منطقه توسط دیکتاتورهای دست نشانده اجرا کرده اند.
اگر تعداد امضاهای یک کمپین بتواند به یک میلیون نفر برسد دبیر کل سازمان ملل وظیفه دارد آن موضوع را پیگیری کرده و نسبت به آن اعلام موضع کند .
برای رای دادن در این موضوع می توانید به این صفحه مراجعه نمایید
http://www.petitiononline.com/ssi2011/petition.html
|
علامه حسن زاده آملی - روضه حضرت زهرا (س)
حجم : 4،022 مگابايت / فرمت mp3
كليپ صوتي
مستقيم / download
" براي سلامتي و فرج امام زمان (عج) صلوات " |
زندگى فاطمه زهراسلام اللَّه عليها از همه ابعاد، زندگىاى همراه با كار و تلاش و تكامل و تعالى روحى يك انسان است. شوهر جوان او دائماً در جبهه و ميدانهاى جنگ است؛ اما در عين مشكلات محيط و زندگى، فاطمه زهرا سلاماللَّه عليها، مثل كانونى براى مراجعات مردم و مسلمانان است. او دخترِ كارگشاى پيغمبر است و در اين شرايط، زندگى را با كمال سرافرازى به پيش مىبرد: فرزندانى تربيت مىكند مثل حسن و حسين و زينب؛ شوهرى را نگهدارى مىكند مثل على و رضايت پدرى را جلب مىكند مثل پيغمبر! راه فتوحات و غنايم كه باز مىشود، دختر پيغمبر ذرّهاى از لذّتهاى دنيا و تشريفات و تجمّلات و چيزهايى را كه دل دختران جوان و زنها متوجّه آنهاست، به خود راه نمىدهد.
اميرالمؤمنين درباره فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها فرمود: «ما اغضبنى و لا خرج من امرى.» يكبار اين زن در طول دوران زناشويى، مرا به خشم نياورد و يكبار از دستور من سرپيچى نكرد. فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها با آن عظمت و جلالت، در محيط خانه، يك همسر و يك زن است؛ آنگونه كه اسلام مىگويد.
در روايات متعدّدى است كه ائمّه عليهمالسّلام، براى مسائل گوناگون خود، به «مصحف فاطمه» رجوع مىكردند. بعد امام مىفرمايد: «انه ليس فيها حلال و حرام»؛ در اين كتاب، احكام حلال و حرام نيست. اما «فيها علم ما يكون»؛ بلكه همه حوداث جارى بشرى در دورانهاى آينده، در اين كتاب هست. اين، چه دانش والايى است! اين، چه معرفت و حكمت بىنظيرى است كه خداى متعال به يك زن در سنين جوانى بخشيده! اين، مربوط به مسائل معنوى است.
به گزارش الهیات شیعه به نقل از پايگاه اطلاع رساني شبکه خبري العالم، "شيخ عبدالعزيز آل الشيخ" مفتي و رئيس کميته علماي ارشد عربستان سعودي، در خطبه هاي نماز جمعه روز گذشته شهر رياض، وجود امام زمان(عج) را دروغي بزرگ توصيف کرد و گفت: کساني که اعتقاد دارند امام غايبي وجود دارد که با ظهور خود اوضاع را تصحيح و احکام شرعي جديدي را برپا مي کند دروغگو و مغالطه گر هستند، اينان بايد بدانند دين ما دين کاملي است و پيامبر اکرم(ص) ، همه رسالت را به طور کامل تبيلغ کرد و اسلام ديگر نيازي به اضافه چيزي ندارد.
به نوشته پايگاه اينترنتي التوافق مفتي عربستان افزود: کساني که ادعا مي کنند دين داراي نقص است و شخصيت هاي خيالي غايب به تصحيح آن خواهند پرداخت دروغگو هستند و راه آنان سراسر کذب، افترا و گمراهي و به دور از صراط مستقيم است.
شيخ آل الشيخ به هجمه شدید عليه شيعيان پرداخت و تصريح کرد: همه مسلمانان، دوست دار پيامبر(ص) و خاندانش هستند و کساني که خود را عاشق اهل بيت(ع) جلوه داده و عقايدشان را مرتبط با آنان مي دانند دروغگوياني هستند که در پي باطلند و سعي مي کنند تا فساد را در ميان امت ترويج داده و خون مسلمانان را جاري سازند. اهل بيت(ع) هيچ رابطه اي با اينان ندارند و مسلمانان بايد نسبت به اين فتنه گران هوشيار باشند.
مفتي عربستان بدون ارائه هيچ شاهدي بر سخنان کذبش، مدعي شد: پيروان اين مذهب گمراه، شريعت اسلامي را منحصر به گذشته مي دانند و اعتقاد دارند که احکام شرعي در زمان کنوني کاربردي ندارند و امت نيازمند نظم جديدي در شريعت است.
وي که به شدت تلاش مي کرد شيعيان را معتقد به وجود نقص در دين جلوه دهد، تاکيد کرد: اين افراد اعتقاد دارند که آموزه هاي مرتبط با اسلام و عقايدي که امت اسلامي دنبال مي کند از منابع تروريسم هستند، در حالي که امتي که بر پايه اخلاق و آموزه هاي ديني پرورش مي يابد از تروريسم و فتنه کاملا به دور است، زيرا دين اسلام، مردم را بر اساس وحدت کلمه، اخلاص، صداقت و همکاري متقابل پرورش مي دهد و کسي که ادعا مي کند شيوه هاي اسلامي، منبع فساد و تروريسم است سخت در اشتباه بوده و از بصيرت به دور است.
سخنان بزرگ ترين مرجع ديني وهابي ها در حالي صادر شده است که همه مسلمانان اعم از شيعه و سني بر وجود امام زمان(عج) اتفاق نظر دارند و تنها اختلاف آنان در اين است که شيعيان معتقد به غيبت اين امام هستند، ولي اهل سنت اعتقاد دارند که امام زمان هنوز به دنيا نيامده است.اظهارات مفتي عربستان نشان مي دهد که وهابيت به هيچ وجه با عقايد شيعيان آشنايي ندارند و تنها هم و غم آنان، سرکوب پيروان اهل بيت(ع) است.
وهابي ها که تلاش مي کنند خود را به اهل سنت نسبت دهند از زمان تاسيس تا عصر حاضر به دشمني شديد با شيعيان پرداخته اند که مي توان از کشتار شيعيان در عراق، پاکستان، هند و ساير کشورهاي اسلامي، اشغال نظامي بحرين و کشتار شهروندان بي گناه اين کشور، تخريب مساجد و حسينيه هاي شيعه به عنوان نمونه هاي برجسته از اين کينه و نفرت در حال حاضر ياد کرد.

سخنرانی استاد پناهیان در مورد نقش فاطمیه در تربیت جان انسان و جامعه
دریافت فایل صوتی
مستقیم
حجم:۴،۰۱۴مگابایت
بنابر اين گزارش اين جلسه كه با حضور صدها نفر از علما و نويسندگان شيعه مدينه منوره، احساء، دمام، خبر، جده و قطيف برگزار شد عدم توجه به گفتوگو ميان شيعيان حاضر در عربستان سعودي را از مشكلات اساسي دانستند.

در اين جلسه «سيدناصر السلمان» از دمام، با اشاره به ضرورت تلاش براي تحقق امت واحده تحت شعار لااله الا الله و محمد رسول الله گفت: شيعيان عربستان بايد در اين مسئله نقش ايفا كنند و بايد ريشههاي نفرت را از بين ببرند كه در غير اين صورت موجب ايجاد فاصله بين شيعيان خواهد شد.
شيخ محمد عطيه از شيعيان جده عربستان نيز با اشاره به ضرورت وحدت شيعيان عربستان در راستاي تلاش براي وحدت مسلمانان و وحدت ملي عربستان، گفت: از پايههاي اساسي اين وحدت فعال كردن آن در راستاي تشكيل رسمي «مجلس شيعيان عربستان» است.
شيخ صالح الجدعان از علماي مدينه منوره نيز با اشاره به فوايد گفتوگو ميان شيعيان و فرهنگ گفتوگو تصريح كرد: نيازمند احياي گفتمان شيعي در عربستان بهدور از هرگونه جدال هستيم و بايد اين فرهنگ قرآني را با روشهاي مناسب ترويج كنيم.
بنابر اين گزارش شيخ عباس موسي از علماي دمام نيز با اشاره به عوامل تضعيف گفتوگوي شيعيان با هم در عربستان عدم توجه به اصول اساسي گفتوگو، اختلاف نسلي و عدم تعريف كلمه وحدت دانست و گفت: پيشنهاد واضح و روشن من تشكيل «مجلس شيعيان عربستان» به صورت مستقل و با حضور علماي شيعه مناطق مختلف عربستان در جهت شفافيت تعامل ميان شيعيان و تعامل با مسائل شيعيان عربستان است.
مختار!
راهی نمانده است
همین امشب
از سریال بیرون بزن
پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند
با کمک سازمان ملل
بیرون بزن
با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان
که نشسته اند پای گیرنده هایشان
و با همین شمشیرها
که در دست فرزندان مالک است
به جنگ شمر برویم
و شمر همین آل خلیفه است
همین عبدالله است و همین عبیدالله
و شمر همین شورای اعراب اند
که منجنیق آورده اند در بحرین
و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند
وگرنه اهل سنت با مایند
و عاشقان رسول الله با مایند
تنها شمر و سنان
با آل سعود و آل خلیفه
با آل شکم و آل حرام آن سویند
و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند
و آل بی بی سی
همیشه آن سو بودند
به مختار گفتم چاره ای نمانده
باید از دل سریال بیرون زد
با اسب
با شمشیر
با قایق های تندرو و با شعر
که جهان همین کوفه ست
و عاشقان علی(ع) امشب
بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند
علیرضا قزوه

به گزارش الهیات شیعه به نقل از خبرگزاري فارس، سلسله جلساتي با موضوع «درسهايي از ولايت فقيه» با سخنراني حجتالاسلام والمسلمين سيدحسن نصرالله، برگزار شده است كه مشروح سخنان جلسه سوم آن در پي ميآيد.
* مسئوليت تبيين و ابلاغ احكام الهي در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است
در جلسه قبل در مورد دلايل و خصوصيات ولايت فقيه صحبت كرديم و گفتيم در زمان غيبت امام عصر(عج)، مسئوليت هدايت و ولايت و سرپرستي مسلمين بر عهده ولايت فقيه است؛ يعني ولي فقيه جامع الشرايط ـ و شرايط و خصوصيات مجتهد جامعالشرايط را نيز ذكر كرديم ـ و عنوان كرديم از نظر امامان ما، مسئله ولايت مسلهاي واضح، روشن و بديهي است و نيازي به استدلال و برهان براي اثبات ضرورت وجود آن نيست، اما اگر اكنون براي اثبات آن نياز به برهان است به اين دليل است كه به دلايل سياسي و زماني در دوره بعضي حكام اسلامي از پرداختن به آن غافل شدهاند ـ و دلايل آن را نيز ذكر كرديم ـ .
و روايات و احاديثي از پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) بر ضرورت ولايت فقيه آورديم كه جاي شك و شبههاي براي ما باقي نميگذارند. اكنون ميخواهيم از بيانات گوهربار امام خميني(ره) براي اثبات ضرورت ولايت فقيه استفاده كنيم. از روايات و احاديث نقل شده ميتوانيم بفهميم كه در زمان غيبت و يا بهتر است بگوييم وقتي به امام معصوم(ع) دسترسي نداشته باشيم، مثلا امام موسي كاظم(ع) در زندان بود و امكان دسترسي به آن براي مسلمانان شيعه ممكن نبود يا امام رضا(ع) در قصر زنداني بود يا امام حسن عسكري(ع) نيز در پادگاني زنداني بود، اكنون وظيفه ما چيست؟ يا دست روي دست بگذاريم و كاري نكنيم مشكل اكنون، عدم وجود امام نيست، چرا كه امام ما موجود است اما غايب است؛ يعني از ديدهها پنهان است.
* امام خميني(ره) ميفرمايد: پيامبر اكرم(ص) و امامان، ما را به حال خود رها نكردهاند
نظر امام خميني(ره) اين است كه ميفرمايد: پيامبر اكرم(ص) و امامان، ما را به حال خود رها نكردند؛ چنانچه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: علي(ع) خليفه مسلمين است و اوست كه حق ولايت دارد؛ بعد از او فرزندش امام حسن(ع) سپس امام حسين(ع) تا امام دوازدهم، فرمودهاند كه بعد از غيبت امام عصر (ع) به ولي فقيه رجوع كنيد؛ اين مسئله ولايت در زمان عصر تكنولوژي و كامپيوتر كشف نشد بلكه از زمان پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) مثلا در زمان غيبت صغري از امام زمان(ع) پرسيده شده در صورتي كه مسلهاي پيش آيد به چه كسي مراجعه كنيم؟فرمودند به نواب اربعه من براي حل مشكلات خود رجوع كنيد. پيامبر اكرم(ص) و امامان ديگر از جمله امام صادق(ع) فرمودند در صورتيكه مردم مسلمان امكان دسترسي به امام معصوم(ع) را نداشته باشند بايد به ولايت فقيه رجوع كنند كه او داراي اختياراتي مشابه آنهاست.
بحثي كه ميخواهم مطرح كنم از كتاب حكومت اسلامي امام خميني(ره) است كه به طور خلاصه بيان ميكنم اگر كسي دوست داشت ميتواند به اين كتاب رجوع كند و اطلاعات وافر و زيادي به دست آورد و به اندازهاي برايتان شرح ميدهم تا داستان ولايت را كه روشن است براي شما بازگو نمايم.
رواياتي كه امام خميني(ره) در كتاب خود آورده است دو نوع است؛ نوع اول روايات اصلي كه از آنها به طور گسترده و اساسي استفاده ميكند زيرا امام با استناد به اين روايات بيان ميدارد كه اين روايات بسيار منقول هستند و سندي محكم دارند و موضوع ولايت را از رسول اكرم(ص) تا الان بيان ميدارند.
نوع دوم، رواياتي هستند كه سند آنها كمي مشكل دارند؛ اما ما از آنها بعنوان تاييد كننده و مؤيد استفاده ميكنيم.
* امام خميني(ره) ميفرمايد منظور از راويان حديث، علماي مجتهد ماست
از روايات نوع اول شروع ميكنيم كه قبل از شروع، ميخواهم اصطلاحي را برايتان بازگو نمايم:
در روايات آمده است كه وقتي رسول اكرم(ص) ميفرمايد «يروُن حديثي» يا امام زمان(ع) ميفرمايند: به روايات حديث ما رجوع كنيد. آيا اين درست است كه كسي حديثي را از پيامبر اكرم(ص) و يا امام زمان(ع) نقل كند جز روايات حديث قرار ميگيرد؟ امام خميني(ره) ميفرمايد منظور از راويان حديث، علماي مجتهد ماست؛ يعني قادر باشند بفهمند كه اين حديث از كيست، صحت و سقم آن را تشخيص بدهند نه اينكه هر شخصي ميتواند جز راويان حديث قرار گيرد؛ يعني از متن حديث بفهمد كه اين حديث از رسول اكرم(ص) يا امامان(ع) است. زيرا ما احاديث و رواياتي داريم كه منسوب به رسول اكرم(ص) يا امامان(ع) باشد و اينجا وظيفه فقيه اين است كه تشخيص دهد آيا اين حديث واقعيت دارد يا نه؟ مثلا احاديثي وجود دارد كه به پيامبر اكرم(ص) نسبت داده شده است كه ميگويد اين كار را بكنيد به جهنم ميرويد و ديگري به بهشت! و غيره و وظيفه راويان حديث اينجا اين است كه تشخيص دهند آيا واقعا اين حديث به پيامبر اكرم(ص) منسوب است يا نه. راوي حديث بايد بداند مثلا وقتي امامي از امامان معصوم(ع) حديثي نقل كرده بايد بداند اين حديث در چه زماني و در چه شرايطي بيان كرده است.
* صرف بيان حديثي از پيامبر اكرم(ص) دليلي بر راوي بودن نيست
خلاصه اينكه صرف گفتن حديثي از پيامبر اكرم(ص) دليلي بر راوي بودن حديث نيست! زيرا من ميتوانم كتاب كافي را كه داراي هزاران حديث از رسول اكرم(ص) را بگيرم و چند حديث از آن را بخوانم آيا ميتوانم خود را راوي حديث بنامم؟ خير!. پس راويان احاديث ما نه تنها حديثي را روايت ميكنند بلكه از صحت و سقم آن نيز آگاهي دارند؛ يعني اينان كساني نيستند جز علما و فقها!
در حقيقت كسي كه احاديثي غير از احاديث پيامبر اكرم(ص) و امامان (ع) را كه منسوب به اين بزرگواران هستند را بيان ميكند در حقيقت راوي احاديثي از غير پيامبر اكرم(ص) و امامان (ع) شده است و اينها احاديث پيامبر اكرم(ص) نيستند؛ بلكه اينها احاديث اسلام هستند. پس راويان احاديث ما نسبت به مضمون، دلايل معناي احاديث و روايات آگاهي كامل دارند و اين طور نيست كه آن را بدون تجزيه و تحليل بپذيرند.
قال اميرالمومنين(ع) و قال رسولالله(ص) اللهم ارحم خلفايي؛ يعني خداوند جانشينان مرا در پناه خود حفظ كن؛ به او گفتند يا رسولالله(ص) خلفاي شما چه كساني هستند؟
رسولاكرم فرمود: جانشينان من همان روايان حديث هستند كه مردم را ميآموزند و دستورات الهي را به مردم بعد از من ياد ميدهند. امام خميني(ره) ميفرمايد: اين حديث كامل و واضح است كه جانشينان پيامبر در اين حديث مشخص شدهاند. در بيان ديگري امام خميني ميفرمايد جانشينان پيامبر دو نوع هستند: نوع اول امامان معصوم(ع) هستند. نوع دوم: راويان حديث هستند در حقيقت آنها جانشينان امامان(ع) هستند؛ يعني جانشينان پيامبر(ص) كساني هستند كه بعد از پيامبر ميآيند راويان حديث هستند و بر طبق سنت رسول عمل ميكنند. امام خميني(ره) بار ديگر تاكيد ميكند در اينجا منظور از راوي حديث فقط ناقل و گوينده آن نيست؛ بلكه منظور كسي است كه بتواند صحت و سقم حديث را بشناسد. وقتي گفته ميشود: خداوند جانشينان مرا در پناه خود قرار ده منظور چيست؟ مثل اين است وقتي ما ميگوييم پيامبر اكرم(ص) فرمود: ان علي خليفتي. همانا علي(ع) جانشين من است. پس جاي شك و شبههاي باقي نميماند. كه علي(ع) ولي امر مسلمين است.
* از منظر امام خميني(ره) وظيفه راويان حديث فقط ابلاغ احاديث نيست
امام خميني(ره) ميفرمايد: وظيفه راويان حديث فقط ابلاغ احاديث نيست بلكه بايد آن را در بين مردم بكار بگيرند و آن را اجرا بكنند، امام خميني(ره) روايتي ديگر بيان ميدارد كه امام موسي كاظم(ع): « اذا مَاتَ المومن الْفَقِيهِ بَكَتْ عَلَيْهِ الملائكه وَ بِقَاعُ الارض الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ فِيهَا ، الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ أَبْوَابُ اللها الَّذِي كَانَ يَصْعَدُ فِيهِ بَا عُمَّالِهِ . ثُلِمَ بِالسَّلَامِ ثَمَّةَ لَا يَسُدُّ هاشي لَانَ المومنين الفقها حُصُونُ الاسلام كَحِصْنِ الْمَدِينَةِ لَهَا» در اينجا امام موسي كاظم(ع) فقهاي اسلامي را به دژهاي مستحكمي توصيف ميكند.
امام خميني(ره) در اين مورد به تجزيه و تحليل ميپردازد كه چگونه علما ميتوانند دژي مستحكم براي اسلام باشند؟! آيا به مجرد اينكه حديثي را بيان كنند جز ديوارهاي مستحكم اسلام ميشوند؟ مطمئنا نه و تنها در موردي كه اين علما به ابلاغ احكام و دفاع از آنها ميپردازند و از فكر و فرهنگ اسلامي دفاع كنند و از اراضي و سرزمينها و مرزههاي مسلمين دفاع كند و هنگامي كه تعاليم اسلامي را بكار ببرد جز دژهاي مستحكم اسلام قرار ميگيرند؟! آيا وقتي كشوري مسلمان دچار تهاجم فرهنگي شود و دشمنان اسلام براي مسلمانان شك و شبهه ايجاد ميكنند آيا علماي اسلام بايد كنار بايستند؟! كه در جواب بايد گفت «خير»! سوال دوم: وظيفه علماي اسلامي جمعآوري اموال براي كمك به فقيران و تهي دستان است، آيا بايد اين افراد با فساد اقتصادي موجود در جامعه نيز مبارزه كنند؟ بله!
اين احكام الهي كه خداوند بر پيامبرش نازل كرده است، براي اين نيست كه در كتابها بماند بلكه بايد در جامعه اسلامي اجرا شوند اگر دشمنان اسلام به كشوري مسلمان حمله نمايند و منافع و جان و ناموس مسلمانان به خطر بيافتد! آيا اين وظيفه شما نيست كه از آنها حمايت كنيد؟! طبيعتا جواب آري است اگر جواب منفي باشد در اين صورت ديگر شما دژي مستحكم نيستيد تا از مسلمانان دفاع كنيد.
* از منظر امام خميني (ره) علما بايد مانند زمان پيامبر اكرم(ص) احكام الهي را در جامعه اسلامي به اجرا بگذارند
امام خميني(ره) ميفرمايد كه علما بايد مانند زمان پيامبر اكرم(ص) احكام الهي را در جامعه اسلامي به اجرا بگذارند. مثلا امام موسي كاظم(ع) ميفرمايد اي مومن! وظيفه تو نگهداري از اسلام است.
پس اين «دفاع» چيزي جز مسوليت نيست و فقط حرف زدن و عمل نكردن نيست. پس وظيفه فقيه دفاع از اسلام مبارزه با فقر و تنگدستي، برقراري قسط و عدالت در بين مردم است و حتي اين وظايف و مسئوليتهاي فقيه ممكن است منجر به شهادت وي شود! زيرا او مسوؤل است كه دين و احكام الهي را در بين مردم جاري نمايد.
روايت سوم امام خميني(ره): امام صادق (ع) ميفرمايد: فقها امينان پيامبران هستند به شرطي كه ماديگرا نباشند ـ و اينها همان شرطهايي است كه قبلا در مورد آنها بحث كرديم و از ويژگيهاي فقها است ـ از رسول خدا پرسيدند معني «ماديگرايي يا همان دنيويي بودن» چيست؟ كه در پاسخ فرمودند: «نزديكي به پادشاه».
در مرحله بعد بايد بررسي كرد كه «فقها امينان پيامبران هستند» يعني چه؟ كه در پاسخ بايد گفت؛ يعني تمام چيزهايي كه به رسول خدا(ص) امانت داده شده است؛ به ولي فقيه نيز امانت داده ميشود و هدف او حفظ و نگهداري و اجراي اين احكام است.
دقت كنيد! كه «تمام چيزها» نه «فقط بخشي از چيزها» (امين بودن در تمام موارد اسلامي) و اين معناي ولايت را ميرساند. امام خميني(ره) ميفرمايد معني «امين»؛ يعني ولي فقيه تمام احكام الهي را بدون كم و كاستي بيان نمايد و آنها را اجرا نمايد. پس وظيفه اصلي امامان(ع) اجرا و تطبيق احكام الهي است. پس هر امت اسلامي كه رهبر و ولي نداشته باشد به مرور زمان در آن امت، اسلام از بين ميرود.
* حفظ دين اسلام در گروي تعيين امام عادل و قادر است
از امام رضا(ع) پرسيدند كه چرا خداوند امام تعيين كرده است؟! فرمود: اگر امامي عادل براي آنها تعيين نميكرده است دين شما از بين ميرفت. پس حفظ و نگهداري دين اسلام تنها به داشتن امامي كه احكام الهي را بلد باشد نيست؛ بلكه امامي، رهبر، قادر و داراي قدرت كه بتواند اين ملت را ياري فرمايد و اين شخص است كه ميتواند دين اسلام را نگهداري نمايد. احكام بسياري وجود دارد كه مردم ميآيند ميپرسند و دلاليش را ميخواهند و حتي شايد در اديان ديگر مورد تمسخر قرار گيرد؛ اين وظيفه علماست كه اينها را كشف كنند و براي مردم توضيح دهند تا شكي باقي نماند. فقها امينان پيامبران هستند؛ يعني جايگاه فقيهان در حد پيامبران است.
روايتي ديگر: روايت توقيع: شخصي به امام زمان(ع) نامهاي نوشت و از او سوالاتي پرسيد امام زمان(ع) به اين سوالات پاسخ داد؛ نويسنده نامه ميگويد از نائب دوم امام زمان(ع) «محمدبن عثمان عمري» سوال كردم و نامهاي به او دادم كه در آن نامه سوالاتي داشتم كه براي من شك و شبههاي به وجود آوردند و جواب آنها را با خط مبارك امام زمان(ع) دريافت كردم.
و او در جواب نوشته بود «اگر اتفاقي افتاد كه نتوانستيد آن را حل كنيد به راويان حديث من رجوع كنيد. و من حجت خدا هستم. بر شما و راويان حديث حجت من بر شما هستند». در اين حديث منظور از راويان حديث، فقها هستند؛ يعني آن كسي كه بتواند احاديث را تميز دهد. حوادث واقعه يا همان اتفاقات؛ يعني همان فتنهها و مشكلاتي است كه در طي سالها براي مسلمانان اتفاق ميآفتد، زيرا هر چه زمان بگذرد مسلما اتفاقات جديدتري خواهد افتاد! اگر نتوانيم به امام دسترسي پيدا كنيم در اين صورت تكليف ما چيست؟ به چه كسي رجوع كنيم؟ جواب: به راويان حديث من رجوع كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا هستم. امام صادق(ع) ميفرمايد همانا خداوند به شما امر ميكند كه امكانات را به صاحبان آنها پس دهيد اگر بين مردم حكم كرديد با عدل و قسط حكم نماييد اي كساني كه ايمان آورديد خدا و رسولش را اطاعت كنيد و همچنين اولي الامر را نيز اطاعت نماييد.
«اگر در چيزي اختلافي داشتيد؛ بايد آن را نزد خدا و رسولش بياوريد اگر به آخرت اعتقاد داشته باشيد» و در جايي ديگر ميفرمايد «آيا نديدهاي كساني وا نمود ميكنند به تو ايمان آوردند و در حالي كه به دستورات طاغوت عمل ميكردند». منظور اين است كه آنها به خدا و رسولش اعتقاد داشته باشند و اين اعتقاد بايد در تمام زمينهها باشد چه اقتصادي چه سياسي و غيره باشد. بايد مرجع آنها خداوند، رسولش و اوليالامر باشد. عمر ابن حنطه ميگويد: «از امام صادق(ع) پرسيدم كه در بين دو نفر از ما اختلافي در مال به وجود آمد آنها براي دادخواهي پيش ملك و سلطان رفتند ايا اين عمل آنها جايز است؟
امام فرمود: هر كس پيش آنها چه در زمينه حق و يا باطل برود؛ مثل اينست كه پيش طاغوت رفته است حتي اگر من حق داشته باشم و پيش طاغوت رفتم اين حكم باطل است و حرام است. هر چيزي كه به حكم طاغوت به دست آمده است حرام است راوي ميپرسد پس بايد چه كار كنيم؟ فرمودند: بايد پيش راويان حديث خود برويم زيرا راوي حديث ما احاديث روايت و احكام ما را ميداند و من او را بعنوان حاكم بر شما منصوب كردم»
* امام صادق(ع) وليفقيه عادل را به عنوان حاكم بر انسانها معرفي ميكند
امام خميني(ره) از اين روايات استفاده ميكند و آن را بعنوان يك روايت واضح و كامل ميداند؛ امام صادق(ع) ولي فقيه عادل را به عنوان حاكم بر انسانها معرفي كرده است. پس حاكم در اينجا فقط به معني حاكم نيست بلكه بايد او مردم را هدايت كند و احكام الهي را اجرا كند. امام خميني(ره) ميفرمايد شايد كسي پيدا شود و بگويد كه روايت توقيع از كجا معلوم است از امام زمان است؟ امام ميفرمايد مشكلي نيست روايت عمربن حنظله را به عنوان روايت كامل و مطلق بيان ميدارد؛ يعني حتي اگر روايتي پيدا نكنيم كه لزوم وجود آنها را اثبات كند كافي است به اين فكر كنيم كه روايتي هم نيست كه وجود ولايت را نفي كرده باشد و اين بيانات و دلايل تا ظهور مهدي موعود(ع) قائم است.
پس از اين روايت ميتوانيم بفهميم كه رسول خدا و امامان ولي فقيه را بعنوان جانشينان خود معرفي كردند و به او در تمام زمينهها ولايت دادند.
ميان متفكران مسلمان، آيتالله محقق اصفهاني در حاشيه به "مكاسب "، علامه طباطبايي در "رساله اعتباريات " و كتاب "اصول فلسفه و روش رئاليسم "، آيتالله مصباح در كتاب "فلسفه اخلاق و نقد مكاتب اخلاقي "، شهيد مطهري در پاورقيهاي "اصول فلسفه و روش رئاليسم "، آيتالله جوادي آملي در كتاب "مبادي اخلاق در قرآن "، شيخ مهدي حائري در كتاب "كاوشهاي عقل عملي "، عبدالكريم سروش در كتاب "دانش و ارزش " و مصطفي ملكيان در "درسگفتارهاي دين و اخلاق " و ... به مباحث بنادين اخلاق پرداختهاند.
با توجه به اينكه اخلاق زيربناييترين مباحث انديشهاي است كه ارتباط مستقيمي با سياست، حقوق و ... دارد و تبيين جايگاه اخلاق در منظومه انديشه بنادين اسلامي جايگاه حساسي دارد؛ پرداختن به اين موضوع بايد مورد اهتمام قرار گيرد؛ آنچه در ذيل ميآيد مقايسه ديدگاه آيتالله مصباح و عبدالكريم سروش در مورد رابطه دين و اخلاق است و در يادداشتهاي آتي به تبيين مبادي اخلاق انديشمندان مسلمان ميپردازيم.
* ديدگاه آيتالله مصباح و رابطه ارگانيكى اخلاق و دين
آيتالله مصباح يزدى در كتاب فلسفه اخلاق، به طور تفصيلى، به بحث رابطه دين و اخلاق پرداختهاست. خلاصه نظر وي به شرح ذيل است:
خير و شر اخلاقى، در واقع، مبين رابطهاى است كه بين افعال اختيارى انسان و نتايج نهايى آنها وجود دارد و ما مىتوانيم بفهميم كه كارى خير است يا شر، كه اين رابطه را كشف كنيم و بدانيم كه يك فعلى با كمال نهايى ما رابطه مثبت دارد، كه خير باشد، يا رابطه منفى، كه شر باشد. در اصل اين نظريه، هيچ اعتقاد دينى اخذ نشده است؛ يعنى لازمه پذيرفتن اصل اين نظريه، متوقف بر پذيرفتن وجود خدا يا قيامت يا وحى نيست، چه رسد به دستورهاى دين؛ منتهى در اين كه كمال نهايى چيست و چگونه بايد رابطه ى بين افعال و كمال نهايى را كشف كرد؛ در اين جاست كه ارتباط با دين پديد مىآيد؛ پس اگر ما فقط اصل ميانى اين نظريه را در نظر بگيريم، متوقف بر دين نيست؛ اما وقتى بخواهيم به آن شكل خاصى دهيم و معين كنيم كه چه اخلاقى خوب است و چه اخلاقى بد است و چرا، اين جاست كه اين نظر، هم ارتباط با اصول دين پيدا مىكند و هم احيانا با محتواى وحى و نبوت. ... ما وقتى مى خواهيم كمال نهايى انسان را مشخص كنيم، ناچاريم مسئله خدا را مطرح كنيم، تا اثبات كنيم كه كمال نهايى انسان با قرب به خداست.
* از ديدگاه آيتالله مصباح اخلاق در مقام ثبوت مجزاي از دين ولي از در مقام اثبات نيازمند به دين است
اين جاست كه اين نظريه با اعتقاد دينى؛ ارتباط پيدا مىكند و همين طور براى تشخيص افعال خير كه رابطه با كمال نهايى انسان دارد، بايد مسأله خلود نفس و جاودانگى نفس را در نظر بگيريم، تا اگر پارهاى از كمالات مادى با كمالات ابدى و جاودانه، منافات پيدا كرد و معارض شد بتوانيم ترجيحى بين اينها قايل شويم و بگوييم فلان كار بد است؛ نه از آن جهت كه نمىتواند كمال مادى براى ما به وجود آورد، بلكه از آن جهت كه با يك كمال اخروى؛ معارض است؛ پس بايد اعتقاد به معاد هم داشته باشيم؛ به علاوه، آنچه ما مىتوانيم به وسيله عقل از رابطه بين افعال و كمال نهايى به دست آوريم، مفاهيم كلى است، كه اين مفاهيم كلى براى تعيين مصاديق دستورهاى اخلاقى چندان كارايى ندارد؛ مثلا مىفهميم كه عدل خوب است يا پرستش خدا خوب است، اما عدل در هر موردى چه اقتضايى دارد و چگونه رفتارى در هر موردى عادلانه است، در بسيارى از موارد مسئله روشن نيست و عقل خود به خود نمىتواند تشخيص دهد؛ فرض كنيد آيا در جامعه حقوق زن و مرد بايد كاملا يكسان باشد؟ يا بايد تفاوتهايى بين آنها باشد؟ كدام عادلانه است؟ وقتى مىتوانيم به پاسخ درست دست يابيم كه احاطه به تمام روابط افعال با غايات و نتايج نهايى آنها داشته باشيم و چنين احاطهاى براى عقل عادى بشر ممكن نيست.
پس براى اين كه مصاديق خاص دستورهاى اخلاقى را به دست آوريم، باز احتياج به دين داريم؛ يعنى وحى است كه دستورهاى اخلاقى را در هر مورد خاص با حدود خاص خودش، با شرايط و لوازمش تبيين مىكند و عقل، به تنهايى، از عهده چنين كارى برنمىآيد؛ پس نظريه ما، هم در شكل كاملش محتاج اصول اعتقادى دين (اعتقاد به خدا و قيامت و وحى) است و هم در تشخيص مصاديق قواعد اخلاقى به محتواى وحى و دستورهاى دين احتياج دارد. طبعاً، طبق نظريهاى كه ما صحيح مىدانيم، بايد بگوييم كه اخلاق از دين جدا نيست، نه از اعتقادات دينى و نه از دستورهاى دينى، هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات، اين نظريه اخلاقى ارتباط با دين دارد.
* ديدگاه عبدالكريم سروش و دين اقلى در حوزه اخلاق
عبدالكريم سروش در مقاله "دين اقلى و اكثرى " كه در مقام پاسخ به قلمرو دين در حوزههاى گوناگون فقهى و حقوقى، علوم طبيعى، علوم انسانى و اخلاق نگاشته است، به تبيين رابطه دين و اخلاق پرداخته است و دين را نسبت به اخلاق، اقلى در نظر مىگيرد؛ خلاصه نظريه وي به شرح ذيل است:
1. يكى از مهم ترين انتظاراتى كه ما از دين داريم اين است كه به ما اخلاقيات و ارزش هاى اخلاقى را بياموزد و خوب و بد، فضيلت و رذيلت و راه سعادت و شقاوت را تعليم دهد.
2.اخلاقيات به دو دسته بزرگ تقسيم مىشوند: اخلاقيات مخدوم و خادم. مخدوم بودن يا خادم بودن را در نسبت با زندگى لحاظ مىكنيم؛ يعنى يك دسته ارزشهاى اخلاقى داريم كه زندگى براى آنهاست و يك دسته ارزشهاى اخلاقى داريم كه آنها براى زندگىاند. ارزشهايى را كه زندگى براى آنهاست، ارزشهاى مخدوم مىناميم؛ يعنى ما به آنها خدمت مى كنيم، و ارزشهايى را كه براى زندگى، يا در خدمت زندگىاند، ارزشهاى خادم مىناميم. حقيقت اين است كه حجم عظيم و بدنه اصلى علم اخلاق را ارزشهاى خادم تشكيل مى دهند. 99% ارزشها خادماند، 1% آنها مخدوم (اگر به يك درصد برسند) خاموشى گزيدن، ادب زندگى كردن در نظامهاى استبدادى گذشته بوده است. راست گويى و دروغ گويى را در نظر بگيريد؛ اينها از ارزشهاى عام اخلاقىاند، ولى هم چنان ارزش خادماند، نه مخدوم. زندگى براى راست گفتن نيست، راست گفتن براى زندگى كردن است.
3. دين درباره ارزش هاى مخدوم سنگ تمام گذاشته است، اما براى ارزشهاى خادم نه؛ چون اين ارزش ها (كه اكثريت ارزش ها هم هستند) كاملا به نحوه زندگى ارتباط دارند و در حقيقت، آداباند نه فضايل.
4. در جهان جديد ارزشهاى خادم عوض مىشوند. در بحث توسعه و مدرنيته، تحول ارزشها، در واقع، به تحول ارزشهاى خادم برمىگردد، نه مخدوم. اخلاق، يعنى ادب مقام، ادب جنگ، ادب خلوت، ادب كلاس، ادب خلق... اين نسبيت نيست، اين مقتضاى مقام است؛ چون طفلى كه بزرگ شود و جامهاش را عوض كند. استثنائات اخلاقى هم گواه همين امرند؛ همه اخلاقيون گفتهاند در بعضى مواقع دروغ گفتن رواست؛ چرا؟ براى آن كه وقتى مقام عوض شود، ادب مربوط هم عوض خواهد شد. اين به هيچ وجه به معناى نسبى شدن اخلاق نيست؛ نسبيت اخلاقى وقتى است كه شما نسبيت را در ارزشهاى مخدوم ببريد.
* عبدالكريم سروش قائل نسبيت اخلاق در ارزشهاي خادم است، اما حدود و صغور ارزشهاي خادم را معرفي نكرده است
5. حال كه ارزشهاى خادم، آداب مقاماند، پس هر تحولى كه در زندگى رخ بدهد، لاجرم در قلمرو اخلاقيات (يعنى ارزش هاى خادم زندگى) هم تحول پديد مىآورد. اين از يك طرف، از طرف ديگر، تحولات عمده در زندگى، ارتباط مستقيمى با تحول شناخت ما نسبت به زندگى و انسان دارد. اين نكته فوق العاده مهمى است. آدمى به قدر و تناسب دانايىاش زندگى مىكند؛ زندگى امروزيان اگر پيچيده است، براى آن است كه شناختشان پيچيده است و زندگى ساده پيشينيان معلول شناخت ساده آنها از طبيعت و از اجتماع و از انسان بود ... به طور خلاصه، علوم انسانى جديد، هم آينه معيشت جديدند، هم مولد آن؛ و چون دين نسبت به علوم انسانى بيان اقلى دارد، لذا بيانش نسبت به زندگى و آداب اخلاق آن هم اقلى خواهد بود.
* عبدالكريم سروش قائل به بيان اقلي دين در عرصه نسبت دين با علوم انساني، آداب زندگي است
سروش از زمانى كه به تدوين نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت پرداخت، تا كنون مطالب فراوانى در باب معرفت دينى و دين با بنان و بيان خود نگاشته و گفته است. آن گاه كه قبض و بسط را نگاشت، به نسبيت معرفت دينى انجاميد، گاه از دين، تحت عناوين درك عزيزانه دين، پلوراليسم دينى، دين اقلى و اكثرى و غيره سخن به ميان آورد به نسبيت اركان دين و لاغر و كمرنگ كردن آنها پرداخته است و مع الاسف، اين حملات، دامن اخلاق را، كه غربيان نيز در حفظ آن تلاش فراوان مىنمايند، به آتش كشانده است.
اينك به پارهاى از اشكالات اين نظريه اشاره مىكنيم:
1. ابتدا به تقسيم بندى مؤلف محترم از اخلاق، اشاره مىكنيم. از تعريفى كه ايشان نسبت به ارزش هاى خادم ارائه مىنمايد و آنها را به ارزشهاى در خدمت زندگى مردم معرفى مىكند، چنين برمىآيد كه ايشان در باب ملاك اخلاق دستورى و هنجارى، به نظريات غايت گرايانه (teleological theories) گرايش پيدا كرده است. غايت گرايان، احكام اخلاقى را كاملا مبتنى بر آثار و نتايج عمل معرفى مىكنند و بر اساس آن، به خوب و بد، يا بايد و نبايد افعال حكم مىرانند. حال، آن نتايج، سودمندى عمل براى شخص عامل باشد، يا لذت گرايى و يا امر ديگرى براى فرد يا جامعه. اين نظريات عمدتاً از سوى تجربى مسلكانى، مانند هيوم، بنتام و استوارت ميل مطرح گرديده است؛ البته ديدگاه كسانى كه در باب ملاك بايد و نبايدهاى اخلاقى از سازگارى داشتن گفتارهاى اخلاقى با كمال آدمى و قرب الهى و يا بعد علوى انسان سخن گفتهاند نيز، به نحوى، در نظريات غايت گرايانه جاى مىگيرند. در مقابل آنها، نظريات وظيفه گرايانه (deontological) مطرح اند كه درستى و نادرستى يا بايستى و نبايستى عمل را بر نتايج و غايات و آثار آن بار نمىكنند، بلكه بر آن باورند كه نفس عمل ويژگىهايى دارد كه خوب و بد و بايد و نبايد بودن عمل را نشان مى دهد؛ كانت، پريچارد و ديگران، نمايندگان برجسته اين مكتباند. حال كه اين دو روى كرد در ملاك گفتارهاى اخلاقى روشن گشت.
* تحول و نسبيت ارزشهاى خادم، بر مبناى سودگرايى و لذتگرايى است
لازم است مؤلف محترم به دو نكته توجه نمايد: اولا، تقسيم بندى اخلاق به اخلاق خادم و مخدوم، بر مبناى نظريات غايت گرايانه صحيح نيست؛ ثانياً، تحول و نسبيت ارزشهاى خادم، بر مبناى سودگرايى و لذتگرايى و پارهاى از نظريات غايت گرايانه صحيح است؛ اما چنين تبيينى از اخلاق، بر مبناى سازگارى اخلاق با كمال آدمى و قرب الهى و با توجه به ثبات كمال نهايى انسان، قابل پذيرش نيست.
2. پرسشى كه نگارنده اين سطور، از مؤلف محترم دارد اين است كه، از چه طريقى اين درصدبندى را نسبت به ارزشهاى خادم و مخدوم به دست آورده و بيش از 99% را به ارزشهاى خادم و كم تر از يك درصد را به ارزشهاى مخدوم اختصاص داده است؟ آيا استقراى تام در گزارههاى اخلاقى نموده، يا با تحقيقات ميدانى بدان دست يافته است؟
3. در باب اين كه ميان آداب و اخلاق بايد تفكيك قايل شد، ترديدى نيست؛ و البته در مجامع روايى توصيههايى از پيشوايان معصوم ما، مبنى بر عدم آموزش آداب به اولاد خويش وارد شده است؛ اما انطباق آداب بر ارزشهاى خادم، ناتمام است و لااقل به دليلى متقنى حاجت دارد.
4. مؤلف محترم از تفكيك ارزشهاى خادم و مخدوم سخن به ميان آورد، ولى حتى يك مثال براى ارزشهاى مخدوم ذكر نكرد؛ زيرا به هر حال تمام اخلاقيات، جهت سامان دادن به حيات دنيوى و اخروى ماست؛ حتى ارزشهاى مخدوم، به تعبير مؤلف نيز، با زندگى انسانها مربوط است؛ به همين دليل، چنين تفكيكى ناتمام است و در بحث انتظار بشر از دين قابل استفاده نيست.
5. اگر اختصاص 99 درصد به ارزشهاى خادم و نيز تحول آنها در جهان جديد و جهان مدرنيته و رو به توسعه پذيرفته شود، در آن صورت، بايد پذيراى حذف بخش عظيمى از دين كه همان اخلاقيات است و در دهها جلد كتاب ثبت و ضبط شده است، باشيم؛ و نه تنها به اخلاق حداقلى، كه ناچاريم به قرآن و سنت حداقلى نيز روى آوريم.
شايان ذكر است كه پس از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) افراد و گروههاى متعددى در حذف و يا لاغر كردن دين تلاشهاى فراوانى نمودند؛ برخى اسلام را براى 1400 سال پيش مفيد دانستند و گروه ديگرى قرآن و سنت را به رابطه انسان با خداوند اختصاص دادند و حضور اجتماعى را از دين حذف نمودند و با حيلههاى مختلف عليه اين دين شريف و جاويدان به قيام پرداختند؛ ولى در هيچ روزگارى، با اين دقت و ظرافت، دين مورد هجوم و آسيب قرار نگرفته بود؛ زيرا با پذيرش اين مطالب نسبت به اخلاق، نه تنها اخلاق در اين دوران به دين نيازمند نيست، بلكه بايد تمام ارزشهاى اخلاقى را كه در دين ثبت شدهاند، از عرصه اين روزگار حذف كرد، به گونهاى كه حتى قبح دروغ گويى و حسن راست گويى در زندگى مدرنيته قابل تبديلاند.
6. مؤلف محترم براى اثبات مدعاى خود، استثنائات اخلاقى و جواز دروغ گفتن در بعضى مواقع را گواه بر مطلب خود دانسته است و با اين وجود از نسبيت اخلاقى فرار مىكند؛ در حالى كه اولا، اين همان نسبيت اخلاقى است؛ يعنى 99 درصد از اخلاق، به لحاظ خادم بودن شان، متغير و نسبىاند و راه فرارى از آن نيست.
ثانياً، روا شمردن دروغ گفتن، به هيچ وجه، بر استثنايى بودن گزارههاى اخلاقى دلالت ندارد؛ زيرا مؤلف محترم در موضوعات اين گزارهها دقت نكرده است؛ اگر موضوع نبايستى و قبح، صرف دروغ گفتن باشد، البته آن حكم، استثنابردار خواهد بود؛ ولى آن گاه كه دروغ گفتن را با تمام قيودش در نظر بگيريم و دروغ همراه با مفسده انگيزى را موضوع قرار دهيم، حكم نبايستى به صورت دايمى بر آن بار مىشود.
7. نكته مهم ديگرى كه مؤلف از آن غفلت نموده، آن است كه ارزش هاى خادم نيز بر دو قسماند:
الف) ارزشهايى كه براى زندگىاند، لكن آن بخش از نيازهاى ثابت زندگى و نيازهاى ابدى انسانها و در تمام دورانها.
ب) ارزشهاى خادمى كه به بخشهاى متغير زندگى ارتباط دارند؛ سخن تحول ارزشهاى اخلاقى و تأثيرپذيرى آنها از تحولات زندگى و يا شناختهاى ما از طبيعت و انسان و اجتماع و به طور خلاصه، از علوم انسانى، فقط به دسته دوم از ارزشهاى خادم كه همان آداب باشند، اختصاص دارد.
8. در تعيين رابطه ميان دين و ساير پديدهها، از جمله اخلاق، مفاهيم كيفى، مانند اقل و اكثر، هيچ گرهاى را از مشكلات علمى و اجتماعى باز نمىنمايد و بايد به صورت واضح و دقيق به اين گونه مسائل پرداخت.

* خداوند تبارك و تعالي، وليّمطلق تمام عالم و خلايق است
يك وليّفقيه علاوه بر دارا بودن خصوصيات فقهي و استنباط احكام شرعي، بايد عادل، بالغ و باتقوا و نيز توانا باشد و به عبارت بهتر بايد توانايي رهبري، فرماندهي، تدبير و حكمت يك جامعه را داشته باشد.
زماني كه در باره «ولايت فقيه» و «وليّ فقيه» صحبت ميشود، منظور آن است كه يك وليّ فقيه، خصوصيات ذكر شده را داشته باشد، در نتيجه هر فقيهي در مبحث ولايت فقيه قرار نميگيرد مگر اينكه قادر به استخراج و استنباط احكام شرعي از دين باشد، بنابراين يك فقيه واجدالشرايط، حق ولايت نيز دارد.
«ولايت» به چه معناست؟ در ابتدا لازم ميآيد كه معني لغوي ولايت را به منظور درك بهتر موضوع براي شما بيان شود.
«وليّ» يكي از اسامي خداوند متعال است كه در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است: «وَهُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ»، به معناي ياريدهنده و متولّي بر امور تمام عالَم و هدف از آوردن آن، نشان از اين است كه تمام آنها داراي معناي مشتركي هستند و منظور از عالم در اينجا، زمينها و آسمانها و متولّي بر تمام خلايق و موجودات است.
«والي»، مالك تمام اشياي موجود و دارا بودن حق تصرف بر همه آنها است و در حديثي نيز اين طور آمده است، كسي كه داراي ولايت است، قادر، توانا، با تدبير و حكمت و نيز داراي قدرت و اختيار است و كسي كه تمام اين خصوصيات را با هم نداشته باشد، به او والي گفته نميشود.
«ولايت» يعني تسلط داشتن بر اشيا و وليّ كسي است كه مسؤليت چيزي را برعهده بگيرد و سعي در انجام دادن آن به نحو نيكو بكند، يعني به بهترين صورت ممكن، نيازهاي او را برطرف كند بنابراين اگر به معني لغوي ولايت توجه شود ميتوان فهميد كه معني ولايت نزديكي، قرب و همراهي و پيروي است.
از طرفي واژه «وليّ» و «ولايت» در زبان عربي به معني تسلط داشتن بر چيزي، حاكميت و قدرت بر آن، حق تصرف در آن، تحمل مسؤليت آن چيز و ياري كردن آن چيز است كه همه اينها معناي لغوي كلمات وليّ و ولايت هستند. به طور كلي اگر بخواهيم كلمه «وليّ» را تعريف كنيم، عبارتست از كسي كه داراي قدرت تسلط، تصرف در چيزي، داراي قدرت تحمل مسووليت و همچنين ناصر يعني ياري دهنده باشد.
دين مبين اسلام وقتي ميخواهد در مورد پيامبر اكرم (ص) صحبت كند هيچگاه پيامبر (ص) را با نام سلطان محمد (ص) خطاب نميكند، يا كلمه شاه، پادشاه و ملك را هيچگاه براي حضرت محمد (ص) به كار نميبرد. اسلام كلمات جاه و مقام را بكار نميبرد، زيرا احساس منفي از كلمه جاه و مقام را به شنونده ميدهد.
بنابراين كلمه وليّ را در قرآن بكار ميبرد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ» يعني خداوند ولي شماست و پيامبر اكرم (ص) وليّ امر مسلمين جهان است. اما كلمه وليّ و مولي عباراتي هستند كه در ذهن مخاطب، نوعي نزديكي و همچنين سرپرستي و دوستي را القا ميكنند، يعني رسول اكرم (ص) كسي است كه بر آنها نظارت دارد و آنها را هدايت ميكند، آنها را سرپرستي ميكند و مسوليت آنها را برعهدهاش دارد. اما پادشاه يا سلطان كسي است كه بر آنها حكم ميورزد، از آنها انتظار دارد و حتي ممكن است به آنها ظلم كند و ... از مواردي هستند كه از آنها به عمق معناي لغوي ولايت و وليّ پي ميبريم. ولي ّامر مسلمين همانند پدري است كه براي رفاه و آسايش فرزندان خود تلاش ميكند، آنها را سرپرستي و هدايت ميكند و مسؤليت آنها را برعهده دارد و در حل مشكلات آنها اهتمام ميورزد.
قبل از آنكه در مورد ولايت بيشتر بحث شود، لازم است اعلام كنم كه وليّمطلق تمام عالم و خلايق، خداوند تبارك و تعالي است، زيرا خداوند خالق تمام آسمانها و زمين و پديد آورنده كائنات است، بنابراين او داراي حق ولايتمطلقه است، او مالك آسمانها و زمين است، او زنده ميكند و ميميراند، او سبب و علت وجود تمام اشيا و موجودات است، او زندهكننده و رزقدهنده تمام موجودات است، اوست كه قادر است هر كاري را كه بخواهد، انجام دهد، اوست پيروز كننده و ياور تمام موجودات و او بر همه چيز قادر و توانا است، بنابراين نتيجه ميگيريم كه خداوند وليّمطلق است، يعني انسان بعد از آفرينشش نسبت به بدن، دست، چشم، گوش و جانش حق ولايت ندارد و وليّمطلق در اينجا خداوند تبارك و تعالي است.
* خداوند ولايت خود را به افرادي كه بخواهد به اندازه دلخواهش عطا ميكند
انسانها نسبت به اموال و فرزندان خود و نيز نسبت به خداوند ولايتي ندارند، اما كسي كه ولايت را اهدا ميكند، خداوند منّان است كه ولايت خود را به افرادي كه بخواهد به اندازه دلخواهش عطا ميكند. وقتي در مورد ولايتمطلق خداوند بحث ميشود، منظور تمام ولايت است خلقت و مرگ همه اشيا، به اذن و رخصت الهي صورت ميگيرد؛ يعني اگر بخواهد تمام مردم را بميراند، ميتواند انجام دهد. خداوند داراي ولايت بشري نيز هست، وقتي ميگويد اين چيز حلال است و ديگري حرام، اين كار را بكنيد و آن كار را نكنيد، اگر مرا ياد كنيد، شما را ياد ميكنم، و خداوند قادر است هر كاري را انجام دهد و هر كاري را كه در قوه تخيلمان نگنجد را نيز به راحتي انجام دهد، بنابراين او وليّمطلق است.
علما وقتي از ولايت صحبت ميكنند، آن را به دو دسته تقسيم ميكنند: ولايت تكويني و ولايت تشريعي.
«ولايت تكويني» در مورد موجوداتي مثل آفتاب، ماه، درخت، زمين و ... بحث ميكنيد. خداوند داراي ولايت تكويني مطلق است، يعني به شخص خاص، ولايت تكويني عطا ميكند، و در مورد برخي موجودات قدرت تصرف، سلطه، قدرت، اداره كردن ميدهد مانند اينكه خداوند متعال به حضرت عيسيبن مريم (ع) ولايت تكويني عطا كرده است تا بتواند مردگان را زنده كند. كمترين قدرت تكويني كه خداوند به تمام انسانها چه كافر و چه مسلمان عطا كرده است، قدرت دستور دادن به اعضا و جوارح خود ميباشد، مانند كسي كه بخواهد چشمهايش را باز كند، ببندد، نگاه بكند و ... همچنين قدرت تسلط بر نفس را به انسانها عطا كرده است، يعني ميتواند خوش اخلاق باشد، بداخلاق باشد، شجاعت از خود نشان دهد و تمام اينها نشاندهنده ولايت تكويني است كه انسانها بر خود دارند.
انسان خليفه خداوند بر روي زمين است كه بايد به عمران و آباداني آن بپردازد و براي رسيدن به چنين هدفي انسان بايد داراي قدرت تسلط و حاكميت باشد كه از سوي خداوند به وي عطا شده است، مانند وقتي كه براي كشاورزي زمين را شخم ميزنيم و يا اگر لازم باشد براي ساختن جاده ميتوان كوهها را خراب كرد.
خداوند متعال انسان را بر جسم و نفس خويش مسلط ساخت، زيرا مصلحت انسان را ميدانست و به او قدرتي عطا فرمود تا به وسيله استعدادش به درجه كمال برسد و انواع نعمتها را در اختيار او قرار داد تا بتواند از آنها، نهايت استفاده را ببرد تا به هدفش، يعني قرب الهي و كمال برسد و اينها درجاتي از ولايت است كه خداوند كريم به بندگان خود عطا فرموده است. كساني كه دستورات الهي را پيروي كنند، يعني به عبادت بپردازند، از گناه كردن بپرهيزند، به طور قطع، خداوند نوعي سلطه و حاكميت به آنها اعطا خواهد كرد، مانند كساني كه ميتوانند انگشت بر روي سنگ بگذارند و آب را از آن خارج نمايند، يا مانند حضرت عيسي (ع) مردگان را زنده كند. به طور قطع حضرت عيسي (ع) نميتواند مرده را زنده كند، مگر وقتي كه خداوند به او دستور دهد و اين قدرت را به او عطا نمايد.
در حقيقت اين قدرت خداوند است كه مرده را زنده كرد، نه قدرت حضرت عيسي (ع) بلكه خداوند در حق حضرت عيسي (ع) لطف نمود و به او ولايت داد كه اين كار را انجام دهد. وقتي سخن از ولايت فقيه به ميان ميآيد، منظور ولايت تكويني نيست.
* ولايت تكويني به روح و مقام معنوي انسانها مربوط ميشود
امام خميني (ره) در كتاب حكومت اسلامي نظر خود را به طور واضح بيان كرده است. ولايت تكويني به روح و مقام معنوي انسانها مربوط ميشود، يعني ممكن است كسي وليّفقيه نباشد، اما داراي مقام معنوي بالا و برخوردار از اين موهبت الهي باشد، خداوند به او درجهاي از ولايت تكويني عطا خواهد كرد اما وقتي از ولايت فقيه صحبت ميكنيم منظور اين است كه وليّفقيه دقيقاً مثل حالات روحي و معنوي پيامبر (ص) نيست و يا در حد امامان معصوم (ع) نيست.
بخش دوم «ولايت تشريعي» است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) دو مقام داد. مقام اول، ابلاغ احكام و دستورات الهي است و پيامبر (ص) آن را براي ما توصيف ميكند كه مثلاً بهشت و جهنم چگونه است؟ چگونه نماز بخوانيم؟ چگونه داد و ستد بكنيم؟ چگونه ازدواج كنيم؟ همه اينها را پيامبر(ص) براي ما توصيف و ابلاغ ميكند و در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ». اين مقام بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) برعهده امامان معصوم (ع) است.
اما مقام دوم اجراي احكام شرعي است. يعني رسول خدا (ص) فقط براي ابلاغ احكام و دستورات الهي نيامده است بلكه براي ضمانت اجراي آنها آمده است. منصب و مقام دوم يعني اجراي احكام الهي است و اجراي احكام الهي، جز در سايه قدرت و حكومت ميسر نخواهد شد يعني پيامبر (ص) در اينجا در نقش رهبر و حاكم و مجري احكام الهي ظاهر ميشود. «إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا» يعني خداوند منّان، قرآن را فقط براي ابلاغ نفرستاده است بلكه به وسيله آن، پيامبر (ص) بر مردم مطابق دستورات الهي حكم مينمايد و هر كس كه مطابق دستورات الهي حكم نمايد، جزو كافران است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) فرمود: تو وليّ، حاكم و مسؤل هستي بنابراين احكام الهي را اجرا كن.
همانطور كه در مورد ولايت تكويني گفته شد، خداوند بخشي از ولايت تكويني را به بعضي از انسانها عطا كرده است و ولايت تشريحي را به بعضي از انسانها نيز عطا كرده است. از ولايتهاي تشريحي كه خداوند به انسانها عطا كرده است، ولايت تشريحي پدران بر فرزندان كوچك خود است كه مثلاً بايد آنها را به مدرسه ببرند، اخلاق نيكو به آنها بياموزند و واجب است كه در تعليم و تربيت آنها، بيشترين اهتمام را بورزند، يا ولايت پدربزرگ بر نوههايش در صورتي كه پدر آنها مرده باشد، يا ولايت پدر بر دختر باكرهاش قبل از ازدواج است كه اينها تماما براي مصلحت انسان است، و يا ولايت بر اموال كه نوعي ولايت تشريحي است.
* خداوند متعال به پيامبر اكرم (ص) «ولايت تشريعي» اعطا كرد
خداوند متعال ولايت تشريعي را به پيامبر اكرم (ص) اهدا كرد و جاي هيچ بحث و گفتوگويي بين مسلمانان نيست كه رسول اكرم (ص) وليّامر مردم، امام و مولاي مردم است و ... «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»، و نيز نشانهها و آياتي وجود دارد كه نشاندهنده اطاعت كامل مسلماناني از رسول اكرم (ص) در تمام زمينهها است، كه جاي شك و شبههاي را بر جاي نميگذارد.
اما بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) اختلافاتي در بين مسلمانان به وجود آمد. هر چند كه همه آنها اذعان داشتند بايد از وليّامر مسلمانان بعد از پيغمبر اكرم(ص) نيز حمايت و اطاعت كامل شود. «أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ»، همان طور كه واضح است وليّامر بايد مورد اطاعت قرار بگيرد.
مسلمانان در مورد اينكه چه كسي وليّامر مسلمانان بشود، با يكديگر اختلاف داشتند. ولّيامر بايد در موقعيتي قرار بگيرد كه مورد اطاعت واقع شود نه اينكه دستوري بدهد و كسي دستورش را اجرا نكند.
مسلمانان شيعه به أذن و رخصت خداوند و دستور او اعلام كردند كه وليّامر مسلمين كسي جز عليابنابيطالب(ع) و خاندان پاكش نيست، يعني دوازده امام، وليّامر مسلمين هستند. بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) و با اعتقاد به دو مقام و منصب پيامبر اكرم(ص) ابلاغ دستورات الهي و اجراي آنها، عليابنابيطالب وليّامر مسلمين است و ديدگاه شيعه اين است كه وليّامر مسلمين وظيفه اجراي احكام الهي را برعهده بگيرد، بعد از ايشان امام حسن(ع)، سپس امام حسين (ع) و ... تا حضرت مهدي(عج).
بنابراين تا دوره امام حسن عسكري (ع) مشكلي وجود ندارد اما پس از شهادت امام حسن عسكري (ع)، غيبت صغراي حضرت مهدي (ع) شروع شد و حضرت مهدي (عج) نواب اربعه داشت و اولين آنها عثمانبنسعيدعمري بود كه اگر مسلمانان شيعه مشكلي داشتند، با مراجعه به اين نائبهاي حضرت، مشكلات خود را حل ميكردند، زيرا عثمانبنسعيدعمري با حضرت مهدي(عج) ارتباط برقرار كرد و از او كمك ميخواست اما با آغاز غيبت كبري، مشكلات نيز به دنبال آن شروع شد. ادامه دارد...

به گزارش الهیات شیعه به نقل از خبرگزاري فارس، سلسله جلساتي با موضوع «درسهايي از ولايت فقيه» با سخنراني حجتالاسلام والمسلمين سيدحسن نصرالله، برگزار شده است كه مشروح سخنان جلسه دوم آن در پي ميآيد.
* مقصود از ولايت فقيه، ولايت تكويني نيست
جلسه گذشته در مورد «ولايت فقيه» و معناي لغوي آن بحث شد كه عبارت از قدرت، سلطه، حاكميت اداره كردن امور و ... بود و نيز انواع ولايت، نام برده شد كه به «ولايت تكويني» و «ولايت تشريعي» تقسيم ميشود.
موضوع بحث اين جسله در رابطه با ميزان مسئوليت وليّفقيه است و همان طور كه در جلسه گذشته گفته شد، وقتي كه در مورد ولايت فقيه صحبت ميشود، مقصود ولايت تكويني نيست و هيچ يك از انديشمندان شيعه نگفتهاند كه منظور از ولايت فقيه، ولايت تكويني است و همچنين وقتي گفته ميشود كه وليّفقيه جانشين پيامبر (ص) و امام معصوم (ع) در زمان غيبت كبري است، منظور جانشيني در مقام معنوي نيست و نيز مقام وليّفقيه همرتبه با مقام امام معصوم(ع) نيست، زيرا امام معصوم (ع) داراي مقام شامخ و بلند در نزد خداوند است كه بسيار بالاتر از مقام يك وليّفقيه است و هيچ يك از متفكران و انديشمندان شيعه نگفتهاند كه مقام وليّفقيه نزديك به مقام معنوي امامت است.
يكي از بزرگترين فقها و انديشمندان معاصر شيعه يعني امام خميني (ره) خيلي متواضعانه در مورد امام زمان (ع) ميفرمايد: «روحي لتراب مقدمه الفداه» يعني فداي خاك پاي امام زمان (ع) بشوم و وقتي شخصيت بزرگي مانند امام خميني(ره) اين طور درباره امام زمان(ع) بيان ميكند، بنابراين ميتوان به تفاوت شأن و مقام ميان امامت و ولايت فقيه پي برد.
وقتي گفته ميشود پيامبر(ص) داراي مقام تشريع است، يعني داراي قدرت ابلاغ احكام و دستورات الهي و استخراج و استنباط آنها است سپس بعد از پيامبر (ص)، امام (ع) نيز داراي چنين حقي است و اين به معني آن نيست كه پيامبر(ص) اين احكام را خودشان استخراج كنند بلكه پيامبر(ص) به دستور خدا و با وحي، احكام را استخراج ميكند و در اختيار مردم قرار ميدهد و به عبارت بهتر، علم پيامبر(ص)، الهي است و هيچ گونه خطا و اشتباهي در آن نيست.
مطالبي كه پيامبر(ص) نقل ميكنند، همان حكم و دستور واقعي خداوند است و تخلف در آن جايز نيست، دستوري كه پيامبر(ص) ميدهند، همان دستور راستين، واقعي، پايدار و بدون اشتباه خداوند متعال است و هيچ شك و شبههاي در آن نيست؛ امامان(ع) نيز چنين هستند، هر چند كه به آنها وحي نشده است، اما آنها علم خود را از پيامبر اكرم(ص) به ارث بردهاند و يا از طريق كتاب و يا الهام الهي است.
* در زمان غيبت امام زمان(ع) مسئوليت تبيين احكام الهي بر عهده وليّفقيه است
در صورت عدم دسترسي افراد به امام معصوم(ع) مثلاً در زمان امام صادق(ع)، نمايندگاني از طرف امامان(ع) در تمام شهرهاي اسلامي وجود داشت كه مسئوليت ابلاغ دستورات الهي را بر عهده داشتند، اما در زمان غيبت كبري، وظيفه اصلي پيامبر اكرم(ص) ابلاغ دستورات الهي، استخراج و استنباط آنها براي استفاده عموم مسلمانان جهان بود اما بعد از پيامبر(ص) نيز اين وظيفه بر دوش امامان(ع) بود و در حال حاضر كه امامان(ع) موجود نيستند، تبليغ احكام الهي، استخراج و استنباط آنها بر عهده كيست؟ آيا بايد دست روي دست گذاشت و منتظر ظهور امام زمان(عج) بود و هيچ گونه كوششي انجام نداد و حتي با علم به اينكه خداوند دين اسلام را از زمان بعثت حضرت رسول(ص) تا قيامت كبري زنده نگه ميدارد، آيا باز هم نبايد كوششي در اين زمينه انجام داد و آيا حلال حضرت محمد(ص)، تا روز قيامت حلال، و حرام او حرام است، بنابراين بايد در زمان غيبت كبري شخصي وجود داشته باشد تا احكام اسلامي را تبيين كند و به مردم بشناساند؛ از نظر مذهب شيعه، در زمان غيبت امام زمان(عج)، تمام اين مسئوليتها بر عهده وليّفقيه است.
در اين مورد نيز هيچگونه شك و شبههاي وجود ندارد كه مسئوليت ابلاغ احكام و دستورات الهي در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است و او وليّ امر مسلمين است و واجب كفايي است كه در هر زمان كه نياز باشد، جوانان مسلمان به حوزههاي علميه براي تحصيل و آموزش فقه بروند تا اين علوم را كسب كنند و به ابلاغ احكام الهي بپردازند.
* تفاوت ميان «واجب كفايي» و «واجب عيني»
واجب كفايي اين است كه اگر گروهي از مسلمانان آن را انجام دادند، ديگر نيازي به بقيه مسلمانان براي انجام وظيفه نيست، مانند نماز ميت.
واجب عيني يعني اينكه بر انسان واجب است، كاري را انجام دهد اما در صورت انجام دادن آن توسط ديگران، اين وظيفه از آنها ساقط نميشود، مانند نماز و روزه؛ بنابراين اگر جامعه به فقهاء نياز داشته باشد و تعداد آنها اندك باشد در اين صورت همه ما گناهكار هستيم و بايد دست از كار خود بكشيم و به دنبال آموختن علم فقه برويم.
با پاسخ دادن سؤال اول، مبني بر اينكه وقتي در زمان غيبت امام زمان(ع) نميتوان به امام دسترسي پيدا كرد، بنابراين چگونه بايد قادر به فراگيري احكام شرعي بود. بدون هيچ شك و شبههاي جواب اين مسئله واضح و روشن است، يعني بايد از وليّفقيه بايد كمك گرفت.
در روايتي از امام صادق(ع) آمده است كه «فما كان من الفقهاء صائنا لنفسه؛ حافظا لدينه؛ مخالفا لهواه؛ مطيعا لامر مولاه؛ فللعوام ان يقلدوه و ذلك لا يكون الا لبعض فقها الشيعه لا كلهم» يعني اگر دسترسي به امام معصوم(ع) ممكن نبود، حتما سراغ وليّفقيه بايد رفت و اين امر هم در زمان غيبت و هم در زمان حضور امام مصداق داشت، زيرا مثلاً در زمان حيات امام صادق (ع)، ايشان فرمودند: در صورت عدم دسترسي به اينجانب، به فقها رجوع كنيد و در تمام شهرهاي اسلامي هستند و از آنها كمك بگيريد، مثلا شهر بصره، فقهايي داشت و ممكن بود از فقيه سؤالي پرسيده ميشد كه مسئلهاي را از امام شنيده باشد و اصول و قواعد آن را از امام شنيده باشد كه با كوشش و اجتهاد خود، اين مسئله را حل ميكرد.
*در زمان وليّفقيه، مردم بايد از احكام و دستورات الهي او پيروي كنند
در زمان غيبت كبري، امامان(ع) گفتند: بر مردم واجب است كه از احكام و دستورات الهي اطاعت كرده و دستورات و احكام الهي را از فقيه با تقوا بگيرند، بنابراين مسئوليت اين فقها، ابلاغ احكام شرعي است و نبايد از اين كار امتناع بورزند زيرا اين امر، يكي از واجبات آنهاست. اما در اينجا لازم است فرق بين كاري كه يك امام معصوم(ع) و يك وليّفقيه انجام ميدهد بيان شود؛ وقتي پيامبر(ص) يا امام، به ابلاغ احكام الهي ميپردازند و احكام واقعي الهي را بيان ميكنند، در آن هيچگونه اشتباهي وجود ندارد زيرا آنها از علم الهي برخوردارند، اما فقيه اينگونه نيست و بايد علوم عربي و علوم قرآني را فراگيرد، احاديث و روايات را ياد بگيرد و بايد به اجتهاد بپردازد تا احكام الهي را استنباط كنند، سپس آن را ابلاغ كند كه در بعضي موارد حكم استخراجي ممكن است صحيح يا غلط باشد، اما در مورد امامان و پيامبر(ص) جاي هيچگونه شك و ترديدي نيست.
اگر وليّفقيه زحمت بكشد خداوند به او اجر زحمتش را خواهد داد و اگر اشتباه كند، خداوند اشتباهش را ميبخشد زيرا او با خواندن آيات قرآن، روايات و احاديث، به استنباط و استخراج احكام الهي پرداخته است. ممكن است بعضيها ديده باشند كه بعضي از علماء در مورد يك مسئله اختلاف نظر داشته باشند، آيا اين معقول و منطقي است كه اين احكام بيان شده از طرف آنها درست باشد، بنابراين قطعا يكي از اين 3 مسئله درست است، اما مجتهدي كه حكم اشتباهي را صادر كرده است، چون در راه استخراج اين حكم زحمت زيادي كشيده است خداوند گناه او را ميبخشد، بنابراين امامان(ع) و پيامبر(ص) حكم واقعي الهي را صادر ميكنند، اما وليّفقيه پس از مطالعه فراوان، احكام الهي را صادر ميكند. به حكمي كه وليّفقيه يا فقها استخراج ميكنند حكم ظاهري الهي گفته ميشود كه ميتواند درست باشد يا نادرست، زيرا امامان معصوم(ص) فرمودهاند كه پس از غيبت بايد از وليّفقيه در زمينههاي احكام و دستورات الهي، نماز خواندن، روزه گرفتن، حج، خمس، زكات و جهاد پيروي كرد و اينجاست كه مسئله مرجع تقليد نمايان ميشود.
وقتي كسي بخواهد از عالمي تقليد كند لازم نيست، نيّت تقليد يا چيزي شبيه آن به جا آورد و طبق فتواي يك فقيه عمل كرده است و تقليد يعني عملكردن طبق دستورات و فتواهاي يك مرجع تقليد، بنابراين نكته مهم عملكردن طبق فتواها و دستورات يك مرجع ديني است، يعني اگر گفت: نمازم را كامل بخوانم اين كار را انجام دهم و يا اگر بايد به صورت شكسته بخوانم بايد اين كار را انجام بدهم، اگر بايد روزه بگيرم، روزه ميگيرم و يا اگر گفت: روزه خود را بشكنم اين كار را بايد بكنم و فقيهي كه بايد طبق فتواهايش عمل كرد، مرجع تقليد نام دارد.
* وظيفه «مرجع تقليد» تشريح احكام و دستورات الهي است
در كتاب و روايات پيشين، كلمه مرجع تقليد نيامده است اما وقتي طبق دستورات و احكام يك فقيه عمل ميكنيم در حقيقت از او تقليد كرديم، بنابراين وظيفه مرجع تقليد، فتوا دادن و تبيين و تشريح احكام و دستورات الهي است و همچنين فتوا دادن يكي از وظايف امامان بوده است كه در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است.
تقليد بايد بر اساس موازين شرعي و اسلامي باشد، موضوع تقليد يك موضوع ظريف و سرنوشتساز است و اين طور نيست كه آن را ساده فرض كنيم. بنابراين موضوع تقليد، موضوع آخرت و جواب دادن به درگاه خداوند متعال و تمام اعمال دنيويي است كه در آخرت تأثيرگزار است.
در ابتدا بايد از مجتهد تقليد كنيم و علماي شيعه ميگويند: راههاي شناسايي يك مجتهد عبارتند از:
1ـ امتحان مستقيم؛ يعني توسط فقيه ديگري تأييد شده باشد. مثلاً وقتي كه يك پزشكي بيايد و بگويد من پزشك هستم، چون ما اطلاعي نداريم بايد يك پزشك ديگري از او سؤالاتي را بنمايد تا صحت و سقم ادعاي وي روشن گردد، بنابراين كسي كه ميتواند ادعاي مجتهد بودن شخص ديگر را تاييد كند خودش نيز بايد مجتهد باشد.
2-شهادت دادن دو نفر مجتهد عادل؛ بنابراين لازم است دو فرد مجتهد عادل گواهي بدهند كه اين فرد مجتهد است و در اين صورت است كه مجتهد بودن شخص ثابت ميشود.
3-معروف بودن شخص به اجتهاد؛ و گمان نبريد اگر مثلاً در شهري شايع شده است كه فلاني مجتهد است آيا او واقعا مجتهد است يا نه؟ بلكه وقتي چندين مجتهد ميگويند كه فلان شخص مجتهد است، ديگر لزومي ندارد كه سراغ فرد ديگر بروم، زيرا گفتار اين مجتهدين سند است و بايد قبول كرد اما اگر كوچكترين شكي در ميان باشد قول آن مجتهدين ديگر سند نيست.
و اگر شما از خودتان از مجتهدين باشيد، او را امتحان ميكنيد و در صورتي كه مجتهد باشد، اين امر براي شما ثابت ميشود و وقتي چندين فقيه واجدالشرايط تقليد وجود داشته باشد، بايد از داناترين آنها تقليد كرد، اما از بقيه مجتهدين ميتوان در فتواهايي كه با داناترين مجتهد مطابقت ميكنند، تقليد كرد؛ هر چند بعضي از علما گفتهاند: لزومي ندارد از داناترين مجتهد تقليد كرد؛ اما اگر بگويند كه بايد از داناترين مجتهد تقليد كنيم، واجب است كه تقليد كرد.
چگونه ميتوان فهميد كه كسي داناتر است؟ علما ميگويند: اگر توانستي تشخيص بدهي كه كدام يك بالاتر از ديگري برتر است، از آن فرد تقليد كن و اما اگر نتوانستي، مخيري كه از هر كدام آنها تقليد بكني.
اما اگر احتمال دهيم كه مجتهدي همسان يا بالاتر از مجتهد ديگر است، در اين صورت بايد از كسي كه احتمالش بيشتر است تقليد كرد. خلاصه كلام اينكه اهل بيت(ع) در زمان غيبت با قراردادن ضوابطي باعث شدند كه براي هميشه از اين ضوابط استفاده كنيم و به رستگاري برسيم و وليّفقيه را به عنوان جانشين خود معرفي كردند تا از او پيروي كنيم.

صحبت های شهید مطهری در مورد بکائون وگریه های حضرت فاطمه الزهرا(س)بعد از مرگ پیامبر اکرم(ص)
دیافت فایل صوتی
مستقیم
حجم:۹۱۵کیلوبایت

صحبت های آیت الله مجتهدی در مورداینکه هر کس باید چهار چیز داشته باشد.اول خانه وسیع،لباس نو،….
دریافت فایل تصویری
مستقیم
حجم:۳،۰۸۱مگابایت
به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل از روابط عمومی این سریال تلویزیونی، فردا شب و در ادامه روایت قصه مجموعه تلویزیونی مختارنامه، مختار که برخی یارانش به دلیل دادن امان نامه به عمر سعد سرزنشش می کنند، موفق می شود با تدبیر و سیاست خاص خود، عمر سعد را به شکستن حصر خانگی تشویق کند و وی را از خانه بیرون بکشد تا به این طریق، بهانه لازم برای شکستن امان نامه و قصاص عمر سعد فراهم شود.
"عمر سعد" نیز با همسر خود "جاریه" دچار اختلاف های شدید است و این اختلافات در نهایت به نفع مختار تمام می شود.
در این بخش از سریال مرحوم «محمود بنفشه خواه» نیز در نقش طبیب شمر ایفای نقش خواهد کرد.
از دیگر نکات این قسمت از سریال مختارنامه، آشنایی مخاطبان با شخصیت «رستم» غلام شمر است.
"رستم" یک ایرانی است که شمر وی را در یکی از جنگ های اعراب و ایرانیان اسیر کرده و تنها ایرانی حاضر در صف اشقیا در ماجرای کربلاست.
نقش "رستم" را «اکبر سلطانعلی» ایفا می کند.
شخصيت ديني و علمي فيض و نظريه هاي ضد و نقيض درباره او
درباره فيض، نظريه هايي گوناگون ابراز شده است. برخي چون علامه مجلسي، سيد نعمه الله جزائري و ميرزامحمد باقر موسوي خوانساري وي را بسيار ستوده و برخي ديگر تا حد تكفير بر او تاخته اند. شيخ يوسف بن احمد بحراني، در « لولؤ المرجان» او را صوفي و معتقد به وحدت وجود و پيرو ابن عربي زنديق دانسته و گفته است كه خود رساله اي از او ديده است كه در آن از وحدت وجود دفاع كرده است. از مخالفان ديگر او، شيخ علي، نواده شهيد ثاني است كه سخنان منكري بدو نسبت داده و به تقبيح او پرداخته است.
شيخ احمد احسائي نيز ملامحسن را « مسيء» لقب داده، چنان كه محي الدين بن عربي را « مميت الدين» خوانده است. او آن جا كه درباره وحدت وجود سخن مي راند، مي گويد: « قال المسيء القاشاني تبعا لامامه مميت الدين العربي...». مولي محمد طاهر قمي نيز به فيض سخت بدگمان بوده و وي را نكوهش مي كرده است .
بي گمان، گرايش هاي صوفيانه فيض، در برانگيختن مخالفت ها و كينه ها عليه او بسي مهم بوده. ليك مخالفان فيض، تنها كساني نبوده اند كه به عرفان و تصوف از دريچه بدگماني و كفر و زندقه مي نگريسته اند و علت مخالفت آنان تنها اين گرايش ها نبوده است. بلكه گرايش هاي شديد اخباري او و انتقادها و خرده هايش بر اصحاب راي و قياس نيز در اين باره دخيل بوده است. علاوه بر اين، روح آزادگي و استقلال فكري و بي پروايي در آشكار گفتن نظريه هايي كه خلاف اجماع علماي عصر بوده نيز كار را براي مخالفان آسان مي كرده و آنان را به تخطئه و حتي تكفير وي وا مي داشته است.
نكته ديگري كه مي تواند در اين باره مهم باشد، ويژگي برجسته فيض در آشتي دادن شريعت شيعي با تصوف نظري است. از نظر برخي عالمان شيعي عصر فيض و پيش از او، فلسفه، عرفان و تصوف، با مباني تشيع به هيچ روي سازگاري نداشته و كوشش او در برقرار ساختن آشتي ميان آن دو و آميختن معارف اهل بيت (علیهم السّلام ) با آراي ابن عربي گونه اي « تلبيس» محسوب مي شده و اين خود گناهي نابخشودني بوده است.
گرايش هاي اخباري
آراستگي به طريقه اهل بيت (علیهم السّلام ) در ظاهر و باطن و گفتار و كردار، ويژگي اي است كه به اعتقاد فيض براي نيابت از پيامبر و وصي، در دستگيري مردمان بايسته است. ليك، نايب عام نيز تا آن جا مجال جولان دارد كه شرع اجازه دهد. او نبايد از آنچه پيامبر و وصي اش مسكوت نهاده اند، سخني گويد و از آنچه آنان مبهم گذاشته اند، پرده ابهام بردارد. نايب را نمي رسد كه با عقل خويش در چنين لغزشگاه هايي وارد شود و فتوايي دهد و به غيبش منسوب كند. او در چنين مواضعي بايد سكوت پيشه سازد. فيض، سبب اختلاف و درافتادن در آرا و گزاف را _ كه مردمان روزگارش بدان دچار بوده اند _ ارج ننهادن به همين اصل اصيل مي دانسته و بر مجتهدان مي تاخته كه چرا به عقل انساني و اصول برساخته دست آدمي غره شده و از آنچه خدا سخني از آن نگفته، سخن مي گويند و براي مردمان، تكاليفي برمي سازند كه او نساخته است.
به اعتقاد فيض، فقاهت ديني و ره يافتن به گوهر دين و اركان ايماني چيزي غير آن است كه اصحاب قياس گمان مي كنند با به كار بردن عقل و دانش هايي چون« اصول فقه» بدان راه توانند يافت، چراكه اين روش، نه در كلام خدا مشروع است و نه در گفتار و كردار معصومين سخني از آن رفته است. آنچه نايب عام و عالمان ديني را رواست رجوع به احاديث اهل بيت است .چاره كار اين است كه عالمان شيعي به همان روش صدر نخست بازآيند و از اين بدعت كه اهل جماعت برنهاده اند، دست كشند. فيض در بيان چگونگي روش صدر نخستين شيعه مي گويد كه چون امامان در ميان مردم بودند، شيعيان با اطمينان خاطر، ظاهر و باطن دين خويش را از آنان مي آموختند و هركس به قدر قابليت و رتبت و منزلتش از آن چشمه سار معارف و حقايق غيبي سهمي برمي گرفت و سيراب مي گشت و بدين سان شيعيان از حيرت و گمراهي و تقليد از آن كس كه شايسته آن نبود، در امان مي ماندند. پس از اين دوران، يعني هنگامي كه از حضور ظاهري امامان معصوم در ميان خويش محروم شدند، باز هم از آن اصل سود مي جستند كه از همانان آموخته بودند.
گرايش هاي عرفاني
با نگاهي به آثار او مي توان دريافت كه از همان نخست، تاكيدي كمتر بر عنصر عقل داشته و بيش از هرچيز به وحي و عرفان مي انديشيده است. مراد از اين هماهنگ سازي، آن است كه او مي كوشيده است تا از هماهنگي و سازگاري شان پرده بردارد ، نه اين كه آن را بيافريند. چه در باور او و نيز استادش، ملاصدرا، در حقيقت امر اين سه عنصر با يكديگر بسي سازگار بوده اند اما اسباب و علل خارجي باعث شده است تا به ظاهر در تخالف و ناسازگاري افتند. يكي از اين علل و اسباب، تحريفي است كه به اعتقاد آنان در اثر مرور زمان و ناشايستگي ناقلان و ناقابلي قابلان، به حكمت ره يافته است، وگرنه حكمت، عرفان و هر معرفت حقي، سرچشمه اي الهي دارد و موروث انبياست و محال است كه با وحي از سر ناسازگاري درآيد.
فيض براي آشكار ساختن اين هماهنگي، بر آن شد تا حقايق عرفاني و باطني اي كه آموخته بود از دل احاديث اهل بيت (علیهم السّلام ) برون كشد. چه به اعتقاد او هيچ حقيقت ديني اي نبود كه در احاديث معصومين نتوان آن را بازيافت، مثلا او در باب عقل كلي چنين مي انديشيد كه امامان معصوم درواقع با عقل كلي متحدند و آنان ،كه مظاهر نور محمدي اند ، عقول محض اند، به اعتقاد او تنها با اتحاد با آنان است كه انسان به معرفت نهايي مي تواند دست يابد.« شريعت » كه فيض مي خواهد سازگاري اش را با« طريقت » بنماياند، شريعت شيعي است. او در اين راه براي مفاهيم عرفان نظري ابن عربي، مصاديق شيعي برمي نهد و رنگ و بويي شيعي بدان مي بخشد. تأكيد بسيار بر باورهاي اخباري شيعي، او را به اين وامي دارد تا هر آنچه از عرفان و تصوف را كه با باورهاي شيعه سازگاري ندارد و بر آن ميزان قابل تاويل و تفسير نيست، برنتابد و به كنار نهد. كوشش فيض در اين باره، تنها معطوف بر حكمت و عرفان نظري نيست، بلكه بر تهذيب حكمت و عرفان عملي و زدودن تحريف ها و اعمال و رفتار بر ساخته نااهلان بي علم و عمل و صوفيان خانقاهي اسير هوس و امل نيز همت گماشته است. در محجه البيضاء، بخشي مهم از كوشش خويش را بدين كار اختصاص داده است و از جمله بر رياضت هاي جانسوز و روي گرداني صوفيان از لذت ها و تمتعات مباح دنيوي ؛كه در نظر غزالي در« احياءالعلوم» پسنديده است ، به هيچ روي وقعي ننهاده و آن ها را ناروا شمرده است.
مخالفت فيض با متصوفه
آنچه فيض را در جرگه صوفيان درآورده، انديشه هاي عرفاني و علاقه اش به سلوك باطني و گرايش اش به تاويل است. اين باطن گرايي در بيشتر آثارش هويداست. او حتي فقه را نيز از اين منظر مي نگريسته است، چنان كه رساله اي فقهي از او بر جاي مانده به نام« النخبه الفقهيه» كه نگرش باطني و عرفاني اش به علم فقه را به خوبي برمي تاباند.
آنچه صوفيان را نزد فيض بي اجر و ارج جلوه مي دهد و اعمالشان را واهي مي نمايد، چند چيز است: يكي بي ولايتي است و بي مهري شان به اهل بيت پيامبر (علیهم السّلام ) كه در باور او، بدون استناد بدانان، هر كار و كوششي در رسيدن به حقيقت، آب در هاون ساييدن است و مشت با درفش زدن. دوم، بدعت هايي است كه صوفيان در دين نهاده و افراط و تفريط هايي است كه در آن لغزيده اند. سوم ادعاها و لاف هاي گزافي است كه صوفيان در رسيدن به حقيقت سر مي دهند و قصه ها و افسانه هايي است كه درباره بزرگان و شيوخ خويش برهم مي بافند.
براي تصوير سيمايي از چگونگي سلوك باطني فيض و اين كه او چگونه بدين انجام رسيده، مطالعه آثار واپسين او بس ارزشمند و ضروري است. او در رساله « الانصاف في بيان الفرق بين الحق والاعتساف» ماجراي جست و جوي خويش را بازمي گويد و بيان مي كند كه چگونه براي يافتن حقيقت، چندي طريق متفلسفان را مي پيمايد و چندي با متكلمان همداستان مي شود. او در آن جا مي گويد كه در اين موضوعات كتاب نيز نگاشته است، ولي« من غير تصديق بكلها » و هرچه بدان علوم پرداخته و درباره آن قلم بر كاغذ آورده، براي تمرين بوده و از روي دانش اندوزي، نه آن كه بدان ها ايمان داشته. فيض در اين رساله از اين عذر مي خواهد كه مدت ها بر مذاق فلاسفه و متصوفه بوده و در آن راه قلم زده است و سرانجام به صراحت مي گويد كه من نه متكلمم و نه متفلسفم و نه متصوفم و متكلف، بلكه مقلد قرآن و حديث و پيغمبر و اهل بيتم و بدين سان راهي را كه فيض با قرآن و عترت آغاز كرده بود، به همان مي انجاماند و فرجامش را به همان سوي مي برد و به سكون و آرامش ابدي مي رساند.
با صدای استاد متولی عبد العال
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ
الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
با صدای مرحوم محمد اللیسی
رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا ۚ
رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ
بحث وقف و ابتدا در عبارات قرآنی از مباحث مهم و در واقع از ضروریات تلاوت کلامالله مجید است؛ چراکه گاه در اثر رعایت نکردن این مسئله معنای عبارت قرآنی مخدوش و دگرگون میشود؛ لذا قاری قرآن برای تشخیص محل صحیح وقف و ابتدا نیازمند فهم معانی آیات است.
اقسام وقف بر عبارات قرآنی
وقف بر دو نوع است:
الف) اختیاری
ب) اضطراری
الف) وقف اختیاری
وقف اختیاری وقفی است که با ارادۀ قاری صورت میگیرد و خود بر چهار قسم است:
1ـ وقف تامّ
وقف تام وقفی است که کلام از نظر لفظ و قواعد دستور زبان و نیز معنا به بعد از خود وابستگی نداشته باشد (موضوع در عبارت بعدی تغیر کند)؛ مانند وقف بر ﴿وَ اٌولٰئِکَ هُمُ المُفلِحونَ﴾ و ابتدا از ﴿إِنَّ الَّذینَ کَفَروُا ...﴾
حکم وقف تام
در هنگام وقف تام باید وقف کرده و از عبارت بعد ابتدا نمود.
2ـ وقف کافی
وقفی است که کلام از نظر لفظ ناقص نیست, اما از نظر معنا و موضوع مورد بحث با عبارت بعد از خود ارتباط دارد (موضوع در عبارت بعدی دارد)؛ مانند وقف بر ﴿فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً﴾ و ابتدا از ﴿وَلَهُم عَذابٌ ألیم ...﴾
حکم وقف کافی
در وقف کافی، وقف و سپس ابتدا از بعد و نیز وصل آن جایز است.
3ـ وقف حَسَن
وقفی است که عبارت اول ناقص نیست, اما عبارت بعدی از نظر لفظی ناقص و به قبل وابسته است؛ مانند وقف بر ﴿اَلحَمدُ لِلَّهِ﴾ در آیۀ ﴿ اَلحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمینَ﴾.
حکم وقف حسن
وقف بر آن بلااشکال است، چون معنا را ناقص نمیگذارد, اما ابتدا از بعد جایز نیست.
4ـ وقف قبیح
وقفی است که عبارت اول از نظر لفظ ناقص و به مابعد خود وابسته باشد؛ مانند: وقف بر ﴿فَلَمَّا اعْتَزَلَّهُمْ وَ مٰا یَعْبُدونَ مِنْ دونِ اللهِۙ وَهَبْنا لَهُ اِسْحٰقَ وَ یَعْقوبَ﴾؛
حکم وقف قبیح
طبعاً وقف بر آن جایز نیست.
ب) وقف اضطراری
وقفی است که در اثر اتمام نفس، بروز عطسه، فراموشی آیه و ... پیش آید و چارهای به جز وقف نباشد. بدیهی است پس از رفع عامل اضطراری لازم است مجدداً از محل مناسب ابتدا گردد.
ابتدا
اهمیت ابتداء صحیح در آیات قرآنی کمتر از وقف نیست و باید از محلی ابتدا نمود که معنای عبارت را مخدوش و ناقص نسازد. در صورت وقف اضطراری، به سبب طولانی بودن آیه و کمبود نفس, باید از بهترین و مناسبترین محل ممكن آغاز کرد.
عن الحسين بن مسلم عن ابي جعفر الثاني
عليه السلام قال: قلت له: جعلت فداک، إنهم يقولون: أن النوم بعد الفجر مکروه لأن
الأرزاق يقسم في ذلک الوقت؟
فقال: الأرزاق موظوفة مقسومة، و لله فضل يقسمه من طلوع الفجر إلي طلوع الشمس، و ذلک
قوله «و أسألوا الله من فضله»(نساء،32)، ثم قال: و ذکر الله بعد طلوع الفجر، أبلغ
في طلب الرزق من الضرب في الأرض
(موسوعة الامام الجواد
عليه السلام: ج2، ص63، ح1)
حسين بن مسلم مي گويد: به امام جواد عليه السلام عرض کردم: فدايت شوم! مردم مي
گويند خواب بعد از طلوع فجر مکروه است چون روزي انسان ها در آن وقت تقسيم مي شود (و
خواب در آن موقع، سبب محروميت از روزي مي گردد)، (آيا چنين است)؟
فرمود: روزي انسان ها تعيين شده و تقسيم شده است ولي خداوند
داراي فضلي (و زيادي) است که (در قرآن) فرمود: از خدا درخواست کنيد فضلش را .
سپس فرمود: ذکر خدا (و سؤال از فضلش) بعد از طلوع فجر، تأثيرش بيش از دويدن در پي
طلب رزق است.
(تفسير عياشي: ج1،
ص240، ح119)
وجه به سعد و نحس بودن ایام عاملى است براى توسل و توجه به ساحت قدس الهى و
استمداد از ذات پاک پروردگار و همچنین تأکیدی است بر اینکه تنها یگانه
خالق هستی بر همه امور آگاه بوده و فقط باید به او متوسل و از او یاری جست.
در سؤالی که مهر از دفتر آیت الله ناصر مکارم شیرازی در رابطه با سعد و نحس
بودن ایام مطرح شد در پاسخ، بخشی از کتابی مورد اشاره قرار گرفت که یکصد و
هشتاد سؤال و پاسخ در آن گردآوری شده است .
آیت الله مکارم شیرازی در رابطه با این کتاب نوشته است: هنگام نوشتن تفسیر
نمونه (با کمک جمعى از فضلاء) سعى کردیم تمام سؤالاتی را که در کتب مفسران
پیشین چون محل ابتلا نبوده، بى جواب مانده است و به ویژه آنچه مسئله روز
بوده را مطرح کرده و به طور دقیق به پاسخگویی آن بپردازیم.
وی افزوده است: از آنجا که اطلاع همگان از پاسخ این سؤالات ضرورى به نظر مى
رسید حجت الاسلام حسینى به اتفاق جمعى از فضلاى حوزه علمیه با تلاش فراوان
سعى در جمع آورى این سؤال و جوابها از 27 جلد تفسیر نمونه و 10 جلد پیام
قرآن و نظام بخشیدن به آنها کرده و در نتیجه یکصد و هشتاد سؤال و پاسخ مهم
را گردآورى کردند.
سعد و نحس ایام
از نظر عقل محال نیست که اجزاء زمان با یکدیگر تفاوت داشته باشند، بعضى
داراى ویژگیهاى نحوست و بعضى ویژگیهاى ضد آن، هر چند از نظر استدلال عقلى
راهى براى اثبات یا نفى چنین مطلبى در اختیار نداریم، همین اندازه مى گوییم
ممکن است ولى از نظر عقل ثابت نیست.
بنابراین اگر دلایل شرعى از طریق وحى که افقهاى وسیعترى را روشن مى سازد بر
این معنى در دست داشته باشیم قبول آن نه تنها بى مانع بلکه لازم است.
آیات قرآن
در آیات قرآن تنها در دو مورد اشاره به "نحوست ایام" شده است: یکى در آیه
19 سوره قمر و دیگرى در آیه 16 سوره فصلت که درباره ماجراى قوم عاد سخن مى
گوید در آنجا مى خوانیم: فارسلنا علیهم ریحاً صرصراً فى ایام نحسات: "مانند
بادى سخت و سرد در روزهاى شومى بر آنها مسلط ساختیم."
و در نقطه مقابل، تعبیر "مبارک" نیز در بعضى از آیات قرآن دیده مى شود،
چنانکه درباره شب قدر مى فرماید انا انزلناه فى لیلة مبارکة "، "ما قرآن را
در شبى پر برکت نازل کردیم"
"نحس" در اصل به معنى سرخى فوق العاده افق است که آنرا به صورت "نحاس" یعنى
"شعله آتش خالى از دود" در مى آورد، سپس به همین مناسبت در معنى "شوم" به
کار رفته است.
به این ترتیب قرآن جز اشاره سربسته اى به این مسئله ندارد، ولى در روایات
اسلامى به احادیث زیادى در زمینه "نحس و سعد ایام" برخورد مى کنیم که هرچند
بسیارى از آنها روایات ضعیف است و یا احیانا آمیخته با بعضى روایات مجعول و
خرافات است، ولى همه آنها چنین نیست، بلکه روایات معتبر و قابل قبولى در
میان آنها بدون شک وجود دارد، چنانکه مفسران نیز در تفسیر آیات فوق بر این
معنى صحه نهاده اند.
روایات
محدث بزرگ مرحوم علامه مجلسى نیز روایات فراوانى در بحارالانوار در این زمینه آورده است.
در روایات متعددى سعد و نحس ایام در ارتباط با حوادثى که در آن واقع شده
است تفسیر شده، فى المثل در روایتى از امیرمؤمنان على(ع) مى خوانیم شخصى از
امام(ع) درخواست کرد تا درباره روز "چهارشنبه" و فال بدى که به آن مى زنند
و سنگینى آن، بیانى فرماید که منظور کدام چهارشنبه است؟ فرمود: "منظور
چهارشنبه آخر ماه است که در محاق اتفاق افتد، و در همین روز "قابیل" برادرش
"هابیل" را کشت... و خداوند در این روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد
فرستاد"
لذا بسیارى از مفسران به پیروى بسیارى از روایات آخرین چهارشنبه هر ماه را
روز نحس مى دانند، و از آن تعبیر به "اربعاء لاتدور" مى کنند (یعنى
چهارشنبه اى که تکرار نمى شود). در بعضى دیگر از روایات مى خوانیم که روز
اول ماه روز سعد و مبارکى است چرا که آدم (ع) در آن آفریده شد، همچنین روز
بیست و ششم چرا که خداوند دریا را براى موسى (ع) شکافت. یا این که روز سوم
ماه روز نحسى است، چرا که آدم و حوا در آن روز از بهشت رانده شدند و لباس
بهشتى از تن آنها کنده شد. یا این که روز هفتم ماه روز مبارکى است، چرا که
نوح (ع) سوار بر کشتى شد (و از غرقاب نجات یافت).
یا اینکه در مورد نوروز در حدیثى از امام صادق(ع) مى خوانیم که فرمود: «روز
مبارکى است که کشتى نوح (ع) بر جودى قرار گرفت، و جبرئیل بر پیامبر اسلام
(ص)نازل شد، و روزى است که على (ع) بر دوش پیامبر(ص)رفت بتهاى کعبه را
شکست، و داستان غدیر خم مصادف با نوروز بود.
این گونه تعبیرات، در روایات فراوان است که سعد و نحس ایام را با بعضى از
حوادث مطلوب، یا نامطلوب پیوند مى دهد، مخصوصاً در مورد روز عاشورا که بنى
امیه به گمان پیروزى بر اهل بیت آن را روز مسعودى مى شمردند، و در روایات
شدیداً از تبرک به آن روز نهى شده و حتى دستور داده اند که آن روز را روز
ذخیره آذوقه سال و مانند آن نکنند بلکه کسب و کار را در آن روز تعطیل کرده و
عملا از برنامه بنى امیه فاصله بگیرند مجموع این روایات سبب شده که بعضى
مسئله سعد و نحس ایام را چنین تفسیر کنند که مقصود اسلام توجه دادن مسلمین
به این حوادث است تا از نظر عمل خود را بر حوادث تاریخى سازنده تطبیق دهند و
از حوادث مخرب و روش بنیانگذاران آنها فاصله گیرند.
این تفسیر ممکن است در مورد قسمتى از این روایات صادق باشد ولى در مورد همه
آنها بطور حتم صادق نیست، چرا که از بعضى از آنها استفاده مى شود تأثیر
مرموزى در بعضى ایام احیاناً وجود دارد که ما از آن آگاهى نداریم.
این نکته نیز قابل دقت است که بعضى در مسئله سعد و نحس ایام به اندازه اى
راه افراط را پوئیده اند که به هر کارى مى خواهند دست بزنند قبلا به سراغ
سعد و نحس ایام مى روند و عملاً از بسیارى فعالیتها باز مى مانند و فرصتهاى
طلایى را از دست مى دهند. یا اینکه بجاى بررسى عوامل شکست و پیروزى خود و
دیگران و استفاده از این تجربیات گرانبها در زندگى، گناه همه شکستها را به
گردن شومى ایام مى اندازند، همانگونه که رمز پیروزیها را در نیکى ایام
جستجو مى کنند!
این یکنوع فرار از حقیقت، و افراط در مسئله و توضیح خرافى حوادث زندگى است
که باید از آن به شدت پرهیز کرد و در این مسائل نه گوش به شایعات میان مردم
داد، نه سخن منجمان، نه گفته فالگیران، اگر چیزى در حدیث معتبر در این
زمینه ثابت شود باید پذیرفت، وگرنه بى اعتنا به گفته این و آن باید خط
زندگى را ادامه داد و با تلاش و سعى و کوشش محکم گام برداشت و از توکل بر
خدا یارى جست و از لطف او استعانت خواست.
مسئله توجه به سعد و نحس ایام علاوه بر اینکه غالباً انسان را به یک سلسله
حوادث تاریخى آموزنده رهنمون مى شود، عاملى است براى توسل و توجه به ساحت
قدس الهى، و استمداد از ذات پاک پروردگار و لذا در روایات متعددى مى خوانیم
که در روزهایى که نام نحس بر آن گذارده شده مى توانید با دادن صدقه و یا
خواندن دعا و استمداد از لطف خداوند و قرائت بعضى آیات قرآن و توکل بر ذات
پاک او به دنبال کارها بروید و پیروز و موفق باشید.
از جمله در حدیثى مى خوانیم که یکى از دوستان امام حسن عسکرى(ع) روز سه
شنبه خدمتش رسید، امام فرمود: دیروز تو را ندیدم، عرض کرد: دوشنبه بود و من
در این روز حرکت را ناخوش داشتم! فرمود: "کسى که دوست دارد از شر روز
دوشنبه در امان بماند در اولین رکعت نماز صبح سوره هل اتى بخواند، سپس
امام(ع) این آیه از سوره هل اتى را (که تناسب با رفع شر دارد) تلاوت فرمود:
فوقاهم الله شر ذلک الیوم... "خداوند نیکان را از شر روز رستاخیز نگاه مى
دارد او به آنها خرمى و طراوت ظاهر و خوشحالى درون عطا مى کند"
در حدیث دیگر مى خوانیم که یکى از یاران امام ششم(ع) از آن حضرت پرسید: آیا
در هیچ روزى از روزهاى مکروه چهارشنبه و غیر آن سفر کردن مناسب است؟
امام(ع) در پاسخ فرمود: سفرت را با صدقه آغاز کن و آیة الکرسى را به هنگامى
که مى خواهى حرکت کنى تلاوت کن" (و هر کجا مى خواهى برو)
در حدیث دیگرى نیز آمده است که یکى از یاران امام دهم على بن محمد الهادى
(ع) مى گوید: خدمت حضرت(ع) رسیدم در حالى که در مسیر راه انگشتم مجروح شده
بود و سوارى از کنارم گذشت و به شانه من صدمه زد و در وسط جمعیت گرفتار شدم
و لباسم را پاره کردند، گفتم: خدا مرا از شر تو اى روز حفظ کند، عجب روز
شومى هستى! امام فرمود: با ما ارتباط دارى و چنین مى گویى؟! و روز را که
گناهى ندارد گناهکار مى شمرى؟
آن مرد عرض مى کند از شنیدن این سخن به هوش آمدم و به خطاى خود پى بردم،
عرض کردم اى مولاى من، من استغفار مى کنم و از خدا آمرزش مى طلبم، امام(ع)
افزود: روزها چه گناهى دارد که شما آنها را شوم مى شمرید هنگامى که کیفر
اعمال شما در این روزها دامانتان را مى گیرد؟! راوى مى گوید: عرض کردم براى
همیشه از خدا استغفار مى کنم و این توبه من است اى پسر رسول خدا. امام (ع)
فرمود: این براى تو فایده اى ندارد، خداوند شما را مجازات مى کند به مذمت
کردن چیزى که نکوهش ندارد، آیا تو نمى دانى که خداوند ثواب و عقاب مى دهد، و
جزاى اعمال را در این سرا و سراى دیگر خواهد داد، سپس افزود: دیگر این عمل
را تکرار مکن و براى روزها در برابر حکم خداوند کار و تأثیرى قرار مده"!
این حدیث پرمعنى اشاره به این است که اگر روزها هم تأثیرى داشته باشد به
فرمان خدا است، هرگز نباید براى آنها تأثیر مستقلى قائل شد، و از لطف
خداوند خود را بى نیاز دانست، ضمن اینکه نباید حوادثى را که غالباً جنبه
کفاره اعمال نادرست انسان است به تأثیر ایام ارتباط داد و خود را تبرئه
کرد.

آموزش تجويد استاد سيد محسن موسوي

![[title]](http://fa.alalam.ir/sites/default/files/imagecache/300-200/SNAG-0023_5.jpg)

